اشعار ویژه شب ششم ماه محرم

کد خبر: 86495
شب ششم ماه محرم اختصاص به روضه حضرت قاسم بن الحسن(ع) دارد

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

پروانهء رها شده از پیرهن شده است
او بی قرار لحظهء فردا شدن شده است

بر لب گلایه داشت که افتادم از نفس
بی تاب و بی قرار، سراسیمه چون جرس
سهم من از بهار فقط دیدن است و بس؟
بگذار تا رها شوم از بند این قفس

جز دست خط یار به دستم بهانه نیست
خطی که کوفی است ولی کوفیانه نیست

گویی سپرده اند به یعقوب، جامه را
پر کرد از آن معطر یکریز، شامه را
می خواند از نگاه ترش آن چکامه را
هفت آسمان قریب به مضمون نامه را

این چند سطر را ننوشتم، گریستم
باشد برای آن لحظاتی که نیستم

آورده است نامه برایت، کبوترم
اینک کبوترم به فدایت، برادرم
دلواپسم برای تو ای نیم دیگرم
جز پاره های دل چه دلیلی بیاورم

آهنگ واژه ها دل از او برد ناگهان
برگشت چند صفحه به ماقبل داستان

یادش به خیر، دست کریمانه ای که داشت
سر می گذاشتیم به آن شانه ای که داشت
یک شهر بود در صف پیمانه ای که داشت
همواره باز بود درِ خانه ای که داشت

هرچند خانه بود برایش صف مصاف
جز او کدام امام زره بسته در طواف

اینک دلم به یاد برادر گرفته است
شاعر از او بخوان که دلم پر گرفته است
آن شعر را که قیمتِ دیگر گرفته است
شعری که چشم حضرت مادر گرفته است "

از تاب رفت و تشت طلب کرد و ناله کرد
وآن تشت را ز خون جگر باغ لاله کرد”

اینک برو که در دل تنگت قرار نیست
خورشید هم چنان که تویی آشکار نیست
راهی برای لشکر شب جز فرار نیست
پس چیست ابروانت اگر ذوالفقار نیست؟

مبهوت گام هاش، مقدس ترین ذوات
می رفت و رفتنش متشابه به محکمات

بغض عمو درون گلو بی صدا شکست
باران سنگ بود و سبو بی صدا شکست
او سنگ خورد سنگ، عمو بی صدا شکست
در ازدحام هلهله او… بی صدا شکست

(حمید رضا برقعی)

***

پشت خیمه قدم زنان به دعا
داشت با درگه خدا نجوا

ای خدا عاشق عمو هستم
تو خودت راضی اش کن از دستم

چارۀ درد را نمی دانم
او غریب است منکه می دانم

تو اگر بر دلش بیندازی
او به جانبازی ام شود راضی

غیر تو یاوری ندارد او
در حرم اکبری ندارد او

به نفس های عمه ام زینب
یک تنه یاری اش کنم یا رب

من در این حربگاه می جنگم
با تمام سپاه می جنگم

بر لبم بهترین غزل دارم
جام شیرین تر از عسل دارم

منکه شاگرد رزم بَدرِینَم
پسر مجتبای صفّینم

سبط حیدر ز نسل زهرایم
حسن مجتبای اینجایم

دیده ام دوره های بس حساس
شیوة جنگیِ عمو عباس

در کلاس عمو حسین اصلاً
نیست شاگرد اولی چون من

رفته ام دوره شجاعت را
خوب آموختم اطاعت را

در کلاس علیِّ اکبر هم
دورة بندگی ندیدم کم

من گل سرخ و سبز این چمنم
با حسین و سلالة حسنم

می رسانم به اشک و شیون و شین
دست خط حسن به دست حسین

**

چون حسین نامۀ حسن برداشت
خط او دید و روی دیده گذاشت

قاسم بن الحسن تمنا کرد
اذن میدان گرفت و پر وا کرد

کفنی بر تنش عمو پوشاند
و نقابی به روی او پوشاند

پاره ماه سوی میدان شد
لرزه ای در سپاه عدوان شد

ای عجب هیئتی عجب کفنی
هیبتش هاشمی قَدَش حسنی

و انا بن الحسن که افشا شد
لشگر کوفه در تماشا شد

نوجوان و به لشگر افتادن
با یلان عرب در افتادن

هرکه از هر طرف تهاجم کرد
لاجرم دست و پای خود گم کرد

به دَرَک رفت خصم رسوایش
اَزرَقِ شامی و پسرهایش

رزم جانانه اش که غوغا کرد
کینه های مدینه سر وا کرد

دور تا دور او گره افتاد
در میان محاصره افتاد

نیزه ها بود و ماجرای حسن
تیر باران تازه ای به کفن

دشمن از هر طرف که راهش بست
زیر نعل ستور سینه شکست

نالۀ او بلند شد: عمّاه
به حرم می رسید وا اُماه

(محمود ژولیده)

***

وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد
ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد

تا مشتری کم است، مرا انتخاب کن
گاهی پلنگ حسرت مهتاب می خورد

کرم حسود مشت مرا باز کرده است
ماهی کور زود به قلاب می خورد

از هول خیمه های جوان مرده می رسند
اشکم به درد قصه ارباب می خورد

ابروی کربلا شده قاسم، هزار شکر
نام حسن به گوشه محراب می خورد

ای روضه وداع به قاسم نظاره کن
چشمان عمه پشت سرش آب می خورد

قاسم میان این همه هنده مگر چه گفت
تصویر حمزه در جگرش آب می خورد

وقتی نظر به خون و پر و بال می کنی
آیینه جان تجسم اعمال می کنی

گفتی عصای پیری من بعد اکبری
وقتش رسیده به قولت عمل کنی

با من قدم بزن که به مضمون رسانمت
با من قدم بزن که مرا هم غزل کنی

وزن نسیم طبع تو را خسته می کند
باید چو کوه زانوی خود را بغل کنی

خیرت قبول نام حسن بر لبت خوش است
باید به هر طریق به کامم عسل کنی

اینجا ضمیر مرجع خود را ز دست داد
خوب است فکر اینهمه عز و جل کنی

این عشق بود و قصه تکراری خودش
یار آمده است در جهت یاری خودش

بازاریان کوفه به دینار دلخوشند
اما خوش است چشم تو با زاری خودش

راه مرا نگاه تو زد چشم خود ببند
خو کرده این طبیب به بیماری خودش

زینب اسیر توست، تو در بند زینبی
هر کس بود به فکر گرفتاری خودش

آنقدر گریه کرد که باران مجاب شد
ابلیس های بال شکن را شهاب شد

عمری که کوتهی نکند خواست از عمو
آنقدر گریه کرد، دعا مستجاب شد

در سینه عمو نفس چار قل گرفت
با دستهای کوچک او بی حساب شد

برداشت کودکانه تیغ را به دست
حتی زره به خیمه شرمنده آب شد

آمد برای بدرقه مجتبی، حسین
گل بود و پشت پای تماشا گلاب شد

چشمش ز چشم زخم زمستان هراس شد
تصویر حسن دست به دامان قاب شد

پایش نمی رسید که مرکب نشین شود
آغوش پادشاه برایش رکاب شد

(احمد بابایی)

***

جلوه ي روي پنج تن قاسم
ابنِ اِبنِ ابوالحسن قاسم
ماهْ رخسار انجمن قاسم
سرو خوش قامت چمن قاسم
ذكر من وقت پر زدن قاسم

كيست اين نوجوان؟قرار حسن
وارث عزّت و وقار حسن
دُرّ دردانه ي تبار حسن
همه جا هست دستيار حسن
حسن خانه ي حسن قاسم

گيسوان حسن مجعّد بود
پاي تا فرق چون محمّد بود
عشق بي عشق او مردّد بود
رنگ او سبز چون زبرجد بود
پس عقيق است در يمن قاسم

گردش چرخ بي دَمَش، مـُختَل
همه بي قاسمند، ول مَعطل
نكته اي گويمت ولي مُجمَل
خوش بحالش كه بود از اوّل
با اباالفضل همسخن قاسم

در جلالت به كبريا رفته
صولتش هم به مصطفي رفته
هيبتش هم به مرتضي رفته
در كرامت به مجتبي رفته
با حسين است هموطن قاسم

روي او قبله از ازل شده است
لب او شيشه ي عسل شده است
صاحب پرچم و كتل شده است
مشكلاتم اگر كه حل شده است
هست مشكل گشاي من قاسم

