کد خبر: ۴۹۸۲۲
تاریخ انتشار: ۱۶ تير ۱۳۹۴ - ۱۸:۰۸
وارث:

شب بود و اشک بود و علی بود و چاه بود

فریاد بی‌صدا، غم دل بود و آه بود

دیگر پس از شهادت زهرا به چشم او

صبح سفید هم‌چو دل شب سیاه بود

دانی چرا جبین علی را شکافتند؟

زیرا به چشم کوفه عدالت گناه بود

خونش نصیب دامن محراب کوفه شد

آن رهبری که کعبه بر او زادگاه بود

یک عمر از رعیت خود هم ستم کشید

اشک شبش به غربت روزش گواه بود

دستش برای مردم دنیا نمک نداشت

عدلش به چشم بی‌نگهان اشتباه بود

هم‌صحبتی نداشت که در نیمه‌های شب

حرفش به چاه بود و نگاهش به ماه بود

مولا پس از شهادت زهرا غریب شد

زهرا نه یار او که بر او یک سپاه بود

وقتی که از محاسن او می‌چکید خون

عباس را به صورت بابا نگاه بود

«میثم!» هزار حیف که پوشیده شد ز خون

رویـی کـه بهـر گمشـدگان شمـع راه بود

غلامرضا سازگار (میثم)


 

من کی ام حبل المتینم من کی ام حق الیقینم

من کی ام باب المرادم من کیم فتح المبینم

من کی ام کهف امانم من کی ام حصن حصینم

من کی ام شیرین کلامم من کی ام شور آفرینم

من کی ام مهر سپهرم من کی ام ماه زمینم

من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم

 

من کیم من نار و نورم من کیم من عشق و شورم

من کیم عیسی و چرخم من کیم موسی و طورم

من کیم پیدا و پنهان من کیم نزدیک و دورم

من کیم من عرش و فرش من کیم من خلد و حورم

من کیم من اصل و فرعم من کیم من ماهُ و تینم

من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم

من کی ام دریای جودم من کی ام پیر و جودم

من کی ام جان رکوعم من کی ام روح سجودم

من کی ام سر قیامم من کی ام رمز قعودم

من کیم ایمان و دینم من کیم غیب و شهودم

من کی ام آغاز و پایان من کی ام یار و معینم

من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم

من کیم من ذوالجلالم من کیم من ذوالکمالم

من کی ام با اهل دردم من کی ام در اهل حالم

من کی ام جان رسولم من کی ام جانان عالم

من کی ام مولای قنبر من کی ام پیر بلالم

من کی ام مسکین نوازم من کی ام ویران نشینم

من علی (ع) عالی اعلا امیرالمؤمنینم

 

غلامرضا سازگار (میثم)

 


 

مي رسد از منبر كوفه نداي  او  به گوشم

كه اي تمام خلق عالم من امام  الــعـالمينم

گفت اي مردم سلوني من وصي مصطفايم

خازن گنـــج علـــوم اولـين و آخرينم

من عليم عالـــيم دانـــاي  اسرار نهانم

انجم آراي ســـمايم كارپرداز  زمــيــنم

من به قرآن باء بسم ا... رحمان الرحيمم

مومنون و كوثر و طه و قــدرويا و سينم

آل عمران مائده اعراف توبه هـود نوحم

مومن وشوري وفتح وصافّات وحشروتينم

مقصد ذات حقم السابقون الســــابقونم

حجه اللـــهم وصي رحـــمة للـــعالمينم

مقصد رمز الم نشرح لك صدرك منـم من

زانكه آرامــش به قلب پاك ختم المرسلينم

دست سرمد يار احمد ماه مفرد نور ايــزد

زيب مسند مهر امجد من امام  العــــارفينم

عالم استم دائم استم قائم استم حاكم استم

واصل استم فاصل استم مرشد روح الامينم

تاقيامت گر شـود تفسيـر از نـهج البلاغه

ريز خطي از خطوط صفحه علـــم اليقينم

پرچمم نصرمن ا... است وخود فتحاً قريبا

در نبرد ناكثين و قاسطــــين و مارقينــم

گفته قرآن چنگ بايد زد بحبل ا...  جميعا

اهل عالم دست پيش آريد  من حبل المتينم

من معز المومنــينم من مذل المــشركينم

من بصير بالعبادم من هدي للمـــــتقينم

بادوخاك وآب وآتش درپــي فرمانـگزاري

در شمال و در جنوب و در يسارودر  يمينم

دردمندان را دوايم بي پناهان را پنـــاهم

بي نوايان را نوايم بي معينان را معيــــنـم

 

من همان شاهم كه شبهاجاي خواب واستراحت

مونس طفل يتيمم يار هر ويران نشيــنـم

من همان شاهم كه هنگام سحر باروي بسـته

با يتيمان هم كلامم با فقيران هم نشــينـم

روز يار خلق و شب همــبازي طفـل يتيمم

همنشيني با گدايي را به شاهي بر گزينـــم

من همان شاهم كه مشك پيرزن گيرم به دوشم

من همان شاهم كه دست حق بود درآستينم

گر ببينم اشك غم ميريزد از چشم يتــيمي

مي رود تا عرش اعلي آه از قلب  حـزينم

غلامرضا سازگار (میثم)


 

