مجموعه اشعار مدح و مرثیه حضرت زهرا(س)
علی اکبر لطیفیان
می نویسیم اگر یا زهرا کار داریم همه با زهرا
مینویسیم هزاران دفعه... فاطمه، فاطمه، زهرا، زهرا
وصف او را ز سر ناچاری... مینویسم، و الا زهرا...
فاطمه بود سراپا احمد مصطفی بود سرا پا زهرا
هر کسی را که ز نسلش دیدیم حرمی داشته، الا زهرا
***************************
قاسم نعمتی
بی مهر فاطمه دل ما ارزشی نداشت
بی اشک های او گل ما ارزشی نداشت
او مادرانه زحمت ما را کشیده است
بی باغبان که حاصل ما ارزشی نداشت
از برکت ولایت زهرای اطهر است
دنیا اگر مقابل ما ارزشی نداشت
زهرا اگر نبود در این سیر بندگی
طی کردن مراحل ما ارزشی نداشت
بی نور نام فاطمه در بین عرشیان
زینت نداشت منزل ما ارزشی نداشت
نام حسین گر شده گرمی بزم ما
بی فاطمه محافل ما ارزشی نداشت
***********************
سید محمد میرهاشمی
با تو پیمان از ازل بستیم ، یا زهرا مدد
عهد خود یک لحظه نشکستیم ، یا زهرا مدد
آیه ی نام تو را هر دم قرائت می کنیم
دل به ختم ذکر تو بستیم ، یا زهرا مدد
گوهر عشقیم ، آنجایی که از یادت پریم
بی تو ما بی ارزش و پستیم ، یا زهرا مدد
آن زمانی که به وصل روضه ات دل می دهیم
از جهان پیوند بگسستیم ، یا زهرا مدد
بانوی مهر آفرین با قدرت امداد تو
بارها از دام ها جستیم ، یا زهرا مدد
مادرانه بر سر طفلان خود دستی بکش
خوب یا بد ، هر کسی هستیم ، یا زهرا مدد
*****************************
سعید پاشازاده
زهرا به ما قدم به قدم لطف کرده است
نه هر قدم که دم همه دم لطف کرده است
هو هوی ذوالفقار هم از هوی فاطمه است
یعنی که دم به تیغ دو دم لطف کرده است
ما بچه های ناخلفی بوده ایم که
مادر به ما هزار رقم لطف کرده است
عباس اگر به عرصه ی محشر گره گشاست
زهرا به آن دو دست قلم لطف کرده است
ضرب غلاف و ضربه ی در، ضرب دست کفر
دنیا مگر به فاطمه کم لطف کرده است
*****************************
محسن عرب خالقی
در مقامی که عقیق سرخ از زر بهتر است
اشک هایم بال معراج است از پر بهتر است
بیشتر از بهترین وجه عبادت از نماز
در قیامت اشکهایت را بیاور بهتر است
با زبان دل فقط حرف خودم را می زنم
نامه بر این روزها باشد کبوتر بهتر است
از سر اخلاص، حمدش را به جا می آورم
آنکه از آغاز یادم داده کوثر بهتر است
مصحف زهرا به غیر از سینه ی معصوم نیست
سرّ مستور خدا در پرده آخر بهتر است
وقت بالا بردن در، حرز نام فاطمه
از دو لشگر هم برای مرد خیبر بهتر است
هرکسی بو برده از غیرت شهادت میدهد
در نگاه مرد، مرگ از اشک همسر بهتر است
از زمانی که شنیدم در به پهلویت گرفت
حسّ من این است اصلاً خانه بی در بهتر است
*************************
محمد فردوسی
ما به زیر علم زهراییمگرد و خاک قدم زهراییم
افتخار همه ی ما این استنوکران عجم زهراییم
سفره اش تا به قیامت پهن استریزه خوار نِعَم زهراییم
نفَسش حکم مسیحا داردزنده از فیض دم زهراییم
مدح او زمزمه های لب ماستچون که ما محتشم زهراییم
ما دو تا چشمه ی کوثر داریمگریه کن های غم زهراییم
بین هیأت همه احساس کنیمدر طواف حرم زهراییم
«الف قامت» او «دال» شدهراوی قدّ خم زهراییم
زخم پهلویش اگر جلوه گر استهمه اش زیر سر میخ در است
مرد خیبر، سپرش افتادهبین بستر قمرش افتاده
چه قدَر فاطمه بی حال شدهبه روی شانه سرش افتاده
به کجا خیره شده کاین گونهآتشی بر جگرش افتاده
خانه را می نگرد با دقّتخانه ای را که درش افتاده
عکس دیوار و در سوخته ایباز هم در نظرش افتاده
اشک در دیده ی او حلقه زدهباز یاد پسرش افتاده
شجر طیّبه ی باغ خداثلثی از برگ و برش افتاده
**********************
رضا رسول زاده
هرچه داریم همه از کرم فاطمه است
دو جهان قطره ای از موج یم فاطمه است
آن بهشتی که خدا وصف به قرآن کرده
گوشه ای از حرم محترم فاطمه است
هر کسی عزت خود را ز خدا می طلبد
راه آن خاک شدن بر قدم فاطمه است
هست جبریل دعاگوی محب زهرا
تا زمانی که به زیر علم فاطمه است
جز خدا هیچ کسی بر حرