شعرخوانی حاج سعید حدادیان در اختتامیه سوگواره «حریر سوخته»+فیلم

کد خبر: 89797
وارث

دریافت فایل

دامان این قصیده پر از لاله شد بیا 
منشور انقلاب چهل ساله شد بیا 

چشم زمانه از غم هجران سپید شد 
باید برای صبح ظهورت شهید شد 

این اشکها که برسرراهت چکیده اند  
گویا که بوی پیرهنت را شنیده اند 

ما تشنه ایم, تشنهء باران عاشقی 
با تو چهار فصل بهاران عاشقی  

وقت اذان حی علی دوست خواندن است 
کی انتظار از حرکت ایستادن است؟! 

هرکس که بی نشانه روان شد نشانه شد 
هرکس گذشت از سر و جان, جاودانه شد 

باید درآفتاب ولایت سپیده شد  
درآتش محبت تو آبدیده شد 

باید به گرد ماه خطی نقره فام گشت 
باید شبیه کعبه به دور امام گشت 

شرط وصال دوست گذر از بهانه هاست 
دریا در انتظار همه رودخانه هاست 

وقتی که روزگار پر از عمرعاص شد 
شامات وعده گاه عروج خواص شد 

در پیچ و تاب معرکه شمشیر خون گریست 
یک روز این حماسه بدون شهید نیست 

ای اشک از حسین ع بگو از حسن ع بگو 
از ماجرای حله بگو, از یمن بگو 

از لاله ها حریم چمن سرختر شده  
این روزها عقیق یمن سرختر شده 

صد چلچله در آتش آن چله سوختند  
احرامیان قافلهء حله سوختند 

راس بریده شاهد و روی کبود هم 
آل خلیفه می رود, آل سعود هم 

از فاطمیه س آینه دار محرم است 
شیعه همیشه آتش خط مقدم است  

دست علی ع  و فاطمه س همواره برسرت 
شیعه به خود ببال که زهراست س مادرت 

تا آیه های وحی ز ایثار او شکفت 
تنها خدا گواست چه شبها گرسنه خفت 

بر راستگوترین زن عالم درود باد 
بر هستی پیمبر اکرم ص درود باد 

ای کائنات جمله غباری ز قبر تو 
چشم ملائکه همه مبهوت صبر تو 

صبح سعادت علویون  نگاه تو 
توحید زنده می شود از بارگاه تو  

کفو علی ع,  شریک غم مرتضی ع تویی 
تنها مدافع حرم مرتضی تویی  

پیمانهء شهود خدا دست فاطمه س است 
حکم شهادت شهدا دست فاطمه س است 

ما را به پیشگاه خدا روسپید کن 
مادر مرا برای حسینت ع شهید کن 

شب های سوگواری قرآن وعترت است  
هنگام شعر حافظ و ذکر مصیبت است  

ترسم که اشک در غم ما پرده در شود 
وین راز سر به مهر به عالم سمر شود 

ای اشک از حسین ع بگو از حسن ع بگو 
از ماجرای غسل بگو , از کفن بگو  

از ماه, از ستاره بگو, از سحر بگو 
از آه مادرانه بگو, از پسر بگو 

از ناگهان کوچه...نه!, از تازیانه...نه! 
از شعله ها..نه, از در و دیوار خانه...نه! 

یک لحظه از غریبی مولاع بگو بس است 
یک جمله از وصیت زهراس بگو بس است 

بر لب رسید جان زمین, جان آسمان 
تابوت بود و شانهء لرزان آسمان


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.