حجت الاسلام کرمی: علم زینتی است که به نااهل نباید سپرده شود+گزارش تصویری
علم زیور است وقتی به غیر اهلش داده شود مثل این است که زیورآلات را گردن سگ و خوک می اندازند.
وارث : مراسم شب پنجم ماه مبارک رمضان با سخنرانی حجت الاسلام کرمی و مداحی حاج علی مشکینی و دیگر ذاکرین اهل بیت علیهم السلام در هیأت مکتب الحسین برگزار شد.
در ادامه خبر متن سخنان حجت الاسلام کرمی را میخوانید:

علم زینت است
شخصی به ابن سیرین گفت: خواب دیده ام زینت و جواهرات گرانبها را بر گردن سگ و خوک ها می اندازنم! ابن سیرین گفت حواست باشد تو مدرس هستی و شاگردهایی داری که اهل نیستند، علم زیور است وقتی به غیر اهلش داده شود مثل این است که زیورآلات را گردن سگ و خوک می اندازند. کسی آمد نزد ابن سیرین و گفت: آقا من خواب دیده ام سفیدی تخم مرغ را میخورم زردی را دور میاندازم، ابن سیرین به او گفت تو کفن دزد هستی!
خدا به هرکسی بیخود حکمت نمی دهد. حضرت یوسف 7 سال به زندان رفت تا یک گناه نکند!
40 سال فراغ! ما حتی یک شب را نمی دانیم چه به یعقوب گذشت. اینقدر حضرت یوسف را دوست داشت که می دانست زنده است. برادران حضرت یوسف به کذب پیراهن خونی نزد پدرشان آوردند و گفتند برادر ما را گرگ خورده. ایشان فرمود: عجب گرگی بوده که یک جور خورده که پیراهنش پاره نشده.
40 سال فراغ حضرت یوسف از پدرش
او عزرائیل را احضار کرد و از او سوال کرد آیا او را قبض روح کرده است؟ عزرائیل فرمود: خیر او زنده است. حضرت یعقوب علیه السلام برای یوسفی که میدانست زنده است 40 سال گریه کرد. فراغ سخت است. بعد از 40 سال حال چگونه هیئت استقبال تشکیل دادند بماند بعد از 40 سال پدر و پسر رسیدند به هم این ارتباط برقرار شد پدر و پسر در آغوش هم ساعت ها گریه کردند.
برادران حضرت یوسف علیه السلام هر بار که او را می دیدند از کار بدشان خیلی خجالت می کشیدند. حضرت یوسف علیه السلام برای اینکه کمتر ناراحت شوند به برادرانش فرمود: شما با آمدنتان به مصر لطف بزرگی به من کردید. مردم مصر مرا برده می دانستند و هر چه می گفتم پیغمبر زاده هستم باور نمی کردند و حال فهمیده اند که من هم خانواده دارم.
حق طبیعی هر پدری است که بداند در آن 40 سال به حضرت یوسف علیه السلام چه گذشت و اتفاق ها را بداند. حضرت یوسف علیه السلام اما در جواب پدرش فرمود: بابا از من نپرس که برادرانم با من چه کردند، از من بپرس خدا با تو چه کرد؟ از چاه مرا درآورد و به تخت سلطنت نشاند.
برادران حضرت یوسف علیه السلام هر بار که او را می دیدند از کار بدشان خیلی خجالت می کشیدند. حضرت یوسف علیه السلام برای اینکه کمتر ناراحت شوند به برادرانش فرمود: شما با آمدنتان به مصر لطف بزرگی به من کردید. مردم مصر مرا برده می دانستند و هر چه می گفتم پیغمبر زاده هستم باور نمی کردند و حال فهمیده اند که من هم خانواده دارم.
حق طبیعی هر پدری است که بداند در آن 40 سال به حضرت یوسف علیه السلام چه گذشت و اتفاق ها را بداند. حضرت یوسف علیه السلام اما در جواب پدرش فرمود: بابا از من نپرس که برادرانم با من چه کردند، از من بپرس خدا با تو چه کرد؟ از چاه مرا درآورد و به تخت سلطنت نشاند.
داستان حضرت یوسف علیه السلام در قرآن
داستان حضرت یوسف را آن طوری که قرآن فرموده است قشنگ است و احسن القصص است. زلیخا پیرزن نابینایی شده بود و فقط همهمه ی استقبال مردم را می شنید وقتی ارابه ی حضرت یوسف عبور کرد و او صدایش را شنید گفت: سپاس و ستایش خدایی را که برده ها را به سبب بندگی شان آنها را پادشاه کرد. حضرت یوسف یک نگاهی به او کرد و فرمود: سپاس خدایی که سلاطین را به سبب عصیانشان ذلیل کرد.
روزی حضرت جبرئیل نزد حضرت یوسف علیه السلام بود جوانی را به او نشان داد و فرمود: این جوان را میشناسی؟ او همان بچه ای است که وقتی شوهر زلیخا نزدیک اتاق آمد و زلیخا به او گفت یوسف می خواست به من تجاوز کند، او با شهادتش تو را نجات داد و گفت اگر پیراهن از پشت پاره شده باشد یعنی یوسف قصد فرار داشته است، اگر از جلو پاره شده باشد یعنی او می خواسته تجاوز کند و زلیخا اجازه نداده است و دیدند پیراهن از جلو پاره شده است و بی گناهی حضرت یوسف ثابت شده است.
حضرت یوسف علیه السلام آن جوان را صدا کرد و صله های فراوان به او عطا کرد.
ما یک عمری است می گوئیم حق با حضرت علی علیه السلام است و آقای ما خیلی از یوسف کریم تر است. ما از بچگی می گوئیم: علی! اگر این دنیا گنجایش داشته باشد تا حضرت امیرالمومنین علیه السلام بخواهد مزد یک یاعلی گفتن ما را داشته باشد! این مزد برای آخرت است.
پیامبر صلی الله علیه و آله خطبه ی شعبانیه می خواندند و به صورت حضرت علی علیه السلام نگریستند و گریه کردند. حضرت علی علیه السلام علت گریه ی ایشان را پرسید. حضرت فرمود: در یکی از شبهای ماه مبارک رمضان فرق سرت را منشق می کنند. علی جان چگونه صبر می کنی؟ حضرت از پیامبر صلی الله علیه و آله پرسید؟ آیا در آن زمان دینم سالم هست؟ دین دار هستم؟
پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود: تو در نهایت ایمان خواهی بود. حضرت فرمودند: بپرس چطور بر این بشارت صبر می کنم!