آه اگر بر بلا دچار شود
آه از آن دم كه سنگسار شود
با سرِ نيزه ها شكار شود
كفنش خاك و سنگ و خار شود
مثل اربابِ بي كفن قاسم

چشمش از تشنگي كه كم سو شد
سكّه ي جنگ آن ورش رو شد
وارث روضه هاي پهلو شد
بدنش پاره پاره از تو شد
آه از نعل و از دهن قاسم

(محمد قاسمی)

***

ای گل ریحان بستان حسن
قاسمی و روح و ریحان حسن

سرو مات ازقامت دلجوی تو
ماه حیران شد زماه روی تو

روی تو آئینۀ حُسن حسن
لالۀ زیبای آن زیبا چمن

نوجوانی وبه پیران رهبری
رهبری آزاده وروشنگری

ای دلت پُرزآب وتاب معرفت
تشنگان را داده آب معرفت

تا چراغ عاشقی افروختی
عشق بازان را تو عشق آموختی

ای زنور کبریا روشن ضمیر
سینه ات روشن شد از مهری منیر

ای به روز امتحان مرد عمل
وی شهادت را تو احلی من عسل

تاشهادت را تو کردی انتخاب
ماند حسرت بر دل ازلعل تو آب

ای لب خشک تو رشک سلسبیل
آفرین گفته به رزمت جبرئیل

ای زصهبای شهادت مست مست
وی پدر را داده در طفلی زدست

از وصال روی تو خون خدا
یادمی کرد ازجمال مجتبی

ای حسین ومجتبی را نورعین
تا شنید آوای دردت راحسین

ای حسین ومجتبی را نور عین
تا شنید آوای دردت را حسین

گفت لبیک ای عموجان آمدم
بهر دیدارت شتابان آمدم

آمدم ای نور چشمان ترم
یادگار یادگار مادرم

ای زخونت گشته صحرا لاله گون
دست وپا کمتر بزن درخاک وخون

گریم ونالم براین عمر کمت
سخت می سوزم زسوز ماتمت

ازچه غم غرق ملالت کرده است
سمّ اسبان پایمالت کرده است

دوست دارم همچو گل بویت کنم
غرق بوسه روی نیکویت کنم

اشک می گیرد ره چشم مرا
چون روم بی تو بسوی خیمه ها

جسم پاکت را به خیمه می برم
می گذارم درکناراکبرم

از فروغ حُسن نورانی شدی
درمنای عشق قربانی شدی

زدشرر این غم دل وجان مرا
ای «وفائی »گریه کن زین ماجرا

(سید هاشم وفایی)

***

ای گدایان رو کنید امشب که آقا قاسم است
تا سحر پیمانه ریز کاسه ی ما قاسم است

یادمان باشد اگر روزی بقیع را ساختیم
ذکر کاشی های باب المجتبی یا قاسم است

از همان روزیکه رزق نوکران تقسیم شد
کربلای سینه زنهای حسن با قاسم است

این کریمان به نگاه خود گره وامیکنند
آنکه عمری درد ما کرده مداوا قاسم است

گوسفندی نذر او کردیم و مرده زنده شد
آنکه نامش میکند کار مسیحا قاسم است

روی ابرویش اگر تحت الهنک بسته حسین
در حرم زیباترین فرزند زهرا قاسم است

نعره زد: ان تنکرونی ریخت لشکر را بهم
وارث شیر جمل شاگرد سقا قاسم است

مرد نجمه بود و صاحب خیمه شد در کربلا
سایه ی روی سر مادر به هر جا قاسم است

با اشاره هر کجا میگفت: یا زینب ببین
آن سر عمامه بسته روی نی ها قاسم است

زیر سم اسبها با هر نفس قد میکشید
گفت با گریه حسین، این تن خدایا قاسم است

نعل های خاک خورده دنده هایش را شکست
مثل مادر این تنی که میخورد پا قاسم است

چونکه قاسم بود بین گرگها تقسیم شد
یوسف پاشیده از هم بین صحرا قاسم است

(قاسم نعمتی)

