سپر شدن حضرت زینب(س) برای دفاع از جان امام سجاد(ع)

کد خبر: 22164
[در اين هنگام‏] عمّه‏ اش زينب او را در آغوش كشيد و گفت: آى ابن زياد! دست از ما بردار! آيا هنوز از خونهايمان سيراب نشده‏ اى!؟ آيا كسى از ما را باقى گذارده‏ اى؟!
وارث: وقتى خواهران و زنان و بچه‏ هاى حسين عليه السّلام‏ بر عبيد الله بن زياد وارد شدند، زينب دختر فاطمه(س) با لباس بسيار كهنه و به صورت ناشناس در ميان حلقه كنيزانش نشست عبيد الله بن زياد گفت: اين زنى كه نشسته كيست؟ 


[زينب‏] با او تكلّم نكرد. سه بار [اين جمله‏] را گفت: و هيچ بار [زينب‏] با او تكلم نكرد. تا اينكه برخى از كنيزان [زينب‏] گفتند: اين زن، زينب دختر فاطمه است! عبيد الله گفت: سپاس خدايى را كه شما را رسوا كرده، به قتل رساند و دعوتتان را نافرجام گردانيد! [زينب [س‏]] فرمود: سپاس خداى را كه بواسطه [جدّمان‏] محمد صلّى اللّه عليه و آله و سلّم ما را گرامى داشته و تطهير نموده است، اين طور نيست كه تو مى‏ گويى، تنها فاسق است كه رسوا مى‏ شود و فاجر است كه دروغگويى‏ اش برملا مى‏ گردد.

[عبيد الله‏] گفت: ديدى خدا با خاندانت چه كرد؟! [زينب‏] فرمود: اينها كشته شدن بر ايشان مقدّر شده بود لذا به سوى قتلگاه خويش رفتند، بزودى خدا شما و آنان را جمع خواهد كرد و آنان در پيشگاه خدا احتجاج كرده، دادخواهى مى‏ نمايند! ابن زياد غضبناك شده، برافروخت و گفت: خداوند جان و دل مرا از [شر برادر] طغيانگر تو و عصيانگران و گردنكشان خاندانت شفا بخشيد! [زينب [س‏]] گريست و سپس فرمود: قسم بجانم كه بزرگ [خاندانم‏] را كشته‏ اى، و خانواده‏ ام را نابود كرده‏ اى و برگ و ريشه‏ ام را از بن بريدى و اصل و فرعم را از بين بردى! اگر اينها تو را شفا مى‏ دهد [بدان كه‏] به مرادت رسيده ‏اى! 

عبيد الله گفت: اين زن قافيه‏ گوست، قسم بجانم پدرت نيز شاعرى سجع‏ گو بوده است! [زينب [س‏]] فرمود: زن كجا و قافيه‏ بندى كجا؟! من در پى چيز ديگرى غير از سجع‏ گويى هستم، اين آه دل من است كه بر زبانم جارى مى‏ شود! [آنگاه ابن زياد] به علىّ بن الحسين نگاه كرد و گفت: اسمت چيست؟ 

فرمود: من علىّ بن الحسين هستم! گفت: مگر نه اين است كه خداى على بن الحسين را كشته است؟! [امام سجاد عليه السّلام‏] سكوت كرد. 
ابن زياد گفت: چه شده؟! چرا سخن نمى‏ گويى؟! [حضرت سجاد عليه السّلام‏] فرمود: برادرى داشتم كه او هم علىّ خوانده مى‏ شد، و مردم او را كشتند! [ابن زياد] گفت: خدا او را كشته است! [ديگر بار نيز] على [بن حسين عليه السّلام‏] سكوت كرد. 

[ابن زياد] گفت: چه شده چرا صحبت نمى‏ كنى؟! فرمود: «اللَّهُ يَتَوَفَّى الْأَنْفُسَ حِينَ مَوْتِها» «خدا جانها را هنگام مرگشان مى‏ گيرد» 1 «وَ ما كانَ لِنَفْسٍ أَنْ تَمُوتَ إِلَّا بِإِذْنِ اللَّهِ»2 «هيچ نفسى جز به إذن خدا نمى‏ ميرد.» [ابن زياد] گفت: و الله تو از آنهايى! [سپس به مرّي بن معاذ أحمرى گفت:] واى بر تو، بكش او را! 
 
[در اين هنگام‏] عمّه‏ اش زينب او را در آغوش كشيد و گفت: آى ابن زياد! دست از ما بردار! آيا هنوز از خونهايمان سيراب نشده‏ اى!؟ آيا كسى از ما را باقى گذارده‏ اى؟! [آنگاه‏] با علاقه [سجاد عليه السّلام‏] را در آغوش گرفت [و خطاب به ابن زياد] فرمود: از تو مى‏ خواهم [تو را] بخدا- اگر مؤمن هستى- اگر مى‏ خواهى او را بكشى مرا هم با او بكش! على [بن حسين خطاب به ابن زياد] فرياد زد: اگر ميان تو و اين [زنها] خويشاوندى و پيوندى است همراهشان شخص باتقوايى بفرست تا رفتار و مصاحبت اسلامى با آنان داشته باشد. 

ابن زياد به آن دو [زينب و على بن حسين عليه السّلام‏] نگريست و گفت: شگفت از آثار خويشاوندى و رحم! و اللّه كه زينب دوست دارد كه اگر من [برادرزاده‏ اش‏] را كشتم او را هم با [برادرزاده‏ اش‏] بكشم! [آنگاه به مأمورانش‏] گفت: اين نوجوان را رها كنيد! سپس عبيد الله بن زياد سر حسين [عليه السّلام را بر نيزه‏اى‏] نصب كرد و دستور داد تا در كوفه گردانده شد!

پی نوشت:1-زمر/ ۴۲. 
2-آل عمران/ ۱۴۵.
3- نخستين گزارش مستند از نهضت عاشورا / ترجمه وقعة الطف، ص196و197.

منبع: افکارنیوز