قصه بندگی و نوکری کاسبی نیست

کد خبر: 79129
مشکل ما اینجاست که به نوکری و اعمال پوسیده اعتماد کردیم و حرکت نمی کنیم. رشد نمی کنیم.

وارث: مراسم شب یازدهم ماه مبارک رمضان با سخنرانی حجت الاسلام دارستانی و مداحی حاج سعید حدادیان، حاج احمد نیکبختیان و کربلایی محمد حسین حدادیان در مهدیه امام حسن مجتبی (علیه السلام) برگزار شد.

در ادامه خبر متن سخنرانی حجت الاسلام دارستانی را میخوانید:


قصه بندگی و نوکری کاسبی نیست

ما در بندگی دنبال چه هستیم؟

اخلاق عاشقی با اخلاق بندگی یکی است . در همه حرفه ها، باید یک مدتی شاگردی کرد تا کار بلد شد(اوستای کار شد). آیا بندگی هم همینطور است؟ آیا ما بعد از مدتی بندگی به درجه ای میرسیم که یک خدای کوچک برای خدای بزرگ می شویم؟

قصه بندگی فرق می کند، قصه بندگی و نوکری کاسبی نیست. اگر بدانیم انتهای بندگی چیست هیچ وقت خسته نمی شویم، چه هفتاد سال چه بیشتر طول بکشد. اگر اینطور باشد وقتی به آخر ماه رمضان برسیم غصه دار تر می شویم. چون نمی دانیم به کجا می خواهیم برسیم، پیری زود رس میگیریم.

شب عاشورا وقتی نفر به نفر رجز خواندند، زهیر بلند شد و شروع کرد به رجز خواندن. اباعبدالله علیه السلام فرمودند: نمی خواهید بروید؟ اصحاب گفتند: نه! نمی رویم. حضرت فرمودند پس بیایید و جایگاهتان را ببینید.حضرت خواست از میان دستشان جایگاه هر یک را نشان دهد. زهیر به گریه افتاد دست حضرت را گرفت و پایین آورد و گفت: پسر فاطمه، چه چیزی را میخواهی به ما نشان دهی؟ اگر دنیا بهشت ابدی وعده داده خدا بود آن را فدای تو میکردیم. حالا که این دنیا فانی است. پسر فاطمه بهشت خود تو هستی!

عبد، اول و آخر بندگی

اول و آخر بندگی عبد است. چرا روزهای اولی که با خدا رفیق می شویم، لذت خاصی دارد اما بعد از آن همه چیز فرق میکند؟ نوکری هم همین است. چرا آن لذت هایی که اوایل از هیئت ها می بردیم دیگر نمی بریم؟

چون آن اوایل که با خدا رفیق شدیم در خانه خدا می رفتیم و می گفتیم؛ می شود هنگام سحر من را بیدار کنی تا با تو صحبت کنم؟ خدا هم اجابت می کرد. شب بعد باز هم همین درخواست بود تا چندین شب که نماز شب میخواندیم؛ کم کم در خانه خدا می آمدیم آن کسی نبودیم که هیچ چیزی نداشتیم. الان آن انسانی هستیم که بیست شب نماز شب دارد، الان در خانه امام حسین علیه السلام میروم آن رئیس هیئتی هستم که 3 سال کار کرده ام. ما عملا به خدا گفتیم دیگر نمیخواهد ما را بیدار کنی، خودمان بیدار میشویم. یادمان رفت ما مثل بچه ای هستیم که نمی تواند راه برود و مادر دستش را گرفته و راه می برد اگر آن بچه باور کند که میتواند خودش راه برود می گوید دستم را رها کن، و همین باعث زمین خوردنش می شود. وقتی رسول خدا صل الله علیه و آله وسلم می فرمایند: خدایا مرا به اندازه یک چشم برهم زدن به خودم وا مگذار ما چه می گوییم؟

مشکل ما اینجاست که به نوکری و اعمال پوسیده اعتماد کردیم و حرکت نمی کنیم. رشد نمی کنیم.

هر چه خالی تر بروی بیشتر پرت می کنند

روزی شاه مملکتی اعلام کرد فردا هر کسی میخواهد برای دیدن من بیاید درهای کاخ باز است. فقیر، پولدار همه می توانند بیایند.

فقیری در روستا این خبر را شنید و با خود گفت: من باید به پادشاه بفهمانم که اگر تو پادشاهی، به زحمت ما رعیت است. فردا صبح یونجه را بار الاغ می کنم و به کاخ می روم، وقتی رسیدم الاغ را جلو می فرستم، خودم پشت سر آن می روم تا پادشاه بفهمد حیواناتش به خاطر کار کردن ما زنده می مانند. ( مثل ما که با اعمالمان در خانه خدا میرویم و اعمال را هم جلو می فرستیم). وقتی به کاخ رسید، دید پادشاه نه گاو و گوسفند و نه اسبی دارد که از یونجه استفاده کند. کم کم یونجه ها را پشت خود پنهان کرد، فهمید که اشتباه کرده است.

ما چه در خانه خدا میبریم؟ سفینه وجودی ما که باید به عرش خدا برسد، باید بندگی کند سوخت لازم دارد، آن سوخت چیست؟ ذلت و مسکنت و فقر و دست خالی است. هر چه خالی تر بروی بیشتر پرت می کنند. به همان اندازه که ظرف برده ای پر می کنند. ظرفت را بزرگ کن.

روزی جوانی از من سوال کرد، دینتان چرا انقدر گریه و غم دارد؟ از اینهمه روضه خسته نمی شوید؟

گفتم به چه چیزی علاقه داری؟ گفت: فوتبال.

چند وقت است دنبال فوتبال هستی؟ گفت: 10 سال. گفتم در این مدت اگر هر شب برنامه زنده فوتبال باشد نگاه میکنی؟ محل کارت از فوتبال حرف میزنی؟ استادیوم می روی؟ گفت بله.

گفتم 10 سال است هر شب از فوتبال می گویی، جمعه ها که وقت استراحت است به استادیوم میروی. تو خسته نشدی؟

گفت: سید فوتبال عشق ما است. گفتم: قمر بنی هاشم علیه السلام هم عشق ما است. عاشق که باشی خستگی معنا ندارد.


قصه بندگی و نوکری کاسبی نیست