لم داده ام به تکیه گه لن ترانی ات
من سخت راحتم که ندارم نشانی ات

اول تو از پیاله ی هستی چشیده ای
ما نیز میخوریم زجام دهانی ات

عکس مرا بگیر و ببر تا درخت سیب
ای روح آب ، من به فدای روانی ات

در لیلة المبیتِ دلم ، زخم کم بزن
شانه مزن به گیسوی عنبر فشانی ات

وقتی به فتح مکه رسیدی مرا بکُش
با ذوالفقار نه ، به لبِ ذوالمعانی ات

احمد به آفتابِ غدیرت رسیده است
ای باغ من ، فدای پیمبر رسانی ات

لفظی بریز و آینه ها را تکان بده
محشر کن ای کلام تو عالم تکانی ات

در پیری ات به جای خدا تکیه میکنی
وقتی رَوی به دوش نبی در جوانی ات

ما سُرمه میخوریم ، اگر منبری تویی
ما ترمه میشویم و عبای یمانی ات

قدِّ تو گر چه چون پسرانت بلند نیست
پیداست رفعت تو از این ‹‹مهر››بانی ات

خورشیدبان تویی که به زهرا مراقبی
ای من فدای مهر تو و مهرَبانی ات
 
تو صیغه ی اُخُوَّت ما را به خود بخوان
در رکن کعبه یاد اویس یمانی ات
 
قنبر به خود لیاقت قنبر شدن نداشت
افتاد بین جذبه ی قنبر کشانی ات
 
دلها ترک ترک شد و باران نمی زند
پس کو عصای موسَوی ابر  رانی ات؟
 
در صورتم دو برکه هویداست با علی
یعنی منم همیشه غدیر نهانی ات
 
بگذار تا برات سر و دست بشکنیم
هر چند دستمان نرسد بر گرانی ات
 
رو کرد مصطفی ورق آخرین خویش
احمد ! فدای آن ورق امتحانی ات
 
تو روی دست آمده ای پس میا به زیر
رو دست خورده اند رفیقان جانی ات
 
تو کوهی و به دوش خودت کاه میکشی
بار مرا ببر به همان کهکشانی ات
 
حیف از تو که به روی زمین پای خود نهی
بالا مکان بمان به همان لا مکانی ات
 
منبر چو شد برای تو دست رسول عشق
نوبت رسید بر نوه ی ارغوانی ات
 
آمد علی اصغر و معنی شکفته شد:
من هم علی شدم که کنم هم عنانی ات


محمد سهرابی


 

آموخت تا كه عطر ز شیشه فرار را

آموختم فرار ز یاران به یار را

دل می كشید ناز من و درد و بار را

كاموختم كشیدن ناز نگار را

پس می كشم به وزن و قوافی خمار را

 

گیرم كه كرد خواب رفیقان مرا كسل

گیرم كه گشت باده ز خشكي ما خجل

گیرم كه رفت پای طرب تا كمر به گل

ناخن به زلف یار رسانم به فتح دل

مطرب اگر كلافه نوازد سه تار را

 

باید كه تر شود ز لب من شراب خشك

باید رسد به شبنم من آفتاب خشك

دل رنجه شد ز زهد دوات و كتاب خشك

از عاشقان سلام تر از تو جواب خشك

از ما مكن دریغ لب آب دار را

 

شد پایمال خال و خطت آبروی چشم

از باده شد تهی و پر از خون سبوی چشم

شد صرف نحوه ي نگهت گفت و گوی چشم

گفتی بسوز در غم من ، ای به روی چشم

تا می درم لباس بپا كن شرار را

 

با خود مگو كه گيسوي مستانه ريخته

بخت سياه ماست بر آن شانه ريخته

خون دل است آنچه به پيمانه ريخته

از بس كه در طواف تو پروانه ريخته

ياران گذاشتند ، همه كسب و كار را

 

خاكي كه تاك از آن نتراويد خاك نيست

تاكي كه سر نرفت زديوار تاك نيست

آن سر كه پاك گشت ز عشق تو پاك نيست

در سلك ما ملائكه گشتن ملاك نيست

آدم فقط كشيد ز عشق تو بار را

 

ما سائل توايم و اگر مست كرده ايم

انگشتر عقيق تورا دست كرده اي

ما عيش خود چنان چه شد و هست كرده ايم

بيت تورا اجاره ي دربست كرده ايم

ساكن شديم اين دِلَكِ بي قرار را

 

بازار حُسن داغ نمودی برای كه؟

چون جز تو نیست پس تو شدستی خدای كه؟

آخر نویسم این همه عشوه به پاي كه؟

ما بهتریم جان علی یا ملائكه؟

ما را بچسب نه ملك بال دار را

 

این دست پاچگی ز سر اتفاق نیست

هول وصال كم ز نهیب فراق نیست

شرح بسیط وصل به بسط و رواق نیست

اصلاً مزار انور تو در عراق نیست

معنی كجا به كار ببندد مزار را

 

دلچسب شد فراق تو با  دام چشم تو

خال تو مُهر كرده به احكام چشم تو

زين تيغ كج كه هست به بادام چشم تو

ختم به خير باد سرانجام چشم تو

بادا ز خلق تا كه در آري دمار را

 

با قل هو اللَهَ است برابر علی مدد

یا مرتضاست شانه به شانه به یا صمد

هستند مرتضی و خدا هر دو معتمد

جوشانده ای ز نسخه ي عیساست این سند

گر دم كنند خون دم ذوالفقار را

 

اي آفتاب روز غديرت شراب ساز

اي ذرّه هاي خاك درت آفتاب ساز

اي دستهاي عبد تو عاليجناب ساز

شد خارهاي خشك بيابان گلاب ساز

كردي ز بس جليس گل روت خار را

 

ظهر است بر جهاز شتر آفتاب كن

خود را ببین به صفحه ي آب و ثواب كن

این بركه را به عكسی از آن رخ شراب كن

از بین جمع یك دو ذبیح انتخاب كن

پر لاله كن به خون شهیدان بهار را

 

غم شد بدل به يمن جمال تو بر نشاط

پرداخت قبض برق تو يك دوره انبساط

افتاد تشت ما ز سر بام بر حياط

من غير دل نمانده برايم در اين بساط

آسي بكش كه باز ببازم قمار را

 

مَن لی یَكونُ حَسبْ ، یكونُ لدهره حَسْب

با این حساب هر چه كه دل خواست كرد كسب

چسبیده است تیغ تو بر منكر نچسب

از انتهای معركه بی زین گُریزد اسب

دنبال اگر كنی سر میدان سوار را

 

در معركه چو تيغ كجت گشت سر فروش

تيغ تو خورد خون و خداوند گفت نوش

مرد قتال هستي و در زهد سخت كوش

تير از نماز نافله ات ميرود ز هوش

ناز طبيب ميكشد اين تير زار را

 

تيغت به آبروي خودش آب ديده شد

زلفت به پيچ و تاب خودش تاب ديده شد

رويت هزار مرتبه در خواب ديده شد

هر دفعه ليك چهره ي اصحاب ديده شد

كو ديده اي كه حمل كند آن وقار را

 

كس نیست این چنین اسد بی بدل كه تو

كس نیست این چنین همه علم و عمل كه تو

كس نیست این چنین همه زهر و عسل كه تو

احمد نرفت بر سر دوش تو بلكه تو

رفتی به شانه احمد مَكّی تبار را

 

بيدار و خواب كيست بجز مرتضي علي

شرّ و صواب كيست بجز مرتضي علي

آب و شراب كيست بجز مرتضي علي

عاليجناب كيست بجز مرتضي علي

اين هفت تخت و نه فلك بي قرار را

 

از خاك كشتگان تو باید سبو دمد

مست است از نیام تو عمر بن عبدود

در عهد تو رطوبت مِی، زد به هر بلد

خورشید مست كرد و دو دور اضافه زد

دادی ز بس به دست پیاله مدار را

 

مردان طواف جز سر حیدر نمی كنند

سجده به غیر خادم قنبر نمی كنند

قومی چو ما مراوده زین در نمی كنند

خورشید و مه ملاحظه ات گر نمی كنند

بر من ببخش گردش لیل و نهار را

 

دل همچو صيد از نفس افتاده ميتپد

از شوق منزل تو دل جاده ميتپد

تسبيح ميتپد گِل سجاده ميتپد

او رفته است و باز دل ِساده ميتپد

از سادگان مگير قرار و مدار را

 

دانی كه من نفس به چه منوال می زنم

چون مرغ نیم كشته پر و بال می زنم

هر شب به طرز وصل تو صد فال می زنم

بیمم مده ز هجر كه تب خال می زنم

با زخم لب چه سان بمكم خال یار را

 

قومي به زنگ خفت و دل از ينجلي نخفت

فولاد آبديده چو شد صيقلي نخفت

مه خفت، مهر خفت، وليكن علي نخفت

طغيانم از الست به صدها بلي نخفت

با لاي لاي خويش بخوابان غبار را

 

امشب بر آن سرم كه جنون را ادب كنم

بر چهره ي تو صبح و به روی تو شب كنم

لب لب كنان به یاد لبت باز تب كنم

شیرانه سر تصرف ری تا حلب كنم

وز آه خود كشم به بخارا بخار را

 

افتد اگر انااللَهَت اي دوست بر درخت

ذوق لبت كليم تراشد ز هر درخت

چون ميشود ز نار تو زير و زبر درخت

هر چيز هست ، نيست ز من خوبتر درخت

در من بدم دوباره برقصان شرار را

 

خونین دلان به سلطنتش بی شمار شد

این سلطه در مكاشفه تاج انار شد*  *(ضربت خوردن مولا)

راضی نشد به عرش و به دل ها سوار شد

این گونه شد كه حضرت پروردگار شد

سجده كنید حضرت پروردگار را

 

تا ظلم شعله گشت نهان بين ضعف خس

افتاد ذَنبِ جذبه ي تو گردن قفس

با اينهمه ز مدح تو كو راهه پيش و پس

مداح ِ مست ، يك تنه يك لشگر است و بس

بي خود نيافت بلبل نام هزار را

 

آن كه به خرج خویش مرا دار می زند

تكیه به نخل میثم تمّار می زند

تنها نه این كه جار تو عمّار می زند

از بس كه مستجار تو را جار می زند

خواندیم مَستِ جار همین مُستجار را

 

از من دلیل عشق نپرسید كز سرم

شمشیر می تراود و نشتر ز پیكرم

پیر این چنین خوش است كه من هست در برم

فرمود: من دو سال ز ایزد جوان ترم

از صيد او مپرس زمان شكار را

 

با خود شدي ميان نمازت چو روبه رو

بر خويش سجده كردي و با خويش گفت و گو

تاج تو انّماست ، نگين تو تنفقوا

چل حلقه نيز اگر به ركوعش دهد عدو

نازل نميشود ملكي اين نثار را

 

دل تاب ندارد كه بر هم زني قرار

با من چنان مباش كه با خلق روزگار

اصلا كه گفته بود در آري ز من دمار

صدپاره شد دلم ز حسادت چنان انار

دادي چو بر گداي مدينه انار را

 

وقتي كه خضر ميچكد از آن دهان تر

هر كس كه بيش از تو برد بوسه سبز تر

زلفت سماع داد به چشم و دل و جگر

مطرب اگر دچار تو گردد سر گذر

قرآن به كف به زلف تو بندد سه تار را

 

از عشق چاره نیست وصال تو نوبتی ست

مُردن برای عشق ِتو حكم حكومتی ست

آتش در آب می نگرم این چه حكمتی ست

رخسار آتشین تو از بس كه غیرتی ست

آیینه آب می كند آیینه دار را

 

يا رب كجاست حيدر كرار من كجاست

ويران شدم به عشق ِتو معمار من كجاست

با من ندار باش بگو دار من كجاست

آن نخل آرزوي ثمر دار من كجاست

در كربلا بكار برايم تو دار را

 

احمد تو را ز خلق الي ربنا شمرد

وقتي نبي شمرد يقيناً خدا شمرد

خود را علي شمرد و گهي مرتضي شمرد

جبريل يك شبه به چهل جا تورا شمرد

اي نازم اين فرشته ي حيدر شمار را

 

زلفت سياه گشت و شد ختم روزگار

خرما ز لب بگیر و غبار از جبین یار

تا صبح، سینه چاك زند مست و بی قرار

خورشید را بگو كه شود زرد و داغ دار

پس فاتحه بخوان و بدم روزگار را

 

یك دست آفتاب و دو جین ماه می خرم

یك خرقه از حراجی الله می خرم

صدها قدم غبار از این راه می خرم

از روی عمد خرقه ي كوتاه می خرم

با پلك جای خرقه بروبم غبار را

 

یك دست آفتاب و هزاران دو جین بهار

یك دست ماه و بهاران هزار بار

یك دست خرقه انجم پولك بر آن مزار

یك دست جام باده و یك دست زلف یار

وقت است تر كنم به سبو زلف یار را

 

بي پرده گوشه اي بدنم را به خون بكش

كم كم مرا به شعله ي عشقي فزون بكش

تيغي به رويم از غم بي چند و چون بكش

بنشين و دفعتاً جگرم را برون بكش

چون ذوالفقار خويش مرقصان شكار را

 

ذكر علي علي به دو عالم شراب بست

راه نگاه بر همه بيدار و خواب بست

در كربلا علي دگر ره به باب بست

بيچاره مادرش چه اميدي به آب بست

يا رب مريز تو دل امّيدوار را

 

اصغر ، به آب رفت و به تيري شكار شد

پس تارهاي صوتي او تار تار شد

زلفش بنفشه زار بُد و لاله زار شد

تن پيش شاه ماند و سرش ني سوار شد

پر كرد نيزه حجم سر شيرخوار را

(محمد سهرابي)


 

شراب داده به من پیر تاک پرور من

مکن حدیث سبو نزد من برادر من

کتاب روز جزا را چگونه می خواندم

اگر نبود ز قنبر رقم به دفتر من

به آفتاب بگو دُرد جام خواهی شد

کنون که ساقی میخانه هست حیدر من

به هر کجا که روم آسمان همین رنگ است

چو دست شیر خدا سایه کرده بر سر من

محمد سهرابی


 

گر شود کافه ی مردم به حساب آلوده

قهوه ی چشم تو فالی ست به خواب آلوده

زودتر می شکند توبه ی خشک از آن روی

سر سجاده کنم لب به شراب آلوده

نام ما را بنویسید به ایوان نجف

نشد از نام سگ کهف، کتاب آلوده

زیر سنگ است به عشق تو علی جان دستم

تا عقیق یمنی شد به رکاب آلوده

دامن عصمتم از گَرد عبادت پاک است

نشود بنده ی حیدر به ثواب آلوده

زآشنایان چه توقع ز غریبان چه ملال

در محیطی که نشد بحر به آب آلوده

معنی از خیر گذشتن به درش بگذر باز

حیف از آن لب که بگردد به عتاب آلوده

محمد سهرابی


 


امروز نشستم دو سه خط نامه نوشتم

از غصه و از هجر رخت نامه نوشتم

آقای پس پرده پس از عرض سلامی

میخواستم از عشق بگویم دو کلامی

در پرده بمان تا برسد وقت ظهورت

در شهر نمانده نه حلالی، نه حرامی

بر سر در خوش‌رنگ مکان‌های عمومی

مانده‌ست فقط از تو در این جامعه نامی

این جا به خدا هیچ کسی فکر شما نیست

تنهایی و تنها نکند فکر قیامی؟!

پیمانه به پیمانه شب مستی و خم شد

اما غرض از نامه شب نوزدهم شد

میخانه همین جاست اگر قدر بدانیم

امشب شب احیاست اگر قدر بدانیم

تو باعث بینایی چشم تر مایی

من نامه نوشتم به تو که یاور مایی

در نامه نوشتم به خداوند تو سوگند

باید که شفیعم بشوی پیش خداوند

ای کاش نگاهم به تماشای تو باشد

در نامه‌ی امسال من امضای تو باشد

راهی که قرار است در امسال بگیریم

ای کاش به سمت رخ زیبای تو باشد

امشب شب قدر است و شب ضربت بر سر

افتاده به محرابِ دعا حضرت حیدر

محراب شده خونی و دنیا شده ماتم

سر برده به زانوی خودش لاله از این غم

بردند همه از غم تو سر به گریبان

از خاتم پیغمبر و تا حضرت آدم

از بس که هوا تیره شده مردم ماندند

ماه رمضان آمده یا ماه محرم؟

وا کرده به محراب چه قرآن نفیسی

شمشیر کثیف پسر قاتل ملجم

امشب شب قدر است اگر قدر بدانی

تا آخر امسال تو شاید بتوانی

شاید بتوانی که خودت باشی و ربت

شاید بتوانی دل خود را بتکانی

مهدی رحیمی


 

امیرالمومنین(ع)-ضربت خوردن

 

با گریه ایستاد، دوباره نگاش کرد

تسبیح را بدست گرفت و دعاش کرد

معلوم می شود که نمک گیر زینب است

وقتى بجاى شیر نمک را غذاش کرد

افتاد یاد کوچه و پاى برهنه اش

وقتى مقابلش پدرش گیوه پاش کرد

از بس به وصل فاطمه اش اشتیاق داشت

در خواب بود قاتلش اما صداش کرد

بین دو سجده بود که فرق سر على

مانند ذوالفقار دودم شد...دوتاش کرد

شمشیر تا میان دو ابروى صورتش

طورى نشسته بود نمی شد جداش کرد

می خواست دست و پا زدنش بیشتر شود

شمشیر را میان سرش جابجاش کرد

اى روزگار! آخر على را زمین زدند

باید ازین به بعد جگر را فداش کرد

وقت وصال بود، دوباره خضاب کرد

وقت خضاب خون سرش را حناش کرد

بین حصیر پاره پدر را حسین برد

تا اینکه از قضا پسرش بوریاش کرد

علی اکبر لطیفیان


 

امیرالمومنین(ع)-شب نوزدهم

 

