اشعار ویژه شب نهم ماه محرم

کد خبر: 86588
شب نهم ماه محرم اختصاص به روضه حضرت عباس بن علی(ع) دارد
وارث

 

 

دریای خروشان دل طوفانی توست
دریا خجل از دیده بارانی توست
مشکت شده پاره و دل تیغ هنوز
در حسرت یک بوسه زپیشانی توست
**
هر لحظه و پیوسته تو را می خوانند
لب بسته و دل خسته تو را می خوانند
لب تشنه به را ه تو نشستند عباس
طفلان زبان بسته تو را می خوانند
**
مرهم به نگاه دردمند آمده بود
بر سینه دشمنان گزند آمده بود
از هیبت چشمان خمارت عباس
آن روز نفس به سینه بند آمده بود
**
بر قله ی عشق پرچم افراخته بود
تا شط فرات یک تنه تاخته بود
دستش که بنوشید کمی آب فرات
آن را ز حیا از قلم انداخته بود
**
ای آب میان شعله آبم کردی
خاکستر خجلت وخرابم کردی
آخر ز چه روی پاگذارم به حرم
شرمنده ی طفلک ربابم کردی

محمد رضا ناصری

****

ناز این دلبر خوش چهره کشیدن دارد
نمک عشق اباالفضل چشیدن دارد

تیغ کافیست، ترنج از سر راهم بردار
مات یوسف شدن انگشت بریدن دارد

راضی ام! زلف بیفشان و زمین گیرم کن
صید تو ظرفیت درد کشیدن دارد

هروله سعی وصفا، یاد تو انداخت مرا
صحن بین الحرمین ست دویدن دارد

حق بده، دست به سوی کمرش بُرد حسین
داغ تو داغ بزرگی ست،خمیدن دارد

اضطراب حرم ازتشنگی مشک تو نیست
بی علمدارشدن، رنگ پریدن دارد

سربازار نباید به تو می خندیدند
جگر گریه گریبان دریدن دارد

اشکهایت سرنی حرف دل زینب بود
مگر این چادر پر وصله خریدن دارد

 