***

تا نیزه‌ای غریب عنان مرا گرفت
پهلوی من نشست و نشان مرا گرفت

می‌رفت تا که فاش؛ پدر خوانمت عمو!
سُمّ فرس رسید و دهان مرا گرفت

گویند بو کشیدن گل؛ مرگ مؤمن است
بوی خوش دهان تو جان مرا گرفت

من سینه ام دُکان محبّت‌فروشی است
آهن‌فروش از چه دُکان مرا گرفت

دشمن که چشم دیدن ابروی من نداشت
سنگی رها نمود و کمان مرا گرفت

از پیرهای زخمی جنگ جمل رسید
هرچه رسید و عمر جوان مرا گرفت

لکنت نداشت من که زبانم ز کودکی
مومِ عسل چگونه زبان مرا گرفت؟

چون کندوی عسل بدنم رخنه رخنه است
این نیش‌های نیزه توان مرا گرفت

پر شد ز خاک سُمّ فرس چشم زخم من
ریگ روان، همه جریان مرا گرفت

(محمد سهرابی)

***

آمدم جان عمو درک منای تو کنم
خویش را لایق به دیدار خدای تو کنم

پدرم کرده وصیت که به قربانگاه عشق
جان ناقابل خود را به فدای تو کنم

مادرم کرده به عشق تو کفن پوش مرا
که ز خون سرخ رخ کرببلای تو کنم

من که بهتر نِیَم از اکبر گلگون کفَنت
اذن جنگم بده تا جلب رضای تو کنم

سیزده سال نشستم به اُمیدی که سرم
برسر نیزه علمدار لوای تو کنم

من یتیمم ز محبّت دل قاسم مشکن
چه شود گر که مَن سعی صفای تو کنم

گر تنم زیر سم اسب لگد کوب شود
به از آن است بپا بزم عزای تو کنم

رو سپیدم به بر فاطمه کن جان عمو
تا که در نزد پدر حمد و ثنای تو کنم

(ژولیده نیشابوری)

***

میرسد نوبت خورشید شدن آهسته
سپر غربت خورشید شدن آهسته
نقل هرصحبت خورشید شدن آهسته
قمر حضرت خورشید شدن آهسته

زودتر میرود آنکس که مهیا باشد
مرد آنست که با سن کم آقا باشد

آسمان چشم به این واقعه حیران دارد
باز انگار که دریا تب طوفان دارد
ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد
پسر شیر جمل عزم به میدان دارد

دل پریشان خزان بود بهارش آمد
دستخط پدرش بود بکارش آمد

میرود تا جگرش را به تماشا بکشد
بین میدان هنرش را به تماشا بکشد..
تب مستی سرش را به تماشا بکشد
باز رزم پدرش را به تماشا بکشد

قصد کرده ست ببینند تجلایش را
ضرب دست حسنی، قامت رعنایش را..

خودش عمامه شد و جوشن او پیرهنش
انبیا پشت سرش لحظه عازم شدنش
گر گرفتند همه از شرر سوختنش
دشت لرزید ز فریاد انا بن الحسنش

دل به شمشیر زد و ازرق شامی افتاد
حمله ای کرد و زآن خیل حرامی افتاد

هرچه جنگید عطش تاب و توانش را برد
سوخت ،بارید عطش تاب و توانش را برد
باز لرزید عطش تاب و توانش را برد
ناگهان دید عطش تاب و توانش را برد

دید دور و بر مرکب همگان ریخته اند
دور تا دور تنش سنگ زنان ریخته اند

آنقدر سنگ به او خورد که آخر افتاد
بی رمق بود ازین فاصله باسر افتاد
سعی میکرد نیفتد ولی بدتر افتاد
عمه میگفت بخود جان برادر افتاد

به زمین خورد به دور تن او جمع شدند
گرگها برسر پیراهن او جمع شدند

بدنش معبر سم ها شده ای وای حسن
کمرش از دو جهت تا شده ای وای حسن
چقدر خوش قد و بالا شده ای وای حسن
پهلویش پهلوی زهرا شده ای وای حسن

عمو از سوز جگر داد زد آه ای پسرم..
من چگونه بدنت را ببرم سوی حرم؟!

دست زیر بدنت تا ببرم میریزد
بدنت را که به هرجا ببرم میریزد
مطمئنا پسرم را ببرم میریزد
نبرم جسم تورا یا ببرم میریزد

خیز قاسم که ببینی چقدر تنهایم
وای از خجلت من پیش امانتهایم..

(سید پوریا هاشمی)

***

او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند
با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند

گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند
با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند

با سوز دل زخم تنش را تاب دادند
آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند

جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد
پیراهن خونین او، با تن یکی شد

"بن‌سعد ازدی" بر تنش زد نیزه از پشت
هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت

افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد
مانند مرغ سر بریده دست و پا زد

فرزند زهرا همچنان باز شکاری
آمد به بالای سرش با آه و زاری

در دست گلچین، دید یاس پرپرش را
می‌خواست، کز پیکر جدا سازد سرش را

با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد
دست پلید آن ستمگر را جدا کرد

لشکر، برای یاری او حمله کردند
آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند

از میهمان خویش استقبال کردند
قرآن ثارالله را پامال کردند

با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود
این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود

(غلامرضا سازگار)

***

هیچ موجى از شكست شوق من آگاه نیست
در كنار ساحلم امّا به دریا راه نیست

تا مپندارند با مرگم تو مى میرى بگو
اینكه می بینید فعل است و ظهور، الله نیست

در مسیر لا و الا خون عاشق مى‏دود
در دل معشوق مطلق راه هست و راه نیست

كاروان تشنه اشكت را نشانم داده است
منزل من چشم هاى توست، پلك چاه نیست

روى بر سمّ ستوران دادم و گفتم به خاك
در مقام جلوۀ خورشید جاى ماه نیست

مى برى من را و پا را مى‏كشم روى زمین
در ركاب شوق حرف از قامت كوتاه نیست

صوت داود است جارى از فضاى سینه‏ام
در مسیرش استخوانى گاه هست و گاه نیست

مى زنیدم ضربه امّا من نمى ریزم فرو
كوه را هیچ التفاتى بر هجوم كاه نیست

(حجت الاسلام رضا جعفری)

***

سیزده ساله بسیجی حسین
نیستش باک ز شمشیر و سنین

مایۀ حیرت یک لشکر گشت
فاتحانه سوی خیمه برگشت

کای عمو، فتح نمایان کردم
همه را مات به میدان کردم

من که پیروز شدم گویم فاش
آمدم تا ز تو گیرم پاداش

جسم بی تاب مرا تاب بده
مُزد پیروزی من آب بده

گفت، ای مثل پسر، نور دلم
کردی از خواستۀ خود خجلم

قاسم ای پارۀ جان و جگرم
من ز تو، جان عمو تشنه ترم

(علی انسانی)

***

من برایت پدرم پس تو برایم پسری
چه مبارک پسری و چه مبارک پدری

یاد شب های مناجات حسن می افتم
می وزد از سر زلف تو نسیم سحری

همه گشتیم ولی نیست به اندازه ی تو
نه کلاه خوودی و نه یک زره ای نه سپری

من از آنجا که به موسایی ات ایمان دارم
می فرستم به سوی قوم تو را یک نفری

بی سبب نیست حرم پشت سرت راه افتاد
نیست ممکن بروی و دل ما را نبری

قاسمم را به روی زین بگذار عبّاسم
قمری را به روی دست گرفته قمری

نوعروست که نشد موی تو را شانه کند
عاقبت گیسویت افتاد به دست دگری

تو خودت قاسمی و سر زده تقسیم شدی
دو هجا بودی و حالا دو هجا بیشتری

بند بند تو که پاشید خودم فهمیدم
از روی قامت تو رد شده هر رهگذری

جا به جا می شود این دنده تکانت بدهم
وای عجب درد سری وای عجب درد سری

(علي اكبر لطيفيان)

***

شور و شوقم را ببین، یاور نمی خواهی عمو؟
اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟

خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی
با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟

تاب دوریِ مرا اینجا دل پاکت نداشت
قاسمت را پیش خود آن ور نمی خواهی عمو؟

چهره ی زهرایی ام زیباست اما یک رجز
روز آخر با دم حیدر نمی خواهی عمو؟

شال بر دوش و گریبان باز و صورت قرص ماه
در میان کربلا محشر نمی خواهی عمو؟

وقت رفتن تو مگر با یاد زهرا مادرت
بر فراز نیزه هجده سر نمی خواهی عمو؟

پیکرم شاید سم این اسب ها را خسته کرد
یک فدایی این دم آخر نمی خواهی عمو؟

دامنت امروز یک باغ پر از گُل شد بیا
روی این دامن گلی پرپر نمی خواهی عمو؟

(قاسم صرافان)

***

باز بوی بهار آمده است
سینه ها را قرار آمده است

چشمه جاری کرامت حق
از دل کوهسار آمده است

سفره دار مدینه را امشب
پسری گلعذار آمده است

که برای کریم آل عبا
سند افتخار آمده است

مژده بر نسل نوجوان بدهید
که به آنها نگار آمده است

باز هم لطف حق عظیم آمد
پسر حضرت کریم آمد

تا که چشمان خویش وا میکرد
ملک از ذوق جان فدا میکرد

هرچه دل بود با خودش می برد
در مسیر خدا رها میکرد

حسن آن شب ز شوق تا خود صبح
به همه سائلان عطا میکرد

مادرش هم کنار گهواره
تا زمان سحر دعا میکرد

وقت خوابش برای لالایی
فقط عباس را صدا میکرد

هرکه در کوی عشق عازم شد
بخدا که گدای قاسم شد

ما تو را از همان ازل دیدیم
چشمهای تو را غزل دیدیم

کهکشان تو را رصد کردیم
قمر و زهره و زحل دیدیم

تا به میدان طف درخشیدی
روی لب های تو عسل دیدیم

در دل کارزار عاشورا
تا تورا گرم در جدل دیدیم

در سپیدی چشمهای حسین
خاطرات یل جمل دیدیم

ضرب دست تو کار دشمن ساخت
ازرق شام را ز پا انداخت

پدرت گوشوار عرش خداست
مادر تو عروس آل عباست

طینتت نور و کوثر و یاس است
چونکه مادربزرگ تو زهراست

نوه ی حیدری و این صفتت
از شگرد نبرد تو پیداست

خوش به حالت که عمه ات زینب
و عمویت امام عاشوراست

قاسمی و پسر عموهایت
اکبر و اصغر و امام دعاست

در فرار از تو دشمنت رذل است
چونکه استاد تو اباالفضل است

عشق از واژه های نابت بود
مبحث اصلی کتابت بود

سیزده ساله رهبر عشقی
کربلا اوج انقلابت بود

جانفدا کردنت به پای عمو
از دعاهای مستجابت بود

آن بلای عظیم عاشورا
نه قضا بلکه انتخابت بود

پای تو بر رکاب اگر نرسید
بالهای ملک رکابت بود

فصل سرد مرا بهاری کن
مثل بابات سفره داری کن

(محمد بيابانی) 

***

با آن که در ره است خطرها و بیم ها
‏سخت است بگذرم ز عسل ها، شمیم ها

‏اصلأ درست نیست بمانم در این قفس
‏در فصل سرخ پر زدن یا کریم ها

سخت است کار با پدر از دست داده ها
‏ای وای از شکستن قلب یتیم ها

یا اذن رفتنم بده یا جان من بگیر
‏تلخ امست حرف «نه» ز دهان کریم ها

‏از آن چه قاسم تو به بازوش بسته است
‏افتاده ای به یاد مدینه، قدیم ها

‏من را ببخش نام تو را داد می زنم
‏قصدم نبوت بشکند این جا حریم ها

اما تنم به زیر سم اسب نخ نماست
‏مانند فرش های قدیمی، گلیم ها

سوغات کربلا برای مدینه است
‏عطری که برده اند ازین تن نسیم ها

حالا به نوجوان تو چون روز روشن است
‏معنای سایه های «بلا»ها، «عظیم»ها 

(حجت الاسلام جواد زمانی)

***

لاله خشکی و از خون خودت تر شده ای
بی سبب نیست که این گونه معطر شده ای

دشت را از شرر داغ دلت سوزاندی
‏یک تنه باغی از آلاله پرپر شده ای

تنش تغ و تنت کرب و بلا را لرزاند
‏زخمی صاعقه خنجر و حنجر شده ای

چه کنم با غم این سینه پامال شده
‏به خدا آینه پهلوی مادر شده ای

سنگ بر آینه ات خورده و تکثیر شده
مثل غم های دلم چند برابر شده ای

ماه داماد کفن پوش، هلالم کردی
‏شاخ شمشاد عمو قد صنوبر شده ای

این جماعت همه دنبال سرت آمده اند
‏چشم بر هم بزنی پیکر بی سر شده ای

دست و پا می زنی و من جگرم می سوزد
خیلی امروز شبیه علی اکبر شده ای

(مصطفی متولی)