ای تیغ مرا لبالب از یارب کن

ای تیغ بیا و راحتم امشب کن

بشتاب و سر مرا شکاف اما باز

رحمی به دل سوخته ی زینب کن

***

ای تیغ زمان زمانه ی نیرنگ است

بشکاف سرم که سینه ام خون رنگ است

یک بار نشد که سیر رویش بینم

بشتاب دلم برای محسن تنگ است

***

ای تیغ پر پرزدنش را بزنند

آن مرغ که قید ماندنش را بزنند

ای تیغ ندیدی که چه حالی دارد

مردی که به پیش او زنش را بزنند

***

امروز نه آن دم علی از پا افتاد

تا خانم من زیر قدم ها افتاد

یک شهر برای بردنم رد میشد

از روی دری که روی زهرا افتاد

***

ای وای ندیدی که چه دیدم آن روز

او خورد زمین و من بریدم آن روز

از پهلوی میخ کوب زهرا آن روز

با دست خودم میخ کشیدم آن روز

حسن لطفی


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

عُمرم به سر رسیده ببینى چه میكُنى

رنگ از رُخم پریده ببینى چه میكُنى

خون ریزد از شكاف سَرم، خونجگرشدى

جسمى بخون طپیده ببینى چه میكُنى

فرقِ مرا توطاقتِ دیدن نداشتى

هِجده سرِ بُریده ببینى چه میكُنى

اینجا همه به گریه ى تو گریه میكنند

در اُوجِ گریه خنده ببینى چه میكُنى

من پیكرم به غیرِ سَرَم لطمه اى ندید

جسمى بخاك، دریده ببینى چه میكُنى

یك ضَربه زدبه فَرقِ سَرَم راحتم نمود

تو قَتل صبرندیده، ببینى چه میكُنى

تو یكسره به چشمِ پدر بوسه میزنى

تیرى درونِ دیده ببینى چه میكُنى

هِنگام آمدن زِشَریعه حسین را

با قامتى خمیده ببینى چه میكُنى

طفلانِ دربِدَر به بیابانِ كربلا

چون آهوىِ رَمیده ببینى چه میكُنى

نَشنیده نامِ قاتلم، از هوش میروى

خنجر به حنجرى رسیده ببینى چه میكُنى

سعید خرازی


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

بابا بمان که هستی زینب فدای تو

گویا نوشته اند شهادت برای تو

مانند روز آخر زهرا شدی پدر

قالب تهی مکن که نبینم عزای تو

گویا جواب کرده طبیبت حسین را

مخفی کند ولی ز همه مجتبای تو

دارد عجیب این دل من شور می زند

این کاسه های شیر نباشد دوای تو

انگار اعتماد ندارم به کوفیان

گرچه نشسته اند یتیمان به پای تو

گه گاه می رسد خبری از نگاهشان

عهد تو را وفا نکند بی وفای تو

□□□

این شیر را بنوش ولی یا علی! بدان

کوفه دهد جواب همه خوبیای تو

شبها که آمدی به در خانه های ما

آید تلافی اَش به سر بچه های تو

بسپار خوب چهرۀ ما را بخاطرت

با زینبت حساب شود ماجرای تو

حالا قرار ما سرِ دروازه های شهر

سنگ است و اهل بیت تو و ابتلای تو

محمود ژولیده


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

امشب صدای نالۀ، مولا نیامد

تنهای شهر خویش در صحرا نیامد

امشب تمام نخل های کوفه مردند

آب از سرشک دیدۀ مولا نخوردند

امشب به هر ویران سرا با اشک خونین

طفل یتیمی سفره ای را کرده رنگین

ای نخل ها معشوق صحرا را ندیدید

ای چاه ها آیا صدایش را شنیدید؟

بیمار درد و غم، طبیبت را چه کردی

ای پیر نابینا، حبیبت را چه کردی؟

ای باخبر از درد خاموشان کجائی

ای مشعل بزم فراموشان کجائی

امشب به چاه کوفه دادت را نگفتی

حتی اذان بامدادت را نگفتی

فزت و رب الکعبه ات در گوش مانده

امشب چراغ مسجدت خاموش مانده

افلاکیان ذکر علی با هم گرفتند

مرغابیان هم تا سحر ماتم گرفتند

طفلی که دیشب تا سحرگاهان نخفته

ویرانه را با اشک خونین ترک گفته

از هر کسی جویای احوال تو می گشت

در کوچه های کوفه دنبال تو می گشت

کامش گرسنه جان پاکش از بدن سیر

در دست های خالی اش ظرفی پر از شیر

رنگش چو مهتاب شب از صورت پریده

در ظرف شیرش گشته جاری اشک دیده

او پشت در پیوسته با تو راز میکرد

تو مرغ روحت از بدن پرواز میکرد

دردا که از فرق تو خون بر خاک دادند

پیشانیت را تا به ابرو چاک دادند

اعمال صبح قدر را آغاز کردند

از فرق خونین تو قرآن باز کردند

با آنهمه خوبی که عمری از تو دیدند

سرو قدت را از ستم در خون کشیدند

در سجده حقت را ادا کردند افسوس

فرق منیرت را دو تا کردند افسوس

آهت شرر بر قلب سنگ خاره میزد

خون از سر نورانیت فوّاره میزد

ای کشته در محراب از فرط عدالت

خوش بر شما دادند پاداش رسالت

از تیغ زهر آلوده و از ضرب سیلی

روی تو گلگون، روی زهرا گشت نیلی

روزی که با هم در سقیفه عهد بستند

فرق تو و پهلوی زهرا را شکستند

تشییع تو تشییع زهرا شد شبانه

هم دفن تو هم دفن او شد مخفیانه

این راز در دامان صحرا بود مخفی

هم دفن تو هم دفن زهرا بود مخفی

قبر تو ای تا صبح روز حشر مظلوم

آخر برای دوستانت گشت معلوم

دردا که یاران عقدۀ دل وانکردند

چون قبر زهرای تو را پیدا نکردند

اینک زجا خیز و به جسم شیعه جان ده

آن تربت گم گشته را بر ما نشان ده

غلامرضا سازگار
 

امیرالمومنین(ع)-شب شهادت

 

شود جان، لحظه لحظه از تن مولا جدا امشب

کسی دیگر نیارد شیر بر شیر خدا امشب

طبیبا زخم مولا را گشودی نسخه ننوشتی

چه گفتی مخفی از زینب به گوش مجتبی امشب؟

طبیبا همتی کن بلکه مولا باز برخیزد

برد یک بار دیگر بر یتیمانش غذا امشب

دل خلق جهان گردد به گرد بستر مولا

دل مولا بود در گوشۀ ویرانه ها امشب

مزن این قدر سوسو ای چراغ مسجد کوفه

که مولایت نمی آید به محراب دعا امشب

نسیم ساکت کوفه برو با چاه ها برگو

که مهمان شما افتاده در بستر ز پا امشب

مداوا نیست حاجت اولین مظلوم عالم را

که از شمشیر زهرآلوده می گیرد شفا امشب

زدوران جوانی سیر بود از عمرِ بی زهرا

علی، ای اهل عالم میشود حاجت روا امشب

زاشک دیده شسته دامن ویرانه را طفلی

گرفته بر پدر در دامن مادر عزا امشب

به سوز ناله های خود بسوزانید (میثم) را

که در کوی شکما آورده روی التجا امشب

غلامرضا سازگار
 


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت-شب شهادت

 

