به‌روز شده در: ۲۴ مرداد ۱۳۹۷ - ۰۹:۰۰
کد خبر: ۹۶۵۴۶
تاریخ انتشار: ۲۰ بهمن ۱۳۹۶ - ۲۲:۰۰
شعر/رازهایی داشت با بابا ولی ناگفته ماند

سایه ای از مادر ما روز آخر مانده بود
استخوانی از تن او حداکثر مانده بود…

رازهایی داشت با بابا ولی ناگفته ماند
چشمهای زخمی اش در پشت معجر مانده بود


چل نفر نامرد اینجا یک نفر را میزدند …
پشت این در ، در نبردی نابرابر مانده بود

زیر در میسوخت و راه گریزی هم نداشت …
گوشه ای از چادر او زیر این در مانده بود

باز جای شکر دارد روز تلخ حادثه
از نبی تنها همین یک دانه دختر مانده بود…

بعد چندین ماه گفتم گریه ام کم می شود…
آه… اما خونِ روی بسترش، تَر مانده بود

واجب این است عاشق و معشوق مثل هم شوند
از یل خیبر فقط یک جسم لاغر مانده بود

جعفر ابوالفتحی
نظر شما
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها