اشعار ویژه شهادت امام رضا(ع)

کد خبر: 87612
وارث

خاک پای زایر شاه خراسان میشوم
یا رضا میگویم و آیینه بندان میشوم

هر کجا باشم گدای کوی این آقا منم
همچو موسی سایل دستان سلطان میشوم

باز هم از لطف این آقا که صاحب سفره است
بر سر این سفره جزء ریزه خواران میشوم

پنجره فولاد او را در بغل حس میکنم
هر زمان دلتنگ عطر و بوی باران میشوم

بعد عمری گر نصیب من هم شود کرببلا
تا ابد ممنون آقای خراسان میشوم

 رضا باقریان

***

بی حب تو غم از دل ما پا نمیشود
راضی خدا بدون تو از ما نمیشود

هرکس خدا از او نشود راضی، ای رضا
راضی ز کارش حضرت زهرا نمیشود

نیمه شب و حریم تو و بزم اشک و آه
اینجا غریب، پیش تو تنها نمیشود

هرکس بدون اذن بیاید به محضرت
بی اذن مادرت گره اش وا نمیشود

اشکی که با حضور، نریزد در این حرم
با دست مهربان تو امضا نمیشود

هرکس مریض گشته شفایش فقط تویی
اینجا طبیب، مثل تو آقا نمیشود

در کنج کنج صحن و سرایت نوشته است
اینجا کریم، غیر تو پیدا نمیشود

 رضا باقریان

***

هر که می آید در اینجا غرق احسان میشود
هم چو آهویی گریزان در بیابان میشود

زشت و زیبا خوب و بد هرکس که می آید حرم
بر سر این سفره جزو ریزه خواران میشود

جذبه ی برق نگاهش بسکه ناز و دلرباست
نامسلمان هم از این جذبه مسلمان میشود

سینه زوار قبرش در کنار حوض ها
همچو این دیوار و در، آیینه بندان میشود

بسکه این صحن و سرا بوی غریبی میدهد
صاحب این خانه یار ما غریبان میشود

آب سقاخانه اش مانند آب کوثر است
هر مریضی با دو قطره آب درمان میشود

پرچم سبز رضا خط امانش میدهد
هر که در این قبه ریزه خوار سلطان میشود

عاقبت سلطان ارض طوس روزی میرسد
هم نشین محفل ما مستمندان میشود

پنجره فولاد این میخانه حاجت میدهد
زایرِ او زایرِ شهر حسین جان میشود

 رضا باقریان

***

تو به من باز هم زبان دادی
ناتوان بودم و توان دادی

تا شوم پاک از گناهانم
حرمت را به من نشان دادی

راست گفتند که رئوفی تو
هرچه میخواستم همان دادی

من زمینگیر بودم اما تو
به پر و بالم آسمان دادی

من مسلمان چشم های توام
درِ گوشم خودت اذان دادی

تا دخیل حریمتان گشتم
دل من را کمی تکان دادی

آهویی بی پناه بودم که
در حریمت به من امان دادی

منکه خود،تحبس الدعا بودم
به دعایم شما بیان دادی

تا کشاندی مرا به این وادی
گوشه ای از حرم مکان دادی

شکرولِلَّه که بینِ این عالم
سفره ام را تو آب و نان دادی

با نسیم سحر میان حرم
مرده ای را دوباره جان دادی

با دو دست کریمت آقاجان
کربلا را به این و آن دادی

 رضا باقریان

***

سحر ماه و حریم تو صفایی دارد
نیمه شب کنج حرم، حال و هوایی دارد

به دل زایر دلخسته نگاهی فرما
بینِ صحن تو غریب است و نوایی دارد

چه قَدَر صحن و سرای تو بزرگ است، رضا
به به این قُبّه عجب صحن و سرایی دارد

مادرت بر در و دیوار حریم تو نوشت
این کریم است و چه بسیار گدایی دارد

هر که بیمار شود حاجت از این در طلبد
به خدا صاحب این خانه دوایی دارد

حاتم طاعی از این خانه عطا می گیرد
چون علی در همه جا دست عطایی دارد

بعد از این وادیِ طوری که تو مسکن داری
زایرت آرزوی کرببلایی دارد

آنکه در کرببلا زایر شش گوشه نشد
غم ندارد که در این طوس، رضایی دارد

 رضا باقریان

***

سخت است پیش پای پسر، دست و پا مزن
جانِ جواد، مادر خود را صدا مزن

حالا که زهر شیره ی جانِ تو را کشید
آتش به جان این جگر مبتلا مزن

بالا سرت جواد و اباصلت آمدند
پس بینِ هجره ناله ی واغربتا مزن

از شانه ی جواد کمی هم کمک بگیر
بر روی خواهش پسر خویش، پا مزن

گرچه به یاد مادرت آتش گرفته ای
پیش جواد، حرفی از آن کوچه ها مزن

قدری بنوش جرعه ی آبی و، این همه
با یاد کربلا، طرفی آب را مزن

این دست از شراره ی زهر آب گشته است
بر صورتت به یاد لبِ سرجدا مزن

آقا عبا بکش به سر اطهرت، ولی
حرف از عبای کشته ی کرببلا مزن

 رضا باقریان

***

زیبا نوشت آنکه تو را بهترین نوشت
خالق تو را به خاتم ایران نگین نوشت

چون خلقت وجود تو یک شاهکار بود
با خلقتت برای خودش آفرین نوشت

نام رفیق هشتم خود را رضا گذاشت
ما را به نام “مور سلیمان دین” نوشت

وقتی که روی چشم زمین پا گذاشتی
چشم مرا به پای تو آهو ترین نوشت

تو شمس شمس هفتم و نور هدایتی
باید که اسم پاک تو را آتشین نوشت

ای خوشبحال آنکه برایش نگاه تو
یک کربلا میان ره اربعین نوشت

مژگان خیس من به حرم خانه پر گشود
بر سنگ های دلشده ی آذرین نوشت:

جاروی صحن های رضا پلک نوکر است
این از دعای خیر و نفس های مادر است

جعفرابوالفتحی

***

تمام عمر دلم سمت و سوی هرجا رفت
که عاقبت ره جویم به سمت دریا رفت

شدم غلام شهنشاه طوس و فهمیدم
که خاک کوی رضا تا به عرش ، بالا رفت

از آن زمان که شفاخانه اش به راه افتاد
دگر ز روی زبان ها دم مسیحا رفت

همینکه نغمه ی نقاره کوه پیما شد
صدای نعره ی ناقوس ، از کلیسا رفت

شبیه شاخه ی طوبا ثمر به گلشن داد
همان که پای ضریحت عقیم و نازا رفت

گدا که آمد و مانند شاه و مولا رفت
ندار آمد و افتاد و مثل آقا رفت

به کیمیای وجودت قسم ، دلم به حرم
چو خاک آمد و چون زر نفیس و اعلا رفت

فرشته پر زد و آمد، و گفت جبریلم
کنار پنجره فولاد، او به اغما رفت

طبیب نسخه ی ما را شراب ناب نوشت
و خود به سمت خراسان سوی مداوا رفت

هوای کرب و بلا و نجف که جای خودش
زسر ز عطر ضریح تو هوش، درجا رفت

بدون دل شدم و دلربود از من طوس
همینکه که یوسف مصرم سوی زلیخا رفت

به عشق زهر نظرهای شاه شهلا بود
که ماره موزه ی این سینه سمت صحرا رفت

چنان منی چو گداها به التماس افتاد
چنان تویی به تماشای سنگ خارا رفت

خدا گواست هر آن زائری که کرب و بلاست
چو داد حضرتتان را قسم به زهرا رفت

خوشا بحال دلم امشب از میان قفس
گرفت از تو برات و بدون ویزا رفت

تویی تو معنی عالم بذات ، ذات صدور
بلا ز ملک شهنشاه شهسواره بدور

جعفر ابوالفتحی و محمد جواد حیدری

***

آخرش دیدی چه آمد بر سرم؟کاری بکن
ای امید قلب و چشمـــان ترم کاری بکن

تا که از چشمت نیوفتادم بیا و زودتر
باز هم از روی احسان و کرم کاری بکن

جان زهرا مادرت لطفی بکن من بر درت
سالیانی میشود که نوکـــــرم،کـــاری بکن

حق بده خود را طلبکارت بگیرم جان من
آخر عمری ریزه خوار این درم،کاری بکن

یا مرا لطفی کن و مثل گذشته خوب کن
یا بسوزان دیگر این بال و پرم،کاری بکن

دارم احساس غریبی میکنم در روضه ات
چـــون اسیر غصه های دیگرم،کاری بکن

میروم از روضه و اینبار هم پای خودت
منتظر هستم بگویی میخرم،کاری بکن

امیرفرخنده

***

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد
گفتند جای توست، دل را شستشو کردم
پس می‏شود از خادمان افتخاری شد

می‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشی
این گونه شد، دور حرم آئینه کاری شد

گاهی اسیری لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فراری شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد

من سائل بی چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهای سال، دنبال کرم هستم

انگور سرخی، سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را

ای خاکِ عالم بر سرم – حالا که می‏آیی
از چه کشیدی بر سر و رویت عبایت را

تو سعی خود را می‏کنی و باز می‏افتی
این زهر خیلی ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه می‏پیچد
آری شنیدند آسمانی‏ها صدایت را

وقتی لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ی در بسته دیدی کربلایت را

در حجره‏ای افتاده‏ای و تشنگی داری
تو کربلای دیگر در حال تکراری

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالای سرت باشد

بد جور داری روی خاک از درد می‏پیچی
ای وای اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روی خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبی را ببین دنبال تابوتت
دختر نداری لااقل دربدرت باشد

وقتی شروع روضه‏های ما بیان توست
خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بی کفن دیدی؟
در لابلای نیزه، پاره‏پاره تن دیدی؟

***

زائر که در حریم تو زانو شکسته است
مانند ساقه ی گلِ شب بو شکسته است

صد بار در نماز عوض گشت قبله ام
از بس که این نگار من {ابرو شکسته} است

از این گدا مقابل نامت چه انتظار
جایی که توبه با دمِ هوهو شکسته است

لاتی به توبه آمده و رو به گنبدت
از نرمی نگاه تو چاقو شکسته است

در گوشه ای ز صحن و سرا جا بده مرا
آیا دلم کم از دلِ اهو شکسته است؟

من را به نام کاش بخوانی که این گدا
از بچه های مادرِ پهلو شکسته است

***

نام تو را بردم زمستانم بهارى شد
در خشکسالى دلم صد چشمه جارى شد

بعد از زمانى که گدایى تو را کردم
دار و ندار من عجب دار و ندارى شد

گفتند جای توست، دل را شستشو کردم
پس می‏شود از خادمان افتخاری شد

می‏خواستند از هر طرف تو جلوه‏گر باشی
این گونه شد، دور حرم آئینه کاری شد

گاهی اسیری لذّت آهو شدن دارد
بیچاره آن که از نگاه تو فراری شد

گَرد ضریحت با من و گَرد دلم با تو
بی تو دوباره این دلم گرد و غباری شد

من سائل بی چیزِ اطرافِ حرم هستم
من سالهای سال، دنبال کرم هستم

انگور سرخی، سبز کرده دست و پایت را
تغییر داده حالت حال و هوایت را

ای خاکِ عالم بر سرم – حالا که می‏آیی
از چه کشیدی بر سر و رویت عبایت را

تو سعی خود را می‏کنی و باز می‏افتی
این زهر خیلی ناتوان کرده است پایت را

وقت زمین خوردن صدا در کوچه می‏پیچد
آری شنیدند آسمانی‏ها صدایت را

وقتی لبت خشکید و چشمت ناتوان‏تر شد
در حجره‏ی در بسته دیدی کربلایت را

در حجره‏ای افتاده‏ای و تشنگی داری
تو کربلای دیگر در حال تکراری

قسمت نشد خواهر کنار پیکرت باشد
بد شد، نشد امروز بالای سرت باشد

بد جور داری روی خاک از درد می‏پیچی
ای وای اگر امروز روزِ آخرت باشد

حیف از سر تو نیست روی خاک افتاده؟!
باید سرت الآن به دست خواهرت باشد

حالا غریبی را ببین دنبال تابوتت
دختر نداری لااقل دربدرت باشد

وقتی شروع روضه‏های ما بیان توست
خوب است پایانش، بیان دیگرت باشد

یابن شبیب آیا شهید بی کفن دیدی؟
در لابلای نیزه، پاره‏پاره تن دیدی؟

علی اکبر لطیفیان

***

پشت سر من صحن حرم هست و نگهبان
سلفی شده عکس من و سلطان خراسان!

زایر شده از بدرقه ی زایرتان شاد
انگار که در خانه ی او آمده مهمان!

بیت الکرمی،ارمنی آمد به تو دل بست
جایی که مسلمان شده از لطف تو حیران

پاییز حرم رفتم و در وصف نگنجد
دشواری دل کندنم از لذت باران…

هر لحظه به دلتنگی ام افزود دلیلی
هر لحظه شد انگیزه ی این شعر دوچندان

احساس خوشی داشتم آن لحظه که دیدم
مشهد شده آرامش دل های پریشان

کوچک تر از آنم که به چشم کسی آیم
از مور رسیده است سلامی به سلیمان

مجتبی رافعی

***

زیبا نوشت آنکه تو را بهترین نوشت
خالق تو را به خاتم ایران نگین نوشت

چون خلقت وجود تو یک شاهکار بود
با خلقتت برای خودش آفرین نوشت

نام رفیق هشتم خود را رضا گذاشت
ما را به نام “مور سلیمان دین” نوشت

وقتی که روی چشم زمین پا گذاشتی
چشم مرا به پای تو آهو ترین نوشت

تو شمس شمس هفتم و نور هدایتی
باید که اسم پاک تو را آتشین نوشت

ای خوشبحال آنکه برایش نگاه تو
یک کربلا میان ره اربعین نوشت

مژگان خیس من به حرم خانه پر گشود
بر سنگ های دلشده ی آذرین نوشت:

جاروی صحن های رضا پلک نوکر است
این از دعای خیر و نفس های مادر است

جعفرابوالفتحی

***

باردیگر گوشه ای حس تغزل می کنم
تا به همراه کبوترها توسل می کنم

حضرت خورشیدهشتم ای شکوه بندگی
بانگاه شور خیزت در غزل گل می کنم

آب می نوشم ز سقاخانه ی خورشیدی ات
زندگی می بخشی ام،حس تکامل می کنم

تانگاه خسته ام را می سپارم دستتان
روضه خوانت می شوم غم را تحمل می کنم

تاکه می گویم امام مهربانم یارضا
(برمشامم می رسدآن لحظه بوی کربلا)

زائر دل خسته ی مولای عالم می شوم
پابه پای نوح وابراهیم وآدم می شوم

یک تنه تا آسمان عشقتان پرمی کشم
جام می بادستهای اکبرت سرمی کشم

یاکریم ابن الکرم جامانده ام اعجازکن
شاعرانه آمدم در را به رویم باز کن..

وحید اله ورن

***

زائری بارانی ام،آقا، به دادم می رسی؟
بی پناهم،خسته ام،تنها،به دادم می رسی؟

گرچه آهو نیستم اما پر از دلتنگی ام
ضامن چشمان آهوها! به دادم می رسی؟

از کبوترها که می پرسم نشانم می دهند
گنبد و گلدسته هایت را،به دادم می رسی؟

ماهی افتاده بر خاکم،لبالب تشنگی
پهنه ی آبی ترین دریا! به دادم می رسی؟

ماه نورانی شب های سیاه عمر من !
ماه من،ای ماه من! آیا به دادم می رسی؟

من دخیل التماسم را به چشمت بسته ام
هشتمین دردانه زهرا! به دادم می رسی؟

باز هم مشهد،مسافرها،هیاهوی حرم
یک نفر فریاد زد،آقا…به دادم می رسی؟

 رضا نیکوکار

***

رسیده ام به خدا از مقابل درتان
دوباره ناب شدم من به لطف مادرتان

دوباره باز رسیدم به هشتمین خورشید
نمازشوق بخوانم مقابل سرتان

عجیب نیست که حتی تمام دنیا را
بهشتی اش بکند بانگاه،خواهرتان

دوباره رفته دلم در امور گمشدگان
به قدر پرسه ای حتی شوم کبوترتان

فقط برای پریدن به روی گنبدتان
فقط دوباره کمی درهوای مشهدتان

دوباره سجده ی شکری به سویتان کردم
سبدسبد گل بوسه برایت آوردم

فدای گنبد و گلدسته هایت ای آقا
اسیرکوچه ی آهم،ترنمی سردم

زمان آن شده بال پریدنم بخشی
لباس خاک نشینی ز تن درآوردم

دوباره ضامن آهو ضمانتم کرده
دوباره گوشه ی چشمی به جان پر دردم

دوباره رایحه ی زعفران بازارت
دوباره تاب وتب دیدنی زوارت

 وحیداله ورن

***

دوباره آمده ام، پس کسی صدا کرده
میان این همه مردم مرا سوا کرده

دعای خیر کسی پشت سینه زن ها هست
چقدر فاطمه در حق ما دعا کرده

همیشه حب تو جاری است در دل شیعه
خدا اراده ی خیری برای ما کرده

به حق گریه زینب خدا بیامرزد
هر آنکسی که مرا با تو آشنا کرده

به این حرارت در سینه ها قسم آقا
غم تو در دل ما کربلا به پا کرده

تمام خلق به فردای حشر گریانند
به جز هر آنکه برای تو گریه ها کرده

دو ماه گریه نوشتیم پا به پای لهوف
دو ماه با غم تو شیعه ات صفا کرده

کم است گریه ماها که گریه بر غم تو
به آب ماهی و مرغان در سما کرده

رضا نموده خدا را برای محشر خود
هر آنکسی که تو را از خودش رضا کرده

قسم به چادر زهرا تو حاجتم هستی
همیشه اشک غمت حاجتم روا کرده

شنیده ایم سرت را گذاشت کنج تنور
تنور با سر از تن جدا چه ها کرده

وحید محمدی

***

بیمارها دارالشفا را می شناسند
اینجا تمام دردها را می شناسند

اینجا غریب و آشنا فرقی ندارد
اینجا غریب و آشنا را می شناسند

از هر دری در ماند هرکس آمد اینجا
درمانده ها باب الرضا را می شناسند

در این حرم حتی خدا نشناس ها هم …
گاهی می آیند و خدا را می شناسند

ما چند سالی هست که مشهد می آییم
دیگر تمام شهر ما را می شناسند

بس که همیشه بودم اینجا دست و پاگیر
دیگر من بی دست و پا را می شناسند

ساده بگویم گنبدت را دوست دارم
بی چیزها تنها طلا را می شناسند

چه احتیاج است احتیاجم را بگویم ؟
اهل کرم فقر گدا را می شناسند

پشت در این آشپزخانه نشستم
سگ ها همه بوی غذا را می شناسند

هرکس که رفته کربلا از این حرم رفت
با نام مشهد کربلا را می شناسند

***

راهی شدم اگرچه که دعوت نداشتم
غرق سوال بودم و طاقت نداشتم

شک داشتم به هرچه که آوازه ی تو بود
اصلا به زائر تو شباهت نداشتم

با یک “نیاز از همه جا مانده” توی دست
اینبار هم امید اجابت نداشتم

در لحظه ورود در آن ازدحام شوق
درد دلی شدم که نهایت نداشتم:

راهم نداد خادم تو، خاک بر دلم
می سوختم، زبان شکایت نداشتم

نام مسیح روی لبم آب می شد و
در سینه تاب آن همه حسرت نداشتم

گفتم که ساعتی بنشینم در انتظار
پشت درت نشستم و ساعت نداشتم…

خیلی گذشت تا که به قلبم خطور کرد
راهی به غیر باب جوادت نداشتم

پایم دوید پشت دلم …رد شدیم و هیچ-
حرفی به جز سکوت رضایت نداشتم

دیدم تو را بلند تر از هر چه گفتنیست
گفتی سلام، قدرت صحبت نداشتم

مومن شدم، به چشم تو دینم خلاصه شد
غیر از نگاه لطف توحاجت نداشتم
**
بار نخست بود که در طول زندگیم
احساس بی قراری و غربت نداشتم