كیست این مرد كه شب كیسه ی خرما می برد

روز می آمد و از سینه نفسها می برد

كیست این مرد كه تا تیغ به بالا می برد

رزم را با مدد از حضرت زهرا می برد

این خدا نیست ولی مقصدِ هر راه است این

اَشهدُ اَنَّ علیّاً ولیّ الله است این

كیست این شیر كه از خصم جگر در آورد

از میانِ كمرش تیغِ دوسر در آورد

از دلیرانِ عرب جمله پدر در آورد

یا علی روز و شب و شمس و قمر می گویند

ها عَلی بَشرٌ کیفَ بَشَر می گویند

گاه دریا و گهی بارش و باران می شد

گاه بابای یتیمان دلِ ویران می شد

به سرِ دوش گهی مَركبِ طفلان می شد

خوشیِ كاسۀ  شیر و كفی از نان می شد

مثلِ ما حیف یتیمان همگی تنهایند

همگی منتظرِ آمدنِ بابایند

وای از امروز حسن گوشۀ بستر افتاد

باز هم یادِ غمِ بسترِ مادر افتاد

خواهر افتاد زمین تا كه برادر افتاد

یادِ روزی كه رویِ مادرشان دَر افتاد

هیزم و آتش و كابوس عجب بد دردی است

ضربِ نا مَحرم و ناموس عجب بدر دردی است

قنفذ از راه از آن لحظه كه آمد می زد

تازه می كرد نفس را و مجدد می زد

وای از دستِ مغیره چقدر بد می زد

جای هر كس كه در آن روز نمی زد می زد

آخرین حرفِ علی  بود خواهش می كرد

زینبش را به اباالفضل سفارش می كرد

زینبش  ماند ببیند غمِ حنجرها را

ماند تا داد كِشد غارتِ پیكرها را

تا كند جمع تنِ پارۀ اكبرها را

كرد محكم گرهِ معجرِ دخترها را

دید در گودی گودال حرامی ها را

تبر كوفی و سر نیزۀ شامی ها را

حسن لطفی


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

دیگر برای پر زدنم پر بیاورید

هفت آسمان برای کبوتر بیاورید

غربت توان دیدن من را ربوده است

این خار را ز چشم ترم در بیاورید

تا خوب و بد حلال کنند این غریب را

ایتام را برابر بستر بیاورید

زخم سرم که هم نمیاید،  چه می کنید

جای طبیب  چاره ی  دیگر بیاورید

آن معجری که نیمی از آن  سوخت پشت در

آن را برای  بستن این سر بیاورید

چندیست سخت تشنۀ دیدار گشته ام

کوثر برای ساقی کوثر بیاورید

مهری برای  سجده من وقت احتضار

از خاک روی چادر مادر بیاورید

بار دگر به کوفه اگر راهتان فتاد

با خود اضافه  چادر و معجر بیاورید

موسی علیمرادی


 

امیرالمومنین(ع)-شب شهادت

 

الهی کوفه را لطف و صفا نیست

نشان از ناله های مرتضی نیست

تمام نخل ها چشم انتظارند

که آبی بهتر از اشک وفا نیست

یتیمان چشم بر در بیقرارند

خبر از نان خرمای خدا نیست

فقیری گوشه ی ویرانه گریان

غم او را کسی مشکل گشا نیست

ولی نامرد ملعون ابن ملجم

شده خندان و در چشمش حیا نیست

نمک نشناس می خندد به زینب

که زینب شد یتیم ای وای امشب

غریبانه ترین تشییع پیکر

شده امشب بپا از بهر حیدر

علی را نیمه ی شب غسل دادند

رود در نیمه شب پیش پیمبر

به استقبال او زهرا بیاید

به همراه گل نشکفته پرپر

علی درد و غمش را برد با خود

که عمرش بود درد و غم سراسر

ز هر زخمی برایش سخت تر بود

که بیند چهره ی نیلی همسر

همان که این جهان نشناخت او را

میان درد و غم انداخت او را

علی نشناخته از این جهان رفت

دل بشکسته با درد نهان رفت

به دیده خالی از تصویر نیلی

به حنجر داشت از غم استخوان رفت

علی شد پیر از این غصه یارب

چرا یارش از این دنیا جوان رفت

همان یاری که بین کوچه افتاد

صدای ناله اش تا آسمان رفت

علی راحت شد از داغ مدینه

به سوی بانوی قامت کمان رفت

امیرالمؤمنین رخت سفر بست

سرش بشکسته بود و چشم تر بست

آقا جواد حیدری


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

این روزها تمام تنم درد می کند

مانند فاطمه بدنم درد می کند

گفتم حسین بر کفنم جوشنی نوشت

در دست بی کفن کفنم درد می کند

زین خجلتی که می کشم از شیر خوردنم

در پیش زینبم دهنم درد می کند

من اهل یثربم دلم آنجاست زیر خاک

بیچاره دل که در وطنم درد می کند

زهرای سوخته به تن من حلول کرد

باور کنید پیروهنم درد می کند

یا زینبی که می کشم از دست کوفیان

چون سنگ خورده ها دهنم درد می کند

محمد سهرابی


 

امیرالمومنین(ع)-بستر شهادت

 

افتاده بین بستری آتش گرفته

با آتش غم حیدری آتش گرفته

بعد از علی دانست تنها چاه كوفه

راز قدیمی پری آتش گرفته

باور نمی كردند مردم تا به امشب

افتادن نام آوری آتش گرفته

زینب كنار بستر او هل كرده

افتاده یاد مادری آتش گرفته

دیدند در چشمان حیدر حلقه می زد

اشك وصال همسری آتش گرفته

پایان قصه می رسد با فرق خونی

ساقی كنار كوثری آتش گرفته

مرهم ندارد زخم او ، جز چادری كه

خاكی شده پشت دری آتش گرفته

راز مگویش با حسین ، عباس ، زینب

حاكی شد از برگ و بری آتش گرفته

راز مگویی كه در آن یك خیمه بود و

در بین خیمه خواهری آتش گرفته

ای ابرهای كربلا باران ببارید

روی زمین موی سری آتش گرفته

كار از هجوم آتش و دامن گذشته

انگار پای دختری آتش گرفته

با جیغ یك كودك سریعا عمه فهمید

در پشت خیمه معجری آتش گرفته

هی بوسه بر میداشت لبهای كبودی

از پاره های هنجری آتش گرفته

مسعود اصلانی


 