****

تا می شود ز چشمه ی توحید جو گرفت
از دست هر کسی که نباید سبو گرفت

تو آبی و به آب تو را احتیاج نیست
پس این فرات بود که با تو وضو گرفت

کوچک نشد مقام تو ،نه! تازه کربلا
با آبروی ریخته ات آبرو گرفت

شرم زیاد تو همه را سمت تو کشید
این آفتاب بود که با ماه خو گرفت

دیگر برای اهل بهشت آرزو شدی
وقتی عمود ازسر تو آرزو گرفت

خیلی گران تمام شد این آب خواستن
یک مشک از قبیله ما یک عمو گرفت

از آن به بعد بود صداها ضعیف شد
ازآن به بعد بود که راه گلو گرفت

زینب شده شکسته غرورش،شنیده ای؟
دست کسی به کنج النگوی او گرفت

در کوفه بیشتر به قدت احتیاج داشت
با آستین پاره نمی شد که رو گرفت

علی اکبر لطیفیان

***

به نام آب ، به نام فرات نام شما
من آفریده شدم که کنم سلام شما

نوشته‌اند به روی جبین ما دو نفر
شما غلام حسین و منم غلام شما

خوشا به حال پرو بال این کبوترها
گهی به بام حسین و گهی به بام شما

تو آن همیشه امامی و ما همان مأموم
به قامتی که گرفتیم با قیام شما

تو ماه بودی و نزدیک آبها که شدی
تمام علقمه پا شد به احترام شما

هزار باده ، هزاران پیاله می روئید
همینکه تیر رسید و شکست جام شما

همینکه ناله‌ی ادراک اخایتان پیچید
شکست قامت طوبائی امام شما

مسیر علقمه را بوی انکسار گرفت
چه حس بی رمقی بود در کلام شما

به حال و روز بلندای تو چه آوردند
تمام علقمه پر گشته از تمامِ شما

علی اکبر لطیفیان

***

چقدر خواستنی نیست جان ِ بعد از تو
بمانم و چه کنم در جهان بعد از تو

اگر چه کـوهم اما همیشه می ترسم
به هم بریزم با یک تکان بعد از تو

چقدر خوب عزیزم! که رفتنی هستم
وگرنه وای به من در زمان بعد از تو

به خون تک تک رگ هام تشنه اند عزیز
تمام اینهمه نامهربان بعد از تو

تو نیستی و دقایق گدازه باران است
و مانده ام من و آتشفشان بعد از تو

زمین که از غم پشتش خمید جا دارد
همیشه گریه کند آسمان بعد از تو

فقط دعام بکن کم نیاورم ای عشق
چه سخت می گذرد امتحان بعد از تو

علی اصغر ذاکری

****

ای از همه بریده بریده بریده تر
بنگر به پای تو نفس من بریده تر

از من دو دست بر کمر و از تو بر زمین
از تو دو دیده خونی و از من دو دیده تر

بالای پیکر پسرم خم شدم ولی
پائین جسم تو شده ام قد خمیده تر

من با امیدِ دیدنِ رویت دویده ام
اما عمود زن به سراغت دویده تر

داری برای مشکِ حرم ضجّه میزنی
مشکت دریده ، بین دو ابرو دریده تر

رنگِ تمام منتظرانت پریده است
اما رباب از همه رنگش پریده تر

حبیب نیازی

***

از کار عشق این گره بسته وا نشد
باب الحوائج همه حاجت روا نشد

بستند راههای حرم را به روی او
می خواست تا حرم ببرد آب را نشد

دستان او جدا شده از پیکرش ولی
یک لحظه مشک از کف سقا رها نشد

ناگاه مشک آب اباالفضل را زدند
یعنی فرات قسمت آل عبا نشد

با مشک پاره پاره به سوی حرم نرفت
راضی به دل شکستگی بچه ها نشد

تیر سه شعبه بست به چشمان او دخیل
آن گونه که ز چشم رئوفش جدا نشد

ضرب عمود تا دل ابروش را شکافت
فرق کسی شبیه سر او دوتا نشد

با صورت آفتاب حرم بر زمین فتاد
آن بازوی قلم شده مشکل گشا نشد

آنقدر زخم فرق شریفش عمیق بود
بر روی نیزه ها سر عباس جا نشد

شکر خدا که پیکر او در شریعه ماند
پامال نعل تازه غروب بلا نشد

دیگر نصیب اهل حرم خسته حالی است
بزم شراب… جای علمدار خالی است

یوسف رحیمی

