پسر بزرگ خانواده بود. پدر و مادرش دوست داشتند او را در لباس دامادی ببینند. هر وقت از مرخصی میآمد لیستی از دخترهای فامیل و در و همسایه برایش قطار میکردند. اما تلاشها و اصرارهایشان بی فایده بود. هر بار میگفت: الان جنگ است. سرنوشت ما به جنگ بسته است. آمادگیش پیدا کردم خبرتان میکنم.