بعد از شهادت


 

امیرالمومنین(ع)-بعد از شهادت

 

به خاک تربتت بابا نهادم تا سر خود را

شنیدم نالۀ جانسوز زهرا مادر خود را

نگه بر دیدۀ گریان مادر کردم و دیدم

که می شوید زاشک دیده زخم شوهر خود را

امامی مهربان بودی که کردی در شب قتلت

به آب و دانۀ مرغان سفارش دختر خود را

به یاد غربت مادر فتادم پای تابوتت

چو دیدم گریه های بی صدای خواهر خود را

ملاقات خدا رفتن عذار لاله گون خواهد

از آن شستی به خون، در سجده روی انور خود را

زتو پوشید دائم روی سیلی خورده را مادر

تو هم امشب نشان او مده زخم سر خود را

به گلزار جنان محسن در آغوشت چو بنشیند

ببوس از جانب من روی تنها یاور خود را

تو پیشانی سپر کردی به شمشیر عدو، من هم

نهم با کام عطشان زیر خنجر حنجر خود را

بود در خاطرم زخم جبینت خاصه آن ساعت

که گیرم در بغل نعش علّی اکبر خود را

یتیمان بر تو آوردند شیر و یاد من آمد

که باید پیش تیر از شیر گیرم اصغر خود را

زبان طبع (میثم) را به محفل ها دُر افشان کن

که ریزد بر قدوم خاندانت گوهر خود را

غلامرضا سازگار


 

امیرالمومنین(ع)-شام غریبان

 

فضای تو چقدر غم فزاست ای کوفه

بگو امام غریبت کجاست ای کوفه

صدای یا ابتا از خرابه ها آید

تمام شهر پر از این صداست ای کوفه

قسم به شام غریبان مرتضی، سه شب است

که سفرۀ فقرا بی غذاست ای کوفه

هنوز از جگر نخل های تو به فلک

صدای نالۀ شیر خداست ای کوفه

دل شکسته یتیمی نسشته چشم به راه

هنوز منتظر مرتضاست ای کوفه

به اشگ غربت و خون سر علی سوگند

تو را نه دوستی و نه وفاست ای کوفه

زدست مردم نامرد تو علی چه کشید

که مرگ خود ز خداوند خواست ای کوفه

چرا علی دل شب دفن شد جواب بده

مگر نه او شه ارض و سماست ای کوفه

گذشت هر چه شد، از زینبش تلافی کن

اگر چه کار تو جور و جفاست ای کوفه

بیا و بعد علی با حسین خوبی کن

که از تو خون جگر مجتباست ای کوفه

روا بود که خرابت کنند از ریشه

ز بس تو را ستم نارواست ای کوفه

ز بی وفائی و جور و جفای مردم تو

هماره ناله «میثم» به پاست ای کوفه

غلامرضا سازگار
 

امیرالمومنین(ع)-تشییع و تدفین

 

شب و تاریکی و صحرایِ خاموش

فلک از جامه ی ماتم سیه پوش

گرفته در زمین چندین ستاره

یکی خورشید خون آلوده بر دوش

سکوت مرگ، عالم را گرفته

تو گویی آسمان هم رفته از هوش

درون سینه ها فریاد فریاد

صدای ناله ها خاموش خاموش

بیابان نجف چشم انتظار است

که گیرد جان عالم را در آغوش

خدا داند که خون فرق مولا

ز قلب آفرینش می زند جوش

ز صحرای نجف آهسته آید

صدای ناله ی عبّاس بر گوش

"جوانمردی" دل شب رفت در خاک

"عدالت" تا قیامت شد فراموش

کجا رفت آن امیری کز رعیّت

رسیدش نیش ها در پاسخ نوش

کتاب غربتش تا حشر باز است

چنانکه فرقِ سر، تا طاق ابرویش

زخونت «میثم» ار شد خاک مفروش

ولای دوست را مفروش مفروش

غلامرضا سازگار

 

امیرالمومنین(ع)-تدفین

 

تا جسم بو تراب نهان در تراب شد

گردون به فرق خاک نشینان خراب شد

با یک مدینه غربت و یک کوفه درد و غم

مانند شمع سوخت و لب بست و آب شد

وقتی که بازگشت حسن از کنار قبر

از سوز ناله اش دل زینب کباب شد

چندین ستاره در دل شب خون گریستند

تا نیمه شب به خاک نهان آفتاب شد

پاداش آن مروّت و مردانگیّ و عدل

روی علی ز خون سر او خضاب شد

کاش این چنین نبود و نباشد شنیده ام

بین همه سلام علی بی جواب شد

فریاد می زنند شب و نخل و چاه ها

والله بر علی ستم بی حساب شد

در مجلس شهید همه آورند گل

امشب سرشگ دیده ی زینب گلاب شد

"میثم" سزد که نسل جوان گریه ها کنند

بر رهبری که پیر به فصل شباب شد

غلامرضا سازگار
 

امیرالمومنین(ع)-شام غریبان

 

وقتی که آسمان نجف پر ستاره شد

بر قبر نوح بُهت زده در نظاره شد

آدم برای دیدن حیدر شتاب داشت

تابوت روی دوش ملائک سواره شد

این مصطفی است منتظر روی مرتضی

کز اشتیاق دیده ی او پر ستاره شد

قبری که بود بستر آماده ی علی

ظاهر به یار فاطمه با یک اشاره شد

این فاطمه است دیدن دلدار آمده

آغاز زندگانی زهرا دوباره شد

اینک رسید لحظه ی حساس انتظار

نبض زمین و قلب زمان پر شماره شد

با هم شکاف پهلو و سر حرف می زنند

دیگر زمان گفتگوی استعاره شد

پهلو شکسته یاور قلب شکسته است

دیدار یار پرده ای از سوگواره شد

دستی ز قبر آمد و دست خدا گرفت

پنهان به خاک پیکر سلطان چاره شد

می گفت با علی دل شب ناله ی حسن

برگرد کز زمین و زمان راه چاره شد

این بار دوم است «جگر پاره» می شود

قلبی که قبل رحلت خود پاره پاره شد

محمود ژولیده


 

امیرالمومنین(ع)-شام غریبان

 

باز داغ سیـــــنه بی اندازه شد

بار دیگر كــهنه زخمی تازه شد

شب رسید و بام  كوفــه تار شد

باز دردی آشـــــنا تكرار شد

گر چه شب بود و فلك درخواب بود

سینه هایی تا سحر بی تاب بود

آه فصل زخم ها آغــــاز گشت

نیمه شب آرام دربی باز گشت

می چكـد خون از دلی افروخته

باز شد در مثل درب سوخـــته

رخت مشكی را به تن پوشید و رفت

سنگ غسلی را حسن بوسید و رفت

گریه ای بر سینه خنجر می زند

باز هم عباس بر سر می زنـــد

چشم زینب در قفا مبهوت بود

بر سر دوش دو تن تابـوت بـود

می كشد آه از جگر از بی كسی

می رود تابوتی از دلواپــــسـی

روضه هایش مانده اما در گلو

می رود بابای زینب پیـــش رو

بس كه زد خود را نوایش زخم شد

چشم ها و گونه هایش زخم شد

با دلی پر خــون و زار و آتشین

ناله زد بر شانه ی ام البنــیــــن

درد تشییع جنازه دیدنیست

روی سنگی خون تازه دیدنیست

حسن لطفی


 

امیرالمومنین(ع)-شام غریبان-تدفین

 

گر چه در خاک نهان شد بدن خستۀ تو

کعبۀ خلق بود خانۀ در بستۀ تو

شمع سان سوختی و آب شدی دم نزدی

که جهان سوخته ازگریۀ آهستۀ تو

گر چه آوای اذانت شده بر لب خاموش

می دمد لالۀ توحید زگلدستۀ تو

کیست تا مثل تو از لطف به قاتل نگرد

ای فدای نگه چشم زخون بستۀ تو

گل لبخند تو نگذاشت بدانند که بود

یک جهان غصه درون دل وارستۀ تو

خلق، یک لحظه زدرد دلت آگاه نشد

بی صدا بود زبس گریۀ پیوستۀ تو

چه به زهرا گذرد گر بگذارد به جنان

دست بشکسته به پیشانی بشکستۀ تو

پیش از آن روز که آب و گل ما خلق شود

اشک ما ریخته بر روی به خون شستۀ تو

"میثم" سوخته دل را زکرم وامگذار

کز همه رسته و عمری شده وابستۀ تو

غلامرضا سازگار


 

امیرالمومنین(ع)-بعد از شهادت

 

دیگر برایم دل خوشی معنا ندارد

وقتی تو را بابای من دنیا ندارد

رفتی یتیم بی قرار شهر کوفه

حس کرد تازه طفلکی بابا ندارد

رفتی برای زینب تو خستگی ماند

دیگر پرستارت به پیکر نا ندارد

خونت نوشته گوشۀ محراب مسجد

این کوه طور عاشقی موسی ندارد

دنیا پدر جان تا خود روز قیامت

مانند تو گریه کن زهرا ندارد

رفتی و از این شهر بردی مهربانی

کوفه برای ماندن ما جا ندارد

رفتی خیال دشمن تو گشت راحت

در سر به غیر از فکر عاشورا ندارد

فکری به حال روزگار دخترت کن

در روزهایی که حرم سقا ندارد

محمد حسین رحیمی


 

امیرالمومنین(ع)-غسل و تشییع

 

آماده نمودند حنوط و كفنش را

شُستند به اشك غم و حسرت بدنش را

مظلوم تر از او چه كسی بود كه در شب

مظلوم تر از فاطمه بردند تنش را

در آن شب تاریك و غم آلود سپردند

بر زینب محنت زده بیت الحَزَنش را

با دیده حیرت زده از عرش، ملایك

دیدند غم و حُزن حسین و حسنش را

در بین بیابان نجف عرش نشینان

خواندند حدیثی ز ملال و محنش را

قدسی نفسانِ حرمِ قدس شب قدر

دادند به زهرا خبر آمدنش را

رفت آن كه پس از غُربت طوفانی خود، باز

با فاطمه گوید غم تنها شدنش را

پروانه پرش سوخت و شمع سحری مُرد

گفتند به هم تا غمی از سوختنش را

گویند خطیبان سماوات «وفائی»

بر منبری از نور حدیث سخنش را

سید هاشم وفایی


 

امیرالمومنین(ع)-غسل و تشییع

 

خانه ای کاش که این گونه پریشان نشود

شبی آشفته تر از شام غریبان نشود

غسل شب ناله ی شب دفن شب افسوس سحر

کاش آماج دل هیچ مسلمان نشود

یاد آن غسل که از پهلوی زهرا خون ریخت

خون فرق علی انگار که درمان نشود

نیمه شب گوشه ی تابوت به دوش حسنین

بی علی مشکل تشییع که آسان نشود

کوفه از اشک یتیمانه به خود می لرزد

بعد از این کاش گرفتار یتیمان نشود

مردم کوفه سر عهد بمانند اگر

طعمه ی سنگدلان معجر نسوان نشود

نزد این سنگ دلان سنگ زدن آسان است

کاش در شهر شما آینه مهمان نشود

نخل ها از غم هجران علی خم شده اند

چاه ها شاهد آن ناله ی سوزان نشود

اولین روز حسن بهر امامت چه گذشت

این بلا بر پسر فاطمه جبران نشود

داغ مولا شود از یوسف زهرا تسکین

ورنه جانسوزی این غصه به پایان نشود

محمود ژولیده


مطالب مرتبط
صوت / حاج غلامرضا سازگار - یا حضرت معصومه میلادت مبارک
اشعار آیینی ویژه شهادت امام جعفر صادق (ع) / این قبیله همگی بوی پیمبر دارند
عملی که از دزدی، قتل و زنا بدتر است!
فهرست یازده‌گانۀ حجت الاسلام پناهیان برای آمادگی قلبی در شب قدر
بازیابی کهن‌ترین نگاشته‌ها در باب خطب امیرمومنان علی(ع) در کتاب «زید بن وهب جُهَنی»
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
آخرین اخبار
پربازدید ها