***

این پهلوان با وفا آخر زمین خورد
قطعا در آن ثانیه که اکبر زمین خورد

من که شنیدم تیر تا بر مشک او خورد
از شرم روی مادر اصغر زمین خورد

هرگز نمی فهمم چنین مرد رشیدی
با آن همه هیبت چرا با سر زمین خورد

افتاد پای فاطمه از روی مرکب
انگار در محراب خود حیدر زمین خورد

افتادن بی دست بد دردی ست والله
لشکر که دید او از همه بدتر زمین خورد

وقتی زمین افتاد آنجا خوب فهمید
که حضرت زهرا کنار در زمین خورد

وقتی علمدار حرم از اسب افتاد
دیدند بین خیمه یک خواهر زمین خورد

صد مرتبه از نیزه ها افتاد عباس
هر دفعه که افتاد یک دختر زمین خورد

چون قصه دستان او فهمید مادر
میگفت که چشمش زدند آخر زمین خورد

مهدی نظری

***

برسر نعش گل ام بنین غوغا شد
همه گفتند:حسین بن علی تنها شد

تا که حیرت زده در دشت دو دستت دیدم
گفتم از یوسف من یک اثری پیدا شد

صوت ادرکنی تو گم شده در هلهله ها
این چه شوریست که درلشگریان برپاشد

تا که دیدم بدنت را کمرم درد گرفت
خیز از جا و ببین پشت حسینت تا شد

از بلندای قدت جای دو لب باقی نیست
این همه تیر کجای بدن تو جا شد

با چه بغضی زده این ضربه خدا می داند
که ز فرق سر تو تا به ابرو واشد

صورت تو اثر از چادر خاکی دارد
گوئیا سجده تو بر قدم زهرا شد

گوئیا لشگری از پیکر تو رد شده اند
زیر پا خطبه ترویه تو امضا شد

بین یک دشت تنت ریخته صاحب علمم
صحنه قتلگهت علقمه نه دریا شد

قاسم نعمتی

*** 

از شط خبر رسیده که سقا نیامده
ماه منیر خیمه ز صحرا نیامده

هرگز کسی که تیغ کشد بر تو ای عمو
تا این زمان هنوز به دنیا نیامده

تیر سه شعبه ای و عمودی و نیزه ای
با خود ببر که حرمله تنها نیامده

من بی حسین فاطمه آبی نمی خورم
این کارها به بچه ی زهرا نیامده

ای آب اگر رقیه سراغ مرا گرفت
حتماً به او بگو که به اینجا نیامده

حتما به او بگو که به این نام واین نشان
شخصی برای آب به دریا نیامده

اصلاً بیا و پیشقدم شو خودت برو
برو به سمت خیمه ی او تا نیامده

ای علقمه بگو که چه دیدی که سالهاست
حال شما هنوز سر جا نیامده

بدرود بچه های عطش، بچه های عشق
یک مشک از آب علقمه به ما نیامده

نادر حسینی

****

گر جگر خشک شود خشکی لبها ؛ حتمی است
رفتن ناله ی لب تشنه به بالا حتمی است

آب اگر یافت نشد مرگ رباب بی شیر
بر سر درس جگر سوز الف با حتمی است

قطره ای آب اگر نذر سر او بکُنند
بر علی اصغر مان معجز عیسا حتمی است

بدن غیرت اگر که عرق سرد کُند
خیس تب هم بشود ؛ ذُق ذق رگها حتمی است

دختر شاه بخواهد؛ احدی مانع نیست
طلب آب کُند ؛‌ حل معمّا حتمی است

العطش بازاگر بر جگری لطمه زند
مشک اگر پُر نشود؛ مُردن سقا حتمی است

آب اگر موج زند بازهم ایمان داریم
اینکه او لب نزده بر لب دریا حتمی است

بی کلاه خود اگر بر سر او گُرز زنند
از روی اسب؛ زمین خوردن آقا حتمی است

ناله ابنی العباس زنی ثابت کرد
اینکه او شد؛ پسر حضرت زهرا حتمی است

تیرانداز هر آن قدر که ناشی باشد
تیر خوردن به تو با این قد و بالا حتمی است

دست دادی و به تو بال بهشتی دادند
لفظ طیّار تو در جنّت الاعلی حتمی است

گر روی خاک بلا پا بکشی آقا جان
برحسین ابن علی خنده اعدا حتمی است

اگر آقا نبَرد پیکرتان را به حرم
تکّه تکّه شدن این قد رعنا حتمی است

عدّه ای نیزه سر دست بلند کردند
روی نی ؛‌ با کمک پارچه بندت کردند

سعید توفیقی

****

اگر چه آب فقط لشگر عدو دارد