***

لباس جنگ ندارد هنوز رزم ندیده
‏هنوز چشم رکابی ندیده پاش به دیده

کلاهخود به مودارد ازکلاله وکاکل
‏دوباره حُسن حَسن را پدید کرده پدیده

ز نوك هر مژه دارد به جان خصم خدنگی
دو ابروان خمیده دو تا كمان كشیده

به گرد سو قدش سیزده بهار گذشته
به گرد ماه رخش ماه چهارده نرسیده

ز روی خود غزل ناب آفتاب سروده
ز موی خود شب شهر است و گیسوان دو قصیده

دو چشم همچو دو نرگس دو سیب سرخ دو گونه
به باغ سبز رخش تازه خط سبز دمیده

حسین پور حسن را جدا نمی كند از خود
وداع یوسف و یعقوب دیده هر كه شنیده؟

بگو به آنكه زند ریشه نهال به تیشه
كه هیچ سنك دلی یاس را به تیشه نچیده 

(علی انسانی)

***

بس که میدان رفتن تو، بر عمویت مشکل است
دست یابی تو، بر این آرزویت مشکل است

دیگر از هجران مگو، ای یادگار مجتبی
بر مشام جان، فراق عطر و بویت مشکل است

بر دلم آتش مزن، ای میوه قلب حسن
چون مرا بشنیدن این گفتگویت مشکل است

سن تو جانا مناسب با چنین پیکار نیست
جنگ تو، با لشکری در روبرویت مشکل است

سخت باشد، ناسزا بشنیدن از هر ناکسی
گفتگو با دشمن بی آبرویت مشکل است

ای که واجب نیست، در این سن تو، صوم و صلوه
تشنه لب در کربلا، با خون وضویت مشکل است

بهر میدان رفتن خود، اشک بر دامن مریز
نور چشمم ، جنگ کردن، با عدویت مشکل است

ای که از داغ حسن، گرد یتیمی بر سرت
دیدن اندر خاک و خون، رخسار و مویت مشکل است

چون به جان مجتبی، دادی قسم، اینک برو
گرچه دل برکندن از روی نکویت مشکل است

می‌روی و، می‌کنم سوی تو با حسرت نگاه
گر چه در هجران، نظر کردن به سویت مشکل است

بسکه صحرا، پر خروش از لشگر باطل بود
حق شنیدن از لب تکبیر گویت مشکل است

تا سلامت بینمت، کردم شتاب از خمیه گاه
لیک ، با انبوه دشمن، جستجویت مشکل است

بسکه ابر خاک و خون، بگرفته روی ماه تو
از پس این پرده ها، دیدار رویت مشکل است

در دم جان دادنت، گفتی: عمو جانم بیا
غرفه در خون ، دیدن تو، بر عمویت مشکل است

گر نباشد چشمة چشمان گریانت ( حسان )
زین همه آلودگیها، شست و شویت مشکل است 

(حبیب الله چایچیان)

***

نامه ای دارد ز بابا خوش به حالش کرده است
این همه چشم انتظاری بی مجالش کرده است

پا به میدان می گذارد زاده ی شیر جمل
لشگری را خیره ی ماه جمالش کرده است

در خیال خام، آخر می دهد سر را به باد
هر که از غفلت نگه بر سن و سالش کرده است

کیست با این نوجوان قصد هم آوردی کند
لحظه ای کافیست ... خونش را حلالش کرده است!