حسن اسحاقی

***

آن ذره ام که در پی خورشید آمدم
عبدم به آشیانۀ توحید آمدم

یا ایها الرئوف که گفتم ، دلم شکست
وقتی که خوب سینه درخشید آمدم

وقتی هزار حج ، به همین یک زیارت است
چندین هزار حج ، به همین دید آمدم

با دل زیارت حرم یار می کنم
در این سفر بدون روادید آمدم

این نوکری به تاج سلیمان نمی دهم
با خضر راه ، این ره جاوید آمدم

هان گندم بهشت کجا ، گندم حرم
تا با توأم که گفته به تبعید آمدم

من آستانه بوس سناباد مشهدم
چونکه مرا به قافله خواندید آمدم

با هر بهانه زائر گنبد طلا شدم
من آن کبوترم که به امّید آمدم

اصلاً نگفت بار گناهت زیاد شد
هرچه شدم رفوزه تجدید آمدم

عبدالحسین بودنِ من هم از این سراست
من کربلا نرفته به تمجید آمدم

آقا مرا کنار خودت تا خداببر
حالا که آمدم تو مرا کربلا ببر

محمود ژولیده

***

امان نداد مرا این غم و به جان اُفتاد
میان سینه ام این دردِ بی امان اُفتاد

به راه رویِ زمین می نشینم و خیزم
نمانده چاره که آتش به استخوان اُفتاد

چنان به سینه ی خود چنگ می زنم از آه
که شعله بر پر و بالِ کبوتران اُفتاد

کشیده ام به سرِ خود عبا و می گویم
بیا جواد که بابایت از توان اُفتاد

بیا جواد که از زخمِ زهر می پیچد
شبیه عمه اش از پا نفس زنان اُفتاد

شبیه دخترکی که پس از پدر کارش
به خارهای بیابان به خیزران اُفتاد

به رویِ ناقه ی عریان نشسته،خوابیده
و غرقِ خواب پدر بود ناگهان اُفتاد

گرفت پهلویِ خود را میانِ شب ناگاه
نگاه او به رُخِ مادری کمان اُفتاد

دوید بر سر دامان نشست خوابش بُرد
که زجر آمد و چشمش به نیمه جان اُفتاد

رسید زجر دوباره عزای کوچه شد و
به هر دو گونه ی زهرا ترین نشان افتاد

رسید زجر و پِیِ خود دوان دوانش بُرد
که کار پنجه ی زبری به گیسوان اُفتاد

به کاروان نرسیده نفس نفس می زد
به خارهای شکسته کشان کشان اُفتاد

دوباره ناله ای آمد عمو به دادم رس
دوباره رأسِ اباالفضل از سنان اُفتاد

حسن لطفی

***

زِ درد بال و پری زد ولی پرش اُفتاد
میان کوچه عبایِ مطهرش اُفتاد

دوباره کوچه ی باریک و سنگهایِ زمین
مواظب است نیافتد که آخرش اُفتاد

نهاده است به دیوار شانه هایش را
اگر چه تکیه زده باز پیکرش اُفتاد

بلند شد به سرِ زانویَش،زمین نخورَد
چه کرده زَهر که اینبار با سرش اُفتاد

نشد صدا بزند یک نَفَس جوادش را
که کارِ او به نَفَسهایِ آخرش اُفتاد

رسید یک طرفِ حجره و زمین غلطید
دُرست مادرِ او سمتِ دیگرش اُفتاد

نبود طَشت به پیشش ولی یقین دارم
که تِکه هایِ جگر در برابرش اُفتاد

گِریست دامنش از پاره ی جگر پُر شد
که یادِ خاطره ی گریه آورش اُفتاد

تمامِ حجره پُر از روضه های محسن بود
همینکه خانه پُر از شعله شد دَرَش اُفتاد

شکسته شد در و یک ضربه میخ را هول داد
همینکه محسنش اُفتاد مادرش اُفتاد
***
رسید کاسه یِ آبی حسین گفت حسین
دوباره لرزه به لبهای مضطرش اُفتاد

حرامزاده ای آمد به سینه اش پا زد
در آن طرف سرِ گودال خواهرش اُفتاد

چه سخت شد،اثر بوسه از گلو نگذاشت
که شمر از نَفَس افتاد،خنجرش اُفتاد

یکی دو تا… نه خدایا دوازده ضربه
میان پنجه سری ماند و حنجرش اُفتاد

حسن لطفی

***

مرد مردان مرد امام رضا
هم دوا هم که درد امام رضا

درتمام وقایع ایران
فاتح هرنبرد امام رضا

کاش اذن دخول می دادی
به منِ صحنْ گرد امام رضا

بیش از پیش در صفر انگار
گنبدت گشته زرد امام رضا

به جوادش سپرده در ظاهر
هرکه را کرده طرد امام رضا

دور تا دور من پُراز صحن است
آه… دورم نگرد امام رضا

روضه ی سرد و گرم امام حسین
روضه ی گرم و سرد امام رضا

سفره را پهن کرد امام حسین
سفره را جمع کرد امام رضا

مهدی رحیمی

***

دوباره آمده ام تا دوباره در بزنم
کبوترانه در این آستانه پر بزنم

به نا امیدی از این در نمیروم هرگز
اگر جواب نگیرم دوباره در بزنم

خدا مرا به حقیقت ولی شناس کند
که حلقه بر در این خانه بیشتر بزنم

سواد نامۀ من رنگ صبح خواهد داشت
شبی که بوسه بر این چشمۀ سحر بزنم

بیاد غربت تو عهد کرده ام با خود
که لاله باشم و صد باغ بر جگر بزنم

خدای را کمی ای زائران درنگ کنید
که خاک پای شما را به چشم تر بزنم

بمن هر آنچه که بخشیده اند توفیق است
مباد آنکه دم از دولت هنر بزنم

اگرچه خارم و نسبت به گل ندارم باز
خوشم که گاه گداری به باغ سر بزنم

اگر شمیمی از این بوستان به من برسد
معاشران به خدا تاج گل بسر بزنم

من آشنای همین درگهم ، خدا نکند
که رو به غیر کنم یا دری دگر بزنم

صفای تربیت باغبان ، حرامم باد
که در مجاورتِ گل دم از سفر بزنم

اگر چه غرق گناهم سفینه ام اینجاست
مراد و قبله ام اینجا مدینه ام اینحاست

محمد جوادغفورزاده(شفق)

***

لب خشک و داغی که در سینه دارم
سبب شد که گودال یادم بیاید
اباصلت! آبی بزن کوچه‌ها را
قرار است امشب جوادم بیاید
**
قرار است امشب شود طوس، مشهد
شود قبله‌گاه غریبان مزارم
اگر چه غریبی شبیه حسینم
ولی خواهری نیست اینجا کنارم
**
به دعبل بگو شعر کامل شد اینجا
«و قبرٍ بطوس»ی که خواندم برایش
بگو این نفس‌های آخر هم اشکم
روان است از بیت کرب و بلایش
**
از آن زهر بی‌رحم پیچیده‌ام من
به خود مثل زهرای پشت در از درد
شفا بخش هر دردم از بس که خواندم
در آن لحظه‌ها روضه‌ی مادر از درد
**
بلا نیست جز عافیت عاشقان را
تسلای دردم نگاه طبیب است
من آن ناخدایم که غرق خدایم
«رضا»یم، رضایم رضای حبیب است
**
شرابش کنم بس که مست خدایم
اگر زهر در این انار است و انگور
کند هر که هر جا هوای ضریحم
دلش را در آغوش می‌گیرم از دور
**
شدم آسمان، پر کشد تا کبوتر
شدم دشت، تا آهو آزاد باشد
شدم آب، تا غصه‌ها را بشویم
میان حرم زائرم شاد باشد
**
اباصلت آبی بزن کوچه‌ها را
به یادِ سواری که با ذوالفقارش
بیاید سحر تا بگردند دورش
خراسان و یاران چشم انتظارش

قاسم صرافان

***

آقایمان آمد عبا روی سرش بود
رنگ کبودی برتمام پیکرش بود

درکوچه یاد ماجرای کوچه افتاد
یافاطمه یافاطمه ذکرلبش بود

دستی به پهلو دست دیگر روی دیوار
پهلو گرفتن یادگار مادرش بود

او در میان حجره‌ای دربسته اما
صدها فرشته در کنار بسترش بود

او دست و پا می‌زد ولی با کام عطشان
گویا که دیگر لحظه‌های آخرش بود

اما تمام فکر و ذهنش کربلا بود
یادغریبی‌های جد بی سرش بود

مردم گریز کربلایم اینچنین است
آمد جواد و لحظه ی آخربرش بود

اما به دشت کربلا جور دگر شد
اربابمان بالای نعش اکبرش بود

بایدجوانان بنی هاشم بیایند
تا این بدن را بر در خیمه رسانند

حبیب باقرزاده

***

آقا صدایم کن که برگردم به سویت
همراه کفترها نشینم روبه‌رویت

شاید برایم زائری گندم بپاشد
گیرم شفا از گندم تسبیح گویت

آقا صدایم کن که خود را کنج صحن‌ات
یک بار دیگر گم کنم در گفتگویت

دستی گذارم عاشقانه روی سینه
در یک سلام ساده پاکوبان به بویت

آقا سلام! اینجا من و دلتنگی و تو
نور نگاهی! آبروی آبرویت

آقا تمام شهر یعنی مرقد تو
آقا رهایی یعنی افتادن به خویت

آقا تمام آسمان‌ها بسته قندیل
از دیدن خورشید لبخند نکویت

آقا بگو یک جرعه سقاخانه‌ات را
قسمت کنند این خسته را در آرزویت

آقا بگو با او کسی همدم نباشد
وقتی که باشد در حرم گرم وضویت

آقا بگو تنهایی‌اش بسیار باشد
تازه شود آهوی سرگردان کویت

ای کاش می‌شد بار دیگر… جان مولا!
ایوان طلا… کنج حرم… جان عمویت!

نقاره‌ها آهنگ سرمستی بگیرند
تا جان بگیرد این دل در جستجویت

در ازدحام جمعیت باران بگیرم
لمس ضریح… آیات قرآن… بند مویت…

پرواز… درد دل… سرود اشک… آغوش…
مهمانی لطف خدا… راز مگویت

مصطفی کارگر

***

باشرابی که برلبـــــم جـــاریست
ذکرمستی علی الدوام رضاست
وام عشقــــم اگرقبول شده ست
گفته ام ضــــامنم امـــام رضاست

بیشترمیـــــکنی نگــاه به هــــــر
کس که حـــالش خراب تـــــراست
مـــانده ام بین این همه ســـلطان
چه کسی ازتـــوخوش حساب تراست

گفته بودند خــــادمت آقـــــاست
من که این جمــــله را نفهــــمیدم
تا که یک بار بین خــــــادم ها
به گمـــــــــــانم مسیح را دیدم

گفتـــــــــه بودند بارگـــــاه تو
یک بهشت است ، من نفهمیدم
تا کــــه یک نیمه شب روی فرش
صحن آزادی تو خوابیـــــــــدم

خواب دیدم بهشت آمده و
دست بر دامن حرم شده است
ای حرم با وجود تو چندی است
آرزوی بهشت کم شده است

دل آلوده را به بارگهت
نپذیرفته یا نمی خواهی؟
سفر مشهدم گره خورده
تو هم آقا مرا نمی خواهی؟

هر چه باشد تو پادشاهیّ و
نیست جای ملال …حرفی نیست
اعتراضی نمی کنم باشد
من از این لحظه لال … حرفی نیست

فتـــــــــصدق عَلَیَّ آقـــــا جان
صدقه رفــــــــع هـــــر بلا باشد
کاش روزی من به دست شما
این شب جمعه کربـــلا باشد

جگـــــرت آب شد گمانم تا
کمی از زهر آتشین خوردی
وسط کوچه مثل مادرتان
چند باری تو هم زمین خوردی

وقت آن شد که این دم آخر
مادرت را تو هم صدا بزنی
مثل جدت حسین می خواهی
روی این خاک دست و پا بزنی…

حسین صیامی

***

انعکاس شور و امید شعف باب الجواد
زائر تو ایستاده جان به کف باب الجواد
این بلا تکلیفی اش ارثیه کرب و بلاست
یک طرف باب الرضا و یک طرف باب الجواد
تا که چشمم خورد بر صحن و سرایت ناگهان
یادم آمد هیبت شاه نجف باب الجواد
لابلای خواندن اذن دخولت یا رضا
حس نمودم که شده وادی طف باب الجواد

باز هم لطف شما و حس دل تنگی من
کیمیای عشقتان و این دل سنگی من

باز هم زائر شدم قابل اگرچه نیستم
بر عنایت هایتان نایل اگرچه نیستم
آب سقاخانه و تربت گلم را آفرید
قدردان لطف آب و گل اگرچه نیستم
در حریمت بی سر و پایی خوش است و بی دلی
بی سر و بی دست و پا، بی دل اگرچه نیستم
مشکلم این است از تو فاصله دارم ولی
باز فکر حل این مشکل اگرچه نیستم

لیک لطفت شامل حال من آلوده شد
یارضا گفتم خیالم تا ابد آسوده شد

خوب میدانم که آخر دستگیری می کنی
حضرت سلطان ز نوکر دستگیری می کنی
کار و بارم بیشتر با تو گره خورده است چون
از همه خوبان تو بهتر دستگیری می کنی
گفته بودی زائرانت را سه جا در لحظه ی…
مرگ و قبر و روز محشر دستگیری می کنی
دست آخر لابلای التماس و خواهشم
تا قسم خوردم به مادر دستگیری می کنی

می رسد هر صبح از حال و هوای صحنتان
بوی قبر گمشده در هر کجای صحنتان

لطف تو بر این دل بیمار تکراری نشد
مرهمت بر زخم قلب زار تکراری نشد
گفت عقلم این همه مشهد دلت را می زند
آمدم صدمرتبه یک بار تکراری نشد
هر دفعه از صحن گوهر شاد وارد می شوم
صد عجب دارد که این تکرار تکراری نشد
خواهش کرب و بلا درهر زیارت داشتم
جالب اینکه این همه اصرار تکراری نشد

باز هم در گوشه صحنت مجالی یافتم
امشب از شوق نگاهت شور و حالی یافتم

گنبدت هر عاقلی را سخت مجنون می کند
هق هق زوار حالم را دگرگون می کند
چند سالی که حرم قسمت شده فهمیده ام
زائرانت را خدا هر سال افزون می کند
غربتت از پنجره های ضریحت ریخته
این ضریحت قلب من را سخت محزون می کند
پرچمت وقتی تکان می خورد روی گنبدت
هر تکانش غصه ها از سینه بیرون می کند

من همان بالای سر پایین پا میخواستم
راست میگفتم فقط یک کربلا میخواستم

حاجتم این است آقا یک شب جمعه حرم
انتظارم از تو تنها یک شب جمعه حرم
هی نگو به پنجره فولاد بالم بسته است
از همین جا پر بزن تا یک شب جمعه حرم
دست بردار گدایی ام نبودم لحظه ای
تا گره زد قلب من را یک شب جمعه حرم
خواب دیدم کربلا هستم معبّر گفت که…
قصه مجنون و لیلا یک شب جمعه حرم

دست بر دامانتان هستم عزیزم می کنی
دست خالی آمدم پستم عزیزم می کنی

ضامن آهو دوباره این گدایت آمده
سائل بی ارزش صحن و سرایت آمده
هر دفعه بخشیدی و هر بار آلوده شدم
این نمک نشناس بی شرم و حیایت آمده
رو مزن این بار پیش حضرت حق بهر من
این دفعه حتی اگر گفتم گدایت آمده
من گدای یک شب و یک روز کویت نیستم
این سگی که هست عمری مبتلایت آمده

هرچه خواهی ناز کن مثل همیشه یارضا
آمدم در باز کن مثل همیشه یارضا

رفتنی هستم ولی آقا میایم بازهم
سائلی پستم ولی آقا میایم بازهم
گرچه در این لحظه آخر به روی گنبدت
چشم خود بستم ولی آقا میایم بازهم
ظاهر این بار هم دارد که کوته میشود
ازحرم دستم ولی آقا میایم بازهم
گرچه آقا از شراب ناب سقاخانه ات
مِی زده مستم ولی آقا میایم باز هم

دست من را از حریمت لحظه ای کوته نکن
جان زهرا از حریمت لحظه ای کوته نکن

حسین صیامی

 

منبع: حلما


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.