هوای دخترکی را ولی عمو دارد

دلش نیامد از این خیمه ها سفر بکند
که با سه ساله ی این خیمه سخت خو دارد

عمود خیمه ی من بعد رفتنم بکشید
وداع آخر سقا چقدر بو دارد

به شط رسید من از دور دست می بینم
نشسته است و با آب گفتگو دارد

که آب ساقی عطشان خیمه ها هستم
به غیر آب مگر ساقی آرزو دارد

همینکه مشک پر از آب شد خدا را شکر
از این به بعد خدا هم هوای او دارد

خلاصه اینکه به سمت حرم به راه افتاد
اگر چه نیم نگاهی به چار سو دارد

من از عبارت نخل و درخت می ترسم
ز پشت آن کسی انگار قصد او دارد

و دختری که به یک خیمه تکیه دارد هم
تمام حادثه را تلخ مو به مو دارد

زمین برای دو دستش به سجده افتاده
فرات نیز ز دستان او وضو دارد

لب سه شعبه به لبهای مشک آب رسید
هنوز جرعه ای از آب در سبو دارد

دهان که دست شود کار سخت خواهد شد
چرا که حرمله را نیز پیش رو دارد

رسید آخر و آبی به خیمه ها نرسید
به جای آب سر نیزه در گلو دارد

نادر حسینی

****

عطش ازخشکی لبهای تو سیراب شده
آب از هرم ترکهای لبت آب شده

بعد از آن که تو لب تشنه ، عطش را کشتی
تشنه لب ماندن ساقی همه جاباب شده

بعد افتادن عکس تو درآیینه ی آب
برکه ازشوق رخت خانه ی مهتاب شده

این فرات است که از دردغمت ـ ای دریا ـ
بس که پیچیده به خودیکسره،گرداب شده

تب و تاب حرم ازتشنگی و گرما نیست
دل اهل حرم ازداغ تو بی تاب شده

تیرها رو به سوی چشم تو خواندند نماز
همه گفتند که ابروی تو محراب شده

صحنه ای که کمرکوه شکست ازغم آن
عکس تیریست که دردیده ی توقاب شده

محسن عرب خالقی

***

پهنه ی دشت اگر دل نگران است هنوز
بر تن خاک ، علم بار گران است هنوز

مردی از قافله ی نور ز اسب افتاده است
نبض امید به دست ضربان است هنوز

آسمان تیره شد و از غم مرگ تو گریست
شط پر از قافله ی اشک روان است هنوز

آفتاب از اثر تشنگی ات میسوزد
بر دل مشک از این داغ نشان است هنوز

قامت سبز تر از هر چه بها رت پژ مرد
یادگار تو از آن روز، خزان است هنوز

شب ز راه آمده اما همه جا روشنی است
چشم خورشید پی آه جوان است هنوز

اشرف السادات مشتاقی

****

خشکیده بود آن لب دریایی شما
بی تاب بود سینه شیدایی شما

چشمان آسمان به بلندای آسمان
مبهوت مانده بر قد رعنایی شما

گل از گل رقیه ی ارباب میشکفت
با دیدن تبسم رویایی شما

بیخود نگفته اند که ماه قبیله ای
همتا نداشت جذبه زیبایی شما

از این که آب هست و لب تشنه مانده اید
در حیرت است منصب سقایی شما

برگرد و سمت خیمه زن ها قدم بزن
طفلی نگاش مانده با لالایی شما

حتی اگر به سمت تلاطم نمیزدی
چیزی که کم نمیشد از آقایی شما

مسعود اصلانی

****

داری به یک فرات بدل میکنی مرا
مضمون صد شریعه غزل میکنی مرا

من عمق بی کسی تو را درک میکنم
وقتی شبیه مشک بغل میکنی مرا

پیش تو هیچ مشکلی آنقدر سخت نیست
در ظرف چند ثانیه حل میکنی مرا

اینقدر در مدار خودت دور من مگرد
داری در این مدار ، زحل میکنی مرا

صبح است ساقیا و تو آیا به یک نگاه
مهمان دو پیاله عسل میکنی مرا؟

رضا جعفری

****

ای درود خدا به ساحت تان
به قد و قامت قیامت تان

ماه هم پیش تان کم آورده
کوه می لرزد از صلابت تان

همه را کشته راه رفتن تان
همه را کشته این نجابت تان

مثل یک روز روشن است آقا
مهربانی شده است عادت تان

ای سرآغاز تان کرامت محض
با خودم فکر می کنم نهایت تان….

راستی یک سئوال ، با خورشید
از کی آغاز شد رفاقت تان ؟

تو و خورشید عین هم هستید
در بلندای قد و قامت تان

حیف شد چشم تان زدند آقا
شک نداریم در شهامت تان

من از اینجا به بعد معذورم
کاش می شد گذاشت راحت تان

در لهوف آمده تفاوت داشت ….
…با همه نحوه ی شهادت تان

تو زیارت گهی و آمده اند
اینهمه تیر به زیارت تان

گرد و خاکی بلند شد آنروز
بر سر پرچم و علامت تان

کاش یک مشت آب می خوردی
آب شد آب از خجالت تان

آه …آقا …بلند شو آقا
مادری آمده عیادت تان

مهدی صفی یاری

***

مادرت آمده بالای سرم گریه کند
به پذیرایی چشمان ترم گریه کند

مادرم ام بنین کرببلا نیست ولی
شکر حق مادر تو هست برم گریه کند

بین بابایم و من وجه شباهت دیده
که غریبانه بر این فرق سرم گریه کند

خواهرم را تو بگو تا که دو چشمش گیرد
گر ببندد سر نیزه سر من …گریه کند

***

عاشق اگر شدم، اثر چشم های توست
اصلاً تمام زیر سرِ چشم های توست

دلهایِ سنگ را به نگاهی طلا کنی
این کیمیاگری هنر چشم های توست

بعد از ابوتراب، تمام حجاز و شام
مبهوت جرأتِ جگر چشم های توست

کال و رسیده! گندم ری را خریده ای
این خصلتِ بخر- ببر چشم های توست

آیا بهشت می بری ام یا نمی بری!؟
محشر خدا پیِ نظر چشم های توست

با کاروان گریه سرانجام می رسم
راه بهشت از گذر چشم های توست

تا «إن یکاد» صبح و شبِ زینب تو هست
بال فرشته ها سپر چشم های توست

خرده گرفته اند که اغراق می کنم
تیر سه شعبه دربه در چشم های توست

اینجا مدینه نیست، به فکر نقاب باش
مُشتی حسود دور و بر چشم های توست

بالای نیزه گریه ی شرمندگی فقط
از روضه های معتبر چشم های توست

لعنت به حرمله؛ که به دنبال نیزه ها
سایه به سایه همسفر چشم های توست

وحید قاسمی

****

سوگند به عاشورا عباس نمی میرد
غیرت شد از او احیا عباس نمی میرد

تا دور جهان باقیست ما تشنه و او ساقیست
دارد لقب سقا عباس نمی میرد

دل راز عطش دارد بس ناز عطش دارد
لب تشنه و دل دریا عباس نمی میرد

سوگند به حالاتش ایثار و موالاتش
در ظاهر و در معنا عباس نمی میرد

بیگانه ی خودکامه بنوشت امان نامه
عباس نرفت زیرا عباس نمی میرد

می ریخت ز سر خونش بر چهره گلگونش
می گفت ولی زهرا عباس نمی میرد

زیبا سند صبرش ، شد کوچکی قبرش
خوان نغمه واویلبا عباس نمی میرد

هر جا علمی دیدی صاحب کرمی دیدی
فریاد بزن آنجا عباس نمی میرد

***

نقاش اسب را که زمینگیر می کشد
یا چهره ی عموی مرا پیر می کشد

بی آب، مشک را و علم را بدون دست
یا چشم را حوالی یک تیر می کشد

از لا به لای نیزه و از لا به لای تیر
کفتار را به سینه ی یک شیر می کشد

موضوع قصه چیست چه خوابی است دیده ام؟
احساس می کنم کمرم تیر می کشد…

باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله می کند

پیشانی ات نگاه مرا خیره می کند
آبی آسمان مرا تیره می کند

با مشک روی دوش به ما فکر می کنی
با دست و سر به دین خدا فکر می کنی

یا فکر می کنی که حسین است و بعد از آن
تنها، علی میان حنین است و بعد از آن

این شام آخر است و صلیب است و بعد از آن
صد خنجر است و حنجر سیب است و بعد از آن

باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله می کند

رفتی عمو که خیمه ی مان بی عمود شد
رفتی قیام عمه، عمو جان، قعود شد

دشمن چه کرد بعد تو، خط و نشان کشید
رفتی عمو که گونه ی خیسم کبود شد

مردی که ترس نام تو را داشت، بعد تو
مردی که گوشواره ی ما را ربود شد

در قلب خسته خون تو جریان گرفته است
آغاز قصه رنگ ز پایان گرفته است

باید که خون گریست زمین ناله می کند
یک دشت را برای تو پُر لاله کی کند

امیر تیموری

****

 

 

یک وقت ز خانه ات جوابم نکنی
با لفظ برو، خانه خرابم نکنی

می ترسم از آن لحظه که روز عرثات
در زمره ی نوکران حسابم نکنی

پیش نظر سینه زنانت محشر
بیچاره ی رو سیه خطابم نکنی!؟

نزدیکی درب دوزخ آقای بهشت
با بستن پلک خود عذابم نکنی

سوگند به جان مادرت، ای آقا
شرمنده ی روی بوترابم نکنی

فردای قیامت سر حوض کوثر
با هُرم نگاه خویش ،آبم نکنی

ای ساقی تشنه لب دلت می آید
مهمان پیاله ای شرابم نکنی؟

وحید قاسمی

***

 

 

عطر خوش بوی گل آن ور دیواری تو
بیشتر دست مرا کاش نگه داری تو

با تو قرآن لب طاقچه را می شنوم
«من صدای نفس باغچه را می شنوم»

در خودش قدرت صد معجزه را جا داده
این دو تا دست که بر روی زمین افتاده

کیست این کوه که یک مشک به دندان دارد
چیست این عشق که هفتاد و دو مهمان دارد

کم نمی آورد این یکه سوار بی دست
کوه اگر روی زمین هم که بیفتد کوه است

«کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ»
در دل واقعه تصویر نماز گل سرخ

کار ما نیست تو را در دو سه خط بنویسیم
بی تو تنها بنشینیم و فقط بنویسیم

آب را بعد تو صد مرتبه ما گِل کردیم
در هیاهوی زمین دست تو را ول کردیم

دست از شانه جدا را که همین نزدیکی ست
یادمان رفت خدا را که همین نزدیکی ست

یادمان رفت دل سوخته ی اکبر را
حنجر پاره و خونین علی اصغر را

یادمان رفت لب تشنه ی سقا را هم
بر سر نیزه سخن گفتن سرها را هم

…یادمان رفت گل آن ور دیواری تو
یادمان رفت ابوالفضل علمداری تو

رضا نیکو کار

***

 

این آبها که ریخت ، فدای سرت که ریخت
اصلا فدای امّ بنین مادرت، که ریخت

گفته خدا دو بال برایت بیاورند
در آسمان علقمه، بال و پرت که ریخت

اثبات شد به من که تو سقای عالمی
بر خاک قطره قطره ی چشم ترت که ریخت

طفلان از اینکه مشک به دست تو داده اند
شرمنده اند ، بازوی آب آورت که ریخت

گفتم خدا به خیر کند قامت تو را
این قوم غیض کرده به روی سرت که ریخت

وقت نزول این بدن نا مرتّبت
مانند آب ریخت دلم؛ پیکرت که ریخت

معلوم شد عمود شتابش زیاد بود
بر روی شانه های بلندت سرت که ریخت

اما هنوز دست تو را بوسه می زنم
این آب ها که ریخت فدای سرت که ریخت

علی اکبر لطیفیان

***

همه حیثیت عالم و آدم با توست
در فرات نفسم گام بزن دم با توست

من از این جزر و مد سینه زنانت خواندم
ماه من شورش شبهای محرم با توست

دشمن از ترس تو مژه بر هم نزند
غضب آلوده ای و خشم خدا هم با توست

با حضورت حرم آل علی آرام است
تا زمانی که در این معرکه پرچم با توست

علقمه زیر شتاب نفست میسوزد
وعده ای داده ای و چشمه زمزم با توست

خرد شد ریخت به پایت همه هست حسین
قد بر افراشتن این کمر خم با توست

علیرضا لک

****

وعده ای داده ای و راهی دریا شده ای
خوش به حال لب اصغر که تو سقا شده‏اى

آب از هیبت عباسى تو مى‏لرزد
بى عصا آمده‏اى حضرت موسى شده‏اى

به سجود آمده‏اى یا که عمودت زده‏اند
یا خجالت زده‏اى وه که چه زیبا شده‏اى

یا اخا گفتى و ناگه کمرم درد گرفت
کمر خم شده را غرق تماشا شده‏اى

منم و داغ تو و این کمر بشکسته
توئى و ضربه‏اى و فرق ز هم وا شده‏اى

سعى بسیار مکن تا که ز جا برخیزى
کمى هم فکر خودت باش ببین تا شده‏اى

مانده‏ام با تن پاشیده‏ات آخر چه کنم؟
اى علمدار حرم مثل معما شده‏اى

مادرت آمده یا مادر من آمده است
با چنین حال به پاى چه کسى پا شده‏اى

تو و آن قد رشیدى که پر از طوبى بود
در شگفتم که در این قبر چرا جا شده‏اى

علی اکبر لطیفیان

****

تیغ بین دو ابروش به هم برگشته
آنکه ابروش چنان تیغ دو دم بر گشته

بس که موزون و تراز است به چشمم انگار
پیش بالاش بلندای علم برگشته

رد پایش طرف آب چرا این گونه ست؟
یک قدم رفته به پیش و دو قدم برگشته

خوب دقت کن از طرز قدم ها پیداست
که به کرات سرش سمت حرم برگشته

چقدر تیر که تا سینه ی او آمده و
دختری خورده به عباس قسم برگشته

ار سر یوسف تا آخر قرآن تنش
آیه ی کوتاه دست قلم برگشته

تیغ وا کرده دو ابرو وسط پیشانیش
آنکه ابروش چنان تیغ دودم برگشته

مهدی رحیمی

****

بیا به علقمه دریاب تکسوارت را
به خاک بنگر علمدار کارزارت را

تو ایستاده و من پیش پات نقش زمین
مگیر از من بی دست این جسارت را

مرا ببخش چو خواندم برادرت آقا
به امر مادرتان گفتم آن عبارت را

بگیر لاله چشمم که خوب بنگرمت
بده دوباره به من فرصت زیارت را

خجل ز روی ربابم، مرا مبر خیمه
چگونه بنگرم اطفال بیقرارت را

سه شعبه ای که زده حرمله به دیده من
به آن دوباره نشان کرده شیرخوارت را

صدای هلهله ها تا رسید فهمیدم
یقین به خنده کشیدند انکسارت را

سریع تر برو که این نگاه های حریص
شروع کرده به سمت خیام غارت را

محمد بیابانی

****

گفتند ماهی‌ها که آب آورده‌ای سقا
نوشیدم و دیدم شراب آورده‌ای سقا

پیچیده ابرو! در افق عطر تو پیچیده
گل کرده‌ای در خون، گلاب آورده‌ای سقا

رفتی بپرسی: آخرین پیمان عاشق چیست؟
پیداست از چشمت جواب آورده‌ای سقا

روشن‌تری از هر شبِ دیگر، مگر اینبار
از برکه‌ی مهتاب آب آورده‌ای سقا؟

یک آه از تار دلت، از ناله‌ی نی‌ها
تا پرده‌ی اشک رباب آورده‌ای سقا

چون ماه در منظومه‌ی آغوش خورشیدی
ماهی که داغ آفتاب آورده‌ای سقا

خون می‌رود، … اما بیا یک گام این‌سوتر
حالا که تا این بیت تاب آورده‌ای سقا

یک شوره‌زار شعر می‌بینی و دیگر هیچ
آبی برای این سراب آورده‌ای سقا؟

قاسم صرافان

****

از خواهش لبهای او بی تاب شد آب
از شرم آن چشمان آبی آب شد آب

وقتی که خم شد نخل‌ها یکباره دیدند
لبخند زد مَرد و پر از مهتاب شد آب

آنقدر بر بانوی دریا سجده می‌کرد
تا در قنوت آخرش محراب شد آب