درس پیکاری که از ماه بنی هاشم گرفت
مرد جنگیدن در این قحط الرجالش کرده است

می وزد از هر طرف چشمان شور تیر ها
از نفس افتاده و... آزرده حالش کرده است

هر کسی آیینه باشد، سنگ باران می شود
بی مجالی عاقبت بی برگ و بالش کرده است

از تمام عضو عضوش می چکد شهد عسل!
دشت را لبریز از خون زلالش کرده است

جسم این مه پاره هم سطح بیابان شد ز بس 
رفت و آمد های مرکب پایمالش کرده است

می رسد خورشید اما دست دارد بر کمر
داغ تو مثل علی اکبر هلالش کرده است

(هادی ملک پور)

***

مرد میدان بلا، بیم ز اعدا نکند
عرصه هر چند که شد تنگ، محابا نکند

لشگر غیر اگر طعنه به شورش بزند
عاشق دلشده یک ثانیه حاشا نکند

آن یتیمی که تو یک عمر بزرگش کردی
چه کند لحظه ی غم گر به برت جا نکند

بدترین درد در عالم به خدا بی پدری است
جز اجل درد مرا هیچ مداوا نکند

غیر دستان نوازشگر گرم تو عمو
گره کور مرا هیچ کسی وا نکند

نیست عبدالله تو، آنکه در این فقر وفا
دست ناقابل خود را به تو اهدا نکند

چشم تو گفت: میا راه بسی دشوار است
قاتل سنگ دلم با تو مدارا نکند

سرم امروز به پای تو بریده خوش باد
سر شوریده که اندیشه ی فردا نکند

موی من دست عدو، پای عدو بر تن تو
خواهرت کاش که این صحنه تماشا نکند

نیزه ای گفت: که خون تو مکیدن دارد
کاش با حنجر تو تیغ چنین تا نکند

کاش صد بار عدو دست مرا قطع کند
معجر از پردگیان حرمت وا نکند

(سید محمد میر هاشمی)

***

سیـــــــــزده جام زلعلت زده غم پی در پی
عســـل است اینکه به لب ریخته ای یا که می؟

چه شکوهی است در این جشن که برپا کردی
می زدندت همه با هر چه شد از کی تا کی

به تنت خورده مگر چــــند تن سربه هوا؟
که زمین خوردی و با تو به زمین خوردم هی

روزه ی صبر من و تو شـــــده باطل از بس
ضربه خورده لب بی جانت وخون کردی قی

نیزه و سنگ و کماندار و تمــــــاشاچی آه
می کند چه؟ وسط این همه، شیپور و نی ؟

می کشیدند ترا اسب دوان ها بــرخــــــاک
اصلاً انگــــــار که کردند همـــــه با هم طی

شده این دشت پر از صورت گنــدم گونت
چه شده کرده قد و قامت و دســـتانت ری

زرهت خوب شد اندازۀ تو شـــــــــــد آخر
تا درآغوش کشیــــــــدم به تنت گفتم ای:

یادگـــــــــاری مدینـــــه که نداری تابوت
مانده ام با چه دلی شانه کشم بر گیسوت

(رضا دين پرور)

***

بی تو در بین حرم بانگ عزا افتاده
وای قاسم، عوضِ وا عطشا افتاده

چاره ای كن كه نمانند به رویِ دستم
عمه ات از نفس و نجمه ز پا افتاده

گیسویِ مادرِ تو باز شده در خیمه
تا كه گیسویِ تو در دستِ بلا افتاده

كار، كارِ نظر شومِ حرامی ها بود
اگر این لاله ی انگشت نما افتاده

به دلم ماند عمو نَه، كه بگویی بابا
لبت از زمزمه و خنده چرا افتاده؟

خیز شاید كمكِ لرزش پایم باشی
كارم از رفتن اكبر به عصا افتاده

شده دشوار تماشای تو از سمت حرم
چقَدَر سنگ میانِ تو و ما افتاده

لشگری قصد طواف تو رسید و رد شد
بدنی حال در این سعی و صفا افتاده

دست در زیرِ تنت برده ام و میپرسم
بین این ساقه چرا این همه تا افتاده؟

قد كشیدی كمی از پا و كمی از سینه
بینِ اندام تو این فاصله ها افتاده

هركجا تاخته اسبی كمی از تو رفته
لخته خونت همه جا در همه جا افتاده

كاكُلَت كنده شد و حرمله در مُشتَش برد
اثر پنجه ی او در سر و پا افتاده

میبرم تا درِ خیمه قد و بالایت را
چند عضوی ز تو ای وای كجا افتاده؟

شیشه یِ عمرِ من آرام نفس كِش بدجور
استخوان هایِ شكسته به صدا افتاده

ای ضریحِ حسنم، زود مُشَبَّك شده ای
در حرم با تو دمِ واحسنا افتاده

(حسن لطفی)