رسول خدا(ص) در رفتار فردی و جمعی اعتدال را پاس می‌داشت

کد خبر: 97244
وارث

 مصطفی دلشاد تهرانی پژوهشگر نهج البلاغه و استاد دانشگاه در یادداشتی به فضائل اخلاقی حضرت رسول(ص) پرداخته است:

نمونۀ اعلای اخلاق

پیامر اکرم(ص) به گواهی قرآن کریم دارای اخلاقی بس بزرگ و بزرگوارانه و نمونۀ اعلای اخلاق بود. آن حضرت در همۀ زندگی و در تمام پیشامدها ، بحران ها ، سختی ها و فشارها اخلاق را پاس داشت و هیچ گامی از آن واپس نگذاشت .آن حضرت به تمام معنا پاسدار حق بود  و در این باره کوتاهی روا نمی داشت و کم ترین تجاوزی از آن نمی کرد. حسین (ع) گوید: از پدرم، از سیره رسول خدا (ص)  پرسیدم که چگونه بود؟ فرمود: «لاَ یُقَصِّرُ عَنِ الْحَقِّ وَ لاَ یُجَاوِزُهُ.»(الاخبار الموفّقیات، زبیر بن بکّار، ص۳۵۷)هرگز درباره حق کوتاهی نمی کرد و از آن تجاوز نمی نمود.

رسول خدا(ص) هرگز برای هدایت و تربیت مردمان و پیشبرد امور، وسیله ای باطل را به یاری نگرفت. امیرمؤمنان (ع) در خطبه ای که در آن مردم را آموخت که چگونه بر پیامبر درود بفرستند فرموده است: «اِجْعَلْ شَرائِفَ صَلَوَاتِکَ وَ نَوَامِیَ بَرَکَاتِکَ عَلَی مُحَمَّدٍ عَبْدِکَ وَ رَسُولِکَ الْخَاتِمِ لِمَا سَبَقَ وَ الْفَاتِحِ لِمَا انْغَلَقَ وَ الْمُعْلِنِ الْحَقَّ بِالْحَقِّ.»(نهج البلاغه، خطبه ۷۲) بهترین درودها و پربارترین برکتها را خاصّ بنده و پیامبر خود گردان که خاتم پیامبران پیشین است و گشاینده درهای بسته و آشکارکننده حق به وسیله حق.

رسول خدا (ص) در رفتار فردی، در خانواده و اجتماع، در اداره امور و سیاست و در هر کاری اعتدال را پاس می داشت و از افراط و تفریط  پرهیز می کرد. حسین(ع) گوید از پدرم امیرمؤمنان (ع) درباره سیره رسول خدا (ص) پرسیدم، فرمود: «کَانَ رَسُولُ اللهِ (ص) مُعْتَدِلَ الاَْمْرِ غَیْرَ مُخْتَلِفٍ.»(الطبقات الکبری، ابن سعد، ج ۱، ص ۴۲۴) رسول خدا (ص) در همه امور معتدل و میانه رو بود، گاهی افراط و گاهی تفریط نمی کرد.

برابر دانستن خود با دیگران در مقابل قانون

پیامبر اکرم(ص) خود را در برابر قانون چون دیگران می دانست و هرگز خلاف این برابری عمل نکرد و قانون را زیر پا نگذاشت. در آخرین روزهای زندگی رسول خدا مردم شاهد صحنه ای شگفت بودند تا همگان برای همیشه بدانند که در برابر قانون چگونه باید بود و راه و رسم گرامی ترین خلق خدا چگونه بوده است. بنابر نقل طبری ، ابن اثیر و ابن کثیر ، پیامبر در آن روز در حالی که بیماریش شدّت یافته بود و فضل بن عبّاس و علی بن ابی طالب زیر بغلش را گرفته بودند و پیامبر به سختی راه می رفت وارد مسجد شد و بر منبر رفت و آخرین سخنانش را با مردمش گفت: «مردم! من در برابر شما خدایی را که جز او خدایی نیست می ستایم. هر که در میان شما بر من حقّی دارد اینک من. زنهار که دشمنی در سرشت من و در شأن من نیست. بدانید که محبوب ترین شما نزد من کسی است که اگر حقّی بر من دارد از من بستاند یا مرا حلال کند تا خدا را که دیدار می کنم پاک و پاکیزه باشم؛ و چنین می بینم که این درخواست ، برای یک بار کافی نیست و لازم است چند بار در میان شما برخیزم و آن را تکرار کنم».سپس از منبر فرود آمد، نماز ظهر را گزارد و باز به منبر بازگشت و همان سخن را تکرار کرد.

پیامبر، سراسر رحمت و محبت، بخشش و گذشت، دریا دلی و بزرگواری بود. او هرگز کسی را نیازرده بود، حقّی را پایمال نکرده بود، خلاف مساوات و عدالت عمل نکرده بود، در اجرای قانون ملاحظۀ این و آن را نکرده بود، و جز برای خدا خشم نگرفته بود، امّا اینک گاه پیوستن به رفیق اعلا، اصرار داشت که کوچک ترین حقّی از مردم بر گردنش نباشد و مساوات در برابر قانون را در برترین مرتبه اش تحقق بخشد.

در پی سخنان مکرر پیامبر، مردی برخاست و گفت: ای رسول خدا! من سه درهم نزد تو دارم! پیامبر فرمود: «فضل! به او بده». فضل آن را پرداخت و مرد نشست. آن گاه فرمود: «مردم! هرکس مالی از کسی نزدش باشد باید آن را بپردازد و نگوید رسوایی دنیاست. بدانید که بی شک رسوایی های دنیا از رسوایی های آخرت آسان تر است». مردی دیگر برخاست و گفت: ای رسول خدا! سه درهم از دارایی عمومی نزد من است که در راه خدا به کار زده ام. پیامبر فرمود: «به چه کار زده ای؟». گفت: بدان محتاج بودم. فرمود: «فضل! آن را از وی بستان». مردی برخاست و گفت: ای رسول خدا! در فلان جنگ بر شکم من تازیانه زدی! پیامبر بالاپوشش را بالا زد و از مرد خواست تا بیاید و قصاص کند! صحنه ای سخت و پر درد برای حاضران پیش آمده بود. پیامبر، با آن حال، قصاص شود! پیامبری که هرگز بر کسی تازیانه ای نزده! مرد پیش آمد، و خود را به سینه و شکم برهنۀ پیامبر افکند و جای قصاص را بوسه زد!

شکیبایی بر آزارها

پیامبر در راه هدایت مردم از شکیبایی شگفتی بهره برد. او هرگز به سبب ، دشنام ها و  آزارها از کوره در نرفت ، کسی را نفرین نکرد و در رسالت خویش کوتاهی نورزید و تلاش برای نجات آن مردم فرو رفته در جاهلیت را رها نکرد. مُنیب شاهد صحنه ای دردناک و در عین حال پر عظمت از زندگی و رسالت پیامبر بوده که آن را چنین گزارش کرده است: در آغاز رسالت، رسول خدا را دیدم که می گفت: «ای مردم! بگویید خدایی جز الله نیست تا شکوفان و رستگار شوید!». اما در واکنش به این ندا، برخی به صورت او آب دهان می انداختند، و برخی رویش خاک می پاشیدند و برخی او را سبّ می کردند و دشنامش می دادند. شاهد بودم که در آن هنگام، دخترکی قدحی آب آورد و پیامبر صورت و دستان خود را شست و گفت: «دخترم شکیبا باش! و برای چیره  بودن آنان بر پدرت و خوار نمودنش اندوهگین مباش!». (التاریخ الکبیر ، بخاری ، ج ۸ ، ص ۱۴)

روح بلند و بخشش و گذشت شگفت

پیامبر در تلاش برای هدایت و نجات مردمان بر بخشش و گذشتی شگفت عمل کرد که گویای روح بلند، دل بی کینه و سرشار از دوستی انسان ها است. همین روح بلند و بخشش و گذشت بی اندازۀ آن حضرت بود که مردمان را متحّل کرد و از گنداب جاهلیت به در آورد و شکوفا شان نمود که تحوّل آدمیان به سوی کمال جز این راهی ندارد . عبدالله بن مسعود گوشه ای از صحنه ای را که خود شاهد آن بوده، گزارش کرده است: گویا رسول خدا را می بینم که داستان پیامبری را به نمایش می گذارد که قومش او را زدند و خونین کردند و او در حالی که خون از چهره خویش می زدود می گفت: «بار خدایا! قوم مرا بیامرز! زیرا که آنان نمی دانند!».(صحیح البخاری ، ج ۴ ، ص ۱۵۱ ، ج ۸ ، ص ۵۱)

برابری همگان در حریم ها و مرزها

در حکومت های گوناگون پیوسته کسانی به سبب جایگاه شان در قدرت و مُکنت و منزلت می توانسته اند فراتر از حریم ها و مرزها عمل کنند؛ کسانی نیز در اصل فرامرز شمرده شده اند، یا خود و عملکردشان عین مرز به حساب آمده است، امّا پیامبر اکرم(ص) بیش از هر کس تابع حریم ها بود و هیچ شأن فرامرزی برای خود قائل نبود، چنان که خود دربارۀ خویش فرمود: «أَنَا أَتقَاکُمْ لِلّهِ وَ أَعْلَمُکُمْ لِحُدُودِ اللهِ.» (کنزالعمّال، متّقی هندی ، ج ۱۱ ، ص ۴۱۹) من پروادارترین شما نسبت به خدا و داناترین شما به مرزهای الهی ام. پیامبر برای هیچ کس جایگاه و شأنی فرامرزی قائل نبود و اجازه نمی داد چنین چیزی رسم شود ، چنان که نمونه های بسیار در راه و رسم آن حضرت گویای این واقعیت است .

پاسداشت حقوق اسیران جنگی

در دنیای آن روز، به ویژه در میان اعراب چیزی به عنوان پاسداشت حقوق اسیران جنگی دیده نمی شد، و یا اگر اندک چیزی وجود داشت، به راحتی زیرپا گذاشته می شد. پیامبر که در همۀ عرصه ها بر پاسداشت حقوق تأکید داشت، دربارۀ اسیران جنگی نیز چنین اصرار داشت.

پس از پیروزی مسلمانان در غزوۀ بدر، اسیران را به مدینه بردند و پیامبر آنان را میان یاران خود تقسیم کرد تا زمینۀ آزادی شان فراهم شود؛ و برای این کار چند راه قرار داد. آن چه در رفتار پیامبر با اسیران – آن هم در روابط و مناسبات آن روز و میان اعراب – در خور توجّه بسیار و درس آموزی است، این است که پیامبر اجازه بی حرمتی و آزاررسانی به هیچ اسیری را نداد و فرمان داد که با ایشان باید به نیکی و مانند اعضای خانوادۀ خود رفتار شود.

یکی از این اسیران ابوعَزِیر بن عُمَیر است که خود راوی رفتار یاران پیامبر با اوست. گوید من در میان طایفه ای از انصار بودم و چون خوراک روز یا شب خود را می آوردند، نان خود را به من می دادند - که اندکی بیش نداشتند - و خود به خرما بسنده می کردند؛ و حتّی وقتی از سر شرم از رفتار نیک آنان، نان را پس می دادم، آن را با اصرار به من باز می گرداندند و به آن دست نمی زدند. رفتار مسلمانان با اسیرشان چنین بود تا این که ابوعَزیر بن عُمَیر به وسیلۀ مادرش آزاد شد. سیرة النبی ، ابن هشام ، ج ۲ ، ص ۲۸۸

از جمله اسیران غزوۀ بدر، سهیل بن عمرو - از سرسخت ترین دشمنان پیامبر و هتّاک ترین ایشان – بود. پس از اسارت او و انتقال اسیران به مدینه، عمر بن خطّاب در پی آن بود که باید دندان های پیشین او را بشکنند تا دیگر نتواند علیه مسلمانان سخنرانی کند و زشت گوید، و سخت بر نظر خود و انجام دادن آن اصرار می ورزید. پیامبر استوار در برابر چنین تجاوزگری هایی ایستاد و اجازه نداد کم ترین بی حرمتی به او شود و آسیبی به وی وارد گردد. مسلمانان به جای سُهَیْل بن عمرو فدیه گرفتند و او را آزاد کردند. (همان، ص ۲۹۳)

 پاسداشت مساوات میان مردمان در حقوق عمومی
 
رفتار پیامبر در عرصۀ عمومی در پاسداشت حقوق عمومی مایه شگفتی است. وی در این امر نهایت مساوات را رعایت می کرد و از هر گونه تبعیضی خود را به تمام معنا دور می داشت. این امر تا بدانجا بود که حتّی در نگاه کردن به یاران و مردمان مساوات را رعایت می کرد. امام صادق(ع) در توصیف این امر در رفتار پیامبر گزارش داده است که رسول خدا(ص) نگاه های خود را میان یارانش تقسیم می کرد، و به این و آن به طور مساوی می نگریست. الکافی ، کلینی ، ج ۸ ، ص ۲۶۸

نیک رفتاری با دشمنان سرسخت

پیامبر جلوه تمام  عیار نیک رفتاری به همگان حتّی سرسخت ترین دشمنان بود. یکی از کسانی که در دشمنی با پیامبر سنگ تمام گذاشته و از هیچ کار در این راه فرو گذار نکرده بود، سهیل بن عمرو بود. او در پیکار بدر و اُحُد نقشی جدّی بر ضدّ مسلمانان داشت، و در ماجرای حُدَیبِیَه، هنگام نوشتن صلحنامه رفتاری بسیار زشت با پیامبر روا داشت و بلافاصله پسرش را که مسلمان بود و از مکّه گریخته بود و می خواست به مسلمانان بپیوندد، طبق صلحنامه به زور و با زشت رفتاری تحویل گرفت و بازگردانید.

هنگام فتح مکّه او سخت نگران آیندۀ خویش بود. پس به خانۀ خویش پناه برده و در را بسته بود. چون پیامبر وارد مکّه شد، سهیل بن عمرو کسی را نزد پسرش عبدالله فرستاد تا از پیامبر برای او امان بخواهد. از قول او نقل شده است که من سخت در وحشت به سر می بردم، زیرا هیچ کس به اندازۀ من دربارۀ محمد و یارانش بدی نکرده بود.

عبدالله بن سهیل نزد پیامبر آمد و ناباورانه از پیامبر پرسید: آیا به سهیل بن عمرو امان می دهید؟! پیامبر(ص) بی درنگ گفت: «آری، او در امان خداست. از خانه بیرون بیاید [و نگران نباشد]».

پیامبر به این مقدار بسنده نکرد و در سخنی شگفت به اطرافیان و یاران خود فرمود: «مبادا کسی چون سهیل بن عمرو را دید، نگاهی تند به او بیفکند!».
آن گاه در ادامه گفت: «به جان خودم که او دارای عقل و شرافت است، و کسی مانند او چنان نیست که اسلام را نشناسد. او به خوبی می داند آیینی که در آن بوده است هیچ سودی برایش ندارد».

عبدالله بن سهیل نزد پدر بازگشت و سخنان پیامبر را برای او بازگو کرد. سهیل گفت: به خدا سوگند او همواره نیک رفتار و بزرگوار بوده است، چه در خُردسالی و چه در بزرگسالی. (المغاری ، واقدی ، ج ۲ ، ص ۸۴۷)

رفتار با شکست خوردگان

بنای پیامبر در رفتار با مخالفان و مقابله کنندگان بر مدارا بود و از هر فرصتی در این جهت بهره می برد. پس از فتح خیبر، یهودیان خیبر نزد پیامبر آمدند و گفتند: ای محمد! ما صاحبان نخلستان و آشنا به فنون پرورش نخل ایم. پیامبراز آنان استقبال کرد و با پیمان مساقات زمین های فتح شده را به آنان واگذار نمود تا هم به پرورش نخل و هم کشاورزی در زیر نخلستان ها بپردازند و سهمی از خرما و کشت و کار ببرند و به خوبی بهره مند شوند تا مبادا گرفتار تنگدستی گردند. پس به آنان گفت: «من شما را بر آن چه خداوند مستقر ساخته است، مستقر می کنم». آنان تمام مدت عمر رسول خدا و نیز در خلافت ابوبکر و اوایل خلافت عمر همان جا بودند. (المغازی، واقدی ، ج ۲ ، ص ۶۹۱-۶۹۰)

آموزه هایی والا  پس از فتح مکّه

رفتار بزرگوارانۀ پیامبر پس از فتح مکّه نمونه ای والا در رفتار شناسی پیامبر با دشمنان و کسانی است که سال ها به آزار او و مسلمانان پرداختند و بر ضدّ آنان هرکاری توانستند انجام دادند.

پس از فتح مکّه در حالی که گرداگرد کعبه مملو از جمعیت بود پیامبر در کنار کعبه سخنرانی کرد و نظر خود را دربارۀ مکیّان و حرمت کعبه و پاسداشت آن و زیرپاگذاشتن سنّت های جاهلی بیان کرد.

او گفت: «ستایش و سپاس خدایی را که وعدۀ خویش را محقق کرد و بندۀ خویش را یاری نمود و به تنهایی احزاب را منهزم کرد. [ای مکّیان] چه می گویید و چه می پندارید؟».

گفتند: خیر و نیکی می گوییم و گمانی جز خیر و نیکی نداریم که تو برادری بزرگوار و برادرزاده ای بزرگواری و اکنون به قدرت رسیده ای!

پیامبر گفت: «من همان سخنی را به شما می گویم که برادرم یوسف [به برادران خویش] گفت: ﴿لَا تَثْرِیبَ عَلَیْکُمُ الْیَوْمَ یَغْفِرُ اللهُ لَکُمْ وَ هُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِینَ﴾ (امروز هیچ نکوهشی بر شما نیست، خداوند شما را می بخشد و اوست مهربان ترین مهربانان)». یوسف / ۹۲

سپس گفت: «هر ربایی که در جاهلیت مرسوم بود و هر خون و مالی که بر گردن داشتید و همۀ افتخارات واهی زیر پا نهاده شده و ملغا گشته است؛ مگر پرده داری و کلید داری و آب دادن حاجیان».

سپس مهم ترین محور نظام ارزشی جاهلی را نفی کرد و مهم ترین محور نظام ارزشی اسلام را اعلام نمود: «بی گمان خداوند نخوت و تکبّر جاهلی و افتخار به پدران و نیاکان را از میان برد. شما همگی از آدم اید و آدم از خاک است، و جز این نیست که گرامی ترین شما در نزد خداوند پروادارترین شما است».(المغازی ، واقدی ، ج ۲ ، ص ۸۳۶-۸۳۵)

خون به خون شستن محال آمد محال

فتح مکّه پیروزی رحمت بر خشونت بود. پس از فتح مکّه پیامبر در سخنانی پایان یافتن نظام جاهلی را اعلام کرد و از جمله این که دیگر نباید انتقام گیری ها ادامه یابد و خون هایی که در جاهلیت ریخته شده است باید تمام گشته تلقی شود و کسی در پی ریختن خونی در ازای آن خون ها نباشد. امّا خوی جاهلی و تمایل به انتقام گیری و میل به خشونت ورزی پیوسته خودنمایی می کند و پایان بخشیدن بدان زمانی طولانی، و تربیت و فرهنگ و اخلاقی پایدار شده می طلبد.

گزارش شده است که در جاهلیت گروهی جنگجو از قبیلۀ هُذَیل به قصد جنگ با قبیلۀ اَسْلَم بیرون شدند. در میان قبیلۀ اَسْلَم جنگاوری بود به نام اَحمر بأسا که شیر شرزۀ قبیله اش بود و به دلیل خرناس های بلندش بیرون از قبیله می خوابید و چون برای قبیله مشکلی پیش می آمد او را صدا می زدند و او چون شیر حمله کرد. جُنَیْدِب بن اَدْلَع او را بیرون از قبیله خفته یافت. شمشیر را بر روی سینه اش گذاشت و در حال خواب وی را کشت. سپس به قبیله حمله کردند و افراد قبیله فریاد برآوردند و اَحمر بأسا را به یاری طلبیدند ولی پاسخی نشنیدند. افراد قبیلۀ هُذَیل هر کاری خواستند انجام دادند و بازگشتند. پس از آن نیز همه سرگرم اسلام شدند و فرصت انتقام گیری پیش نیامد. یک روز پس از فتح مکّه جُنَیْدِب بن-اَدْلَع به مکّه آمد، در حالی که همه در امان بودند. جُنْدَب بن اعجم اَسْلَمی چون او را دید، مردم را بر ضدّ او تحریک کرد. خَراش بن اُمَیّۀ کعبی شمشیر خود را برگرفت و به سراغ جُنَیْدِب رفت، در حالی که مردم گرد جُنَیْدِب را گرفته بودند و او دربارۀ چگونه کشتن اَحمر بأسا سخن می گفت. جُنَیْدِب به مردم گفت که از گرد او پراکنده شوند و بلافاصله بدو حمله کرد و شکمش را درید. او در حالی که روده هایش بیرون ریخته بود به دیواری تکیه داد و گفت: ای گروه خُزاعه! کار خود را کردید! و بر زمین افتاد و مرد.

چون خبر این قتل به پیامبر رسید، برخاست و خطبه ای ایراد کرد و از حرمت خونریزی سخن گفت، سپس رو به خُزاعه کرد و گفت: «یَا مَعْشَرَ خُزَاعَةِ! اِرْفَعُوا أَیْدِیکُمْ عَنِ القَتْلِ، فَقَدْ وَ اللهِ کَثُرَ [الْقَتْلُ] إِنْ نَفَعَ.» ای گروه خُزاعه! دست از خون ریختن بردارید! به خدا سوگند اگر خون ریختن را سودی می بود، خون های بسیار ریخته [در جاهلیت] بسنده بود.

پیامبر بر این باور بود که خون را با خون نتوان شست. پس خود خونبهای او را پرداخت تا پایان خون ریختن ها را رسمیت بخشیده باشد؛ و اعلام کرد که پس از این هر کس کشته شود، خانواده اش مختار خواهد بود که قاتل را بکشند یا دیه بگیرند. (المغازی، واقدی، ج ۲ ، ص ۸۴۴-۸۴۳) او به خوبی می دانست که تا رسیدن به پایان ریخته شدن خون ریزی ها، راهی بسیار بسیار طولانی در پیش است.

شاهکارهای رفتار نبوی؛ بخششی دور از انتظار

از جمله دشمنان پیامبر که در دشمنی خود تندی ها کرده بود، هَبّار بن اَسوَد بود. هَبّار که مردی سخنور بود مکرّر پیامبر را دشنام داده و سبّ نموده بود. امّا جنایت بزرگ او این بود که چون زینب دختر پیامبر به قصد پیوستن به پدر از مکّه عازم مدینه بود، به هودج او تهاجم کرد و با نیزه ای به پشت او زد و زینب که حامله بود سقط جنین کرد. این امر پیامبر را سخت آزرده و خشمگین کرد و فرمود که هبّار به سبب این کار باید قصاص شود. از قول زبیر بن عوّام نقل شده است که هربار که سخنی از هَبّار به میان می آمد، پیامبر خشمگین می شد؛ و من پیوسته در پی آن بودم که او را بیابم و به سزای عملش برسانم تا روزی که او به مدینه آمد و نزد پیامبر رسید. من آن جا بودم و اگر پیش از آمدن به نزد پیامبر او را می یافتم به طور قطع او را می کشتم.

از چند طریق روایت شده است که پس از فتح مکّه و بازگشت پیامبر به مدینه، روزی آن حضرت با اصحاب در مسجد نشسته بود که ناگاه هَبّار از در مسجد وارد شد. تا مردم او را دیدند، گفتند: ای رسول خدا! هَبّار بن اَسوَد است. پیامبر فرمود: او را دیدم. کسی برخاست تا به او حمله کند. پیامبر اشاره کرد تا بنشیند.