زیباترین طرح خدا بر پرده‌ها رفت
وقتی میان دستهایش قاب شد آب

یک لحظه با او بود اما تا همیشه
از چشمهای تشنه‌اش سیراب شد آب

آن تیرها، شمشیرها بارید و بارید
توفان گرفت و گرد او گرداب شد آب

تیر آمد و … از حسرت مشکی که می‌مرد
مرداب شد، مرداب شد، مرداب شد آب

قاسم صرافان

****

عاقبت دست رسای تو جدا خواهد شد
عاقبت ماه جمال تو دو تا خواهد شد

تیر ها زائر چشمان سیاهت گردند
چشمت آیینه تمثال خدا خواهد شد

بعد تو یک حرم و لشکری از نامردان
غیرت الله چه گویم؟ که چه ها خواهد شد

نفس سوخته مشک پر آبت گوید
العطش زمزمه اهل سما خواهد شد

جسم پر خون در علقمه و بین حرم
هیبت روضه العباس به پا خواهد شد

بی عمو خیمه و بی آب شود مشک عمو
شادی خیمه مبدل به عزا خواهد شد

لشگری هلهله فتح به پا خواهد کرد
دختری بین حرم نوحه سرا خواهد شد

بی علمدار علم دست یتیمان افتد
گیسوی سوخته در باد رها خواهد شد

علقمه قبله حاجات خلائق گردد
نام تو آیه ایثار و وفا خواهد شد

سید محمد میر هاشمی

***

ناگهان بازوی آب آور تو می ریزد
مشک می ریزد و چشم تر تو می ریزد

مژه های تو خودش لشکری از طوفان است
تیر را چون بکشم لشکر تو می ریزد

دیدم از دور که با نیزه بلندت کردند
بی سبب نیست که بال و پر تو می ریزد

گیرم امروز ببندم به سرت پارچه ای
صبح فردا روی نیزه سر تو می ریزد

بهترین کار تو این است که دستت نزنم
دست من گر بخورد پیکر تو می ریزد

شده اندازه ی قاسم بدنت از بسکه
قد و بالای تو دور و بر تو می ریزد

مادرم مادر تو – مادر تو مادر من
گریه ی مادر من – مادر تو می ریزد

علی اکبر لطیفیان

****

رفتی و با رفتنت چه بر سر من رفت
هر چه توان داشتم ز پیکر من رفت

پشت و پناه یکی دو روزه ی من نه !
یک جبل الرحمه از برابر من رفت

نیست کمر درد من به خاطر اکبر
دردم از این است که برادر من رفت

گفتم ابولفضل هست غصه ندارم
عیب ندارد اگر که اکبر من رفت

بسکه بلند است هلهله به گمانم
کوفه خبر دار شد که لشگر من رفت

زود زمین خوردن من علتش این است
تیر به بال تو خورد و در پر من رفت

چشم قشنگ تو سه شعبه ی مسموم
وای چه ها بر تو ای برادر من رفت

گفت مرا هم ببر به علقمه – گفتم :
زودتر از رفتن تو مادر من رفت

رفتی با رفتن تو دست حرامی
تا بغل گوشواره ی دختر من رفت

طفل رضیع مرا رباب کفن کرد
فکر کنم دیده آب آور من رفت

جان حسین – روی نیزه باش مراقب
دیدی اگر سمت کوفه خواهر من رفت

علی اکبر لطیفیان

****

این که بر سینه خود داغ برادر دارد
نتواند که سر از سینه ی تو بردارد

تیر ها با همه قامت به تنت جا شده اند
وای بر من چقدر پیکر تو پر دارد

می کشی پا به زمین و کمرم می شکنی
کمی آرام که در پای تو مادر دارد….

….میکشد تیر ز چشمان تو با دست کبود
ولی این تیر چرا هیبت خنجر دارد؟

ای رشید حرمم بی تو حرم غارت شد
آخر این خیمه آتش زده دختر دارد

چه شده با سرت از ضربه سنگین عمود
بین دو ابروی تو سخت است ترک بردارد

حسن لطفی

***

تمام غصه ام این است , پشت پا بخوری
تو هم شبیه خودم نیزه بی هوا بخوری

خـدا کند که به فرقـم نـظر نـینـدازی
هراس دارم از این عمق زخم جا بخوری!

عـزیز فـاطـمه مـدیون زیـنبت کـــردم
اگر که ثانیه ای غصـه ی مـرا بخـوری

شبیه من جگرت آب می شود وقتی
به زیر تیغ وسنان حرص خیمه را بخوری

خلاصه عرض کنم حرف تیرها این است
قـرار نیست که از آب کـربلا بـخـوری!

وحید قاسمی

****

آبی نبود اگر که تو سقا نمی شدی
مشکی نبود اگر که تو دریا نمی شدی

از سمت خانواده زهرا به سمت ما
فیضی نبود اگر که تو آقا نمی شدی

حالا که مثل نور شدی و قمر شدی
ای کاش هیچ وقت تو پیدا نمی شدی

این تیر با نگاش نظر می زند تو را
حالا نمی شد این همه زیبا نمی شدی

می خواستی که تیر نگیرد تن تو را
کاری نداشت، خوش قد و بالا نمی شدی

تو جمع خیمه بودی و تقسیم کردنت
ورنه در این مزار کمت جا نمی شدی

پیش قد حسین، تمامت شکسته بود
تقصیر تو نبود اگر پا نمی شدی

علی اکبر لطیفیان


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.