شعر/مرتضیٰ مرتضاست در همه حال

کد خبر: 90532
حسن لطفی
وارث

در ازل تا کتاب حق وا شد
رازهای نَهُفته اِفشا شد
در ازل پیشتر زِ لوح و قلم
حکمِ روز الست انشا شد
کسی آمد که در سرا پایَش
جلوه هایِ خدا هُویدا شد
کسی آمد که با ولایتِ او
مرز دین،مرز کفر پیدا شد
خنده ای کرد و شد بهشتِ بَرین
مشتِ خاکی گرفت و دنیا شد
شَه پری داد و جبرئیلی شد
نفسی زد کَسی مسیحا شد
سرِ راهَش نشت دل شده ای
دامنش را گرفت و موسیٰ شد
اَلغَرَض در میانِ آن محشر
بزمِ دلدادگی مُحَیا شد

ما در آن دَم سَیَنجَلی گفتیم
صدو ده مرتبه علی گفتیم

ای بزرگِ شگفت نا پیدا
ای غرورِ سه تیغِ بی همتا
آفتابِ عشیره یِ مجنون
قبله گاهِ قبیله یِ لیلا
پادشاهِ حجاز و نان بر دوش
زخمیِ بارِ کیسه ی خُرما
ما کجا و کرامتِ خورشید
تو کجا،کوچه های این دنیا
تُندتَر می زند به نامِ شما
تپشِ قلبِ حضرتِ زهرا
نامِ تو فتحِ بابِ پیغمبر
در هوالیِ لیلَهُ الاَسرا
نام تو می شود رَجَز وقتی
تیغِ عباس می کند غوغا
نامِ تو نیل می شکافد باز
نامِ تو زَهره می دَرَد هرجا
مادرم گفت جایِ لالایی
تا که خیزم به نامِ تو بر پا

ذِکری از والیُ الوَلی گُفتم
راه اُفتادم و علی گفتم

خواست حق آنچه می دَمَد گردد
چهره ات جلوه یِ احد گردد
خواست حق تا که در ظهور آیی
که خدا با تو مُستَنَد گردد
خواست حق تا که طاقِ اَبرویَت
قبله یِ جان اِلَلْاَبَد گردد
یادِ تو ذکرِ موج دریاهاست
لحظه هایی که جذر و مَد گردد
ردِ پایِ تو را نمی یابیم
عرش حتی اگر رَصَد گردد
مرتضیٰ مرتضاست در همه حال
گر جهان جمله عَبدُوَد گردد

حق اگر از تو گفت و گو کرده
هرچه در چَنته داشت رو کرده

عشق با تو شُکوهِ دیگر داشت
عطرِ صد چشمه ی معطر داشت
میهمان زمین شدی چندی
که دلت آرزویِ کوثر داشت
با تو نیمی زِ خویش را می دید
چشم بر تو اگر پیمبر داشت
باز هم می دَرید قلبش را
کعبه صدها هزار اگر دَر داشت
کعبه جایِ خودش که در قَدَمَت
سینه یِ آسمان تَرَک برداشت
هرچه بُت بود در دلش آن شب
سجده بر خاکِ پایِ حیدر داشت
دل به زلف تو بست اگر دل بود
سر به راه تو داد اگر سر داشت
آمدی تا خدا نشان بدهد
در پسِ پرده حرفِ آخر داشت

آمدی تا غُرورِمان بدهی
جای حق خویش را نشان بدهی

گَرد و خاکی میان میدان است
رَزمگاهی دوباره حیران است
اَبروانی کمی گره خورده
لحظه ها لحظه های طوفان است
ماندن اینجا چقدر نا ممکن
مُردن اما چقدر آسان است
لشکری را به خویش پیچانده
ذوالفقاری که گرمِ جولان است
حولِ روزِ قیامت آمده است
یا که شیرِ خدا رَجَز خوان است
دستمالِ نبردِ خود را بست
یعنی این کوه گرمِ طُغیان است
پهلوان پَروَری که می بینی
از نژادِ خدایِ سُبحان است

این که پیچیده لافتا باشد
بانگِ تکبیر از خدا باشد

ما که هستیم؟رَدّی از پایَت
چشمهایی پُر از تمنایت
ما که هستیم؟ دستهای تُهی
بر سرِ کوچه یِ تماشایت
هم نشینِ غریبِ نخلستان
سرِ چاهی اَنیسِ غمهایت
مُستَحَقیم کاسه یِ شیری
لقمه ای از تنورِ زهرایَت
نذرِ نعلینِ وصله دار تو و
پینه هایِ دو دستِ تنهایت

نظری با تو آشنا گردیم
باز شیدای کربلا گردیم

 


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.