هَبّار آمد و در برابر پیامبر ایستاد و گفت: درود بر تو، ای رسول خدا! من به خاطر کارهایی که کرده ام، از تو به سرزمین های مختلف گریختم و می خواستم به غیر اعراب پناهنده شوم، ولی روحیۀ پذیرش تو، و بزرگواری ونیکو کاری و بخشش و گذشتت را دربارۀ آنان که بر تو تندی ورزیده اند به یاد آوردم و نزدت آمدم. ای رسول خدا! ما مشرک بودیم، و خدای والامرتبه ما را به وسیلۀ تو هدایت کرد، و ما را به دست تو از نابودی نجات داد. اکنون از تندی های من دربارۀ خودت و آن چه از جانب من بر تو روا شده است گذشت کن که من به بدی رفتارم دربارۀ تو اقرار دارم و به گناهان خود معترف ام.

همه منتظر بودند ببینند پیامبر با چنین دشمن جنایتکاری چه خواهد کرد. از قول زبیر نقل شده است که هَبّار می گفت: ای محمد! تو حق داری هرکس را که دشنامت داده و سبّ ات نموده، دشنام دهی و سبّ کنی، و هر که را که تو را آزرده است، بیازاری؛ و من تا توانسته ام چنین کرده ام.

زبیر گوید: وقتی هَبّار این سخنان را بر زبان می آورد، پیامبر از سر بزرگواری و حیاورزی به زمین می نگریست تا هَبّار بیش از آن شرمگین نشود. پس از این، پیامبر فرمود: «قَد عَفَوتُ عَنکَ. الإسلامُ یَجُبُّ مَا کَانَ قَبلَهُ». بی گمان تو را بخشیدم، و اسلام آن چه را که پیش از آن بوده است می پوشاند. شگفت آورتر از بخشش پیامبر دربارۀ چنین کس، رفتار آن حضرت با وی است.
 
تعبیر نقل شده از زبیر که شاهد این صحنه بوده چنین است: «إنّه لَیُطاطِئُ رَأْسَهُ اسْتِحْیاءً مِمَّا یَعْتَذِرُ هَبّارُ». پیامبر هنگامی که هَبّار پوزش خواهی می کرد، سر خود را از روی حیاورزی و شرم گینی فرود آورده بود. رحمت پیامبر و بزرگواری، بخشش گری و گذشت او همه را در بر می گرفت؛ و او با چنین رفتاری نشان می داد که در مقام بندگی خدا و جلوه دادن اسمای حسنای او تا کدام مرتبه پرواز کرده است.

شیخ اجل، سعدی شیرازی در دیباچۀ گلستان چنین آورده است: «هرگاه که یکی از بندگان گنهکارِ پریشان روزگار دستِ انابت به امید اجابت به درگاه حق جلَّ و عَلَا بردارد، ایزد تعالی در او نظر نکند؛ بازش بخواند، باز اعراض فرماید؛ بار دیگرش به تضرّع و زاری بخواند؛ حق سبحانه و تعالی فرماید: یَا مَلَائِکَتِی قَدِ اسْتَحْیَیْتُ مِنْ عَبْدِی وَ لَیْسَ لَهُ غَیْرِی، فَقَدْ غَفَرْتُ لَهُ. [ای فرشتگان من! از بنده ام شرمنده ام! و او جز من کسی ندارد، پس گناهش را بخشیدم]. دعوتش اجابت کردم، و امیدش برآوردم که از بسیاری دعا و زاری بنده همی شرم دارم.

کرم بین و لطف خداوندگار  گنه بنده کردست و او شرمسار» پیامبر اکرم متصف به اسمای حسنای الهی بود و به معنای دقیق کلمه «رحمة للعالمین».

نقل شده است که پس از آن که پیامبر هَبّار را بخشید مردم که هنوز به تربیت نبوی، چنان که باید تربیت نشده بودند، چون او را می دیدند سخت دشنامش می دادند، و هَبّار با آن که مردی سخنور و زبان آور بود، تحمل می کرد و از هیچ کس شکایت نمی نمود. برخی بردباری و رنج او را به پیامبر گزارش کردند. پیامبر با محبّت به او، فرمود: هَبّار! هر که تو را ناسزا گفت، پاسخش ده!(المغازی، واقدی ، ج ۲ ، ص ۸۵۹)

منبع : مهر


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.