تعقیب شبانه!

کد خبر: 9006
خاطراتی زیبا از شهید مهدی صبوری...
وارث: مدتها بود متوجه غيبت هاى نيمه شب مهدى شده بودم . شبى دوستم را بيدار كردم و گفتم : صبورى رفت ، پاشو بريم ببينيم كجا مي ره. خواب آلود گفت : تو چكار دارى، بگير بخواب . پتو را به سرش كشيد و خوابيد. بلند شدم و پاورچين مسير حركت مهدى را گرفتم و رفتم ، از دور مى پاييدمش ، رفت توى نخلستان ها و زير درختى به نماز ايستاد، لحظه اى بعد صداى گريه و ناله اش بلند شد، برگشتم ، شب بعد و شب هاى بعد هر چه انتظار كشيدم ، مهدى نرفت ، بالاخره كنجكاوى امانم را بريد گفتم : مهدى چرا سر پستت نمى روى؟ اخمى كرد و گفت : « تو اگر مى خواستى من سر پستم بروم آنجا را اشغال نمى كردى».
شرمنده سر به زير انداختم. يك سؤال در ذهنم شكل گرفت، چطور فهميده بود؟!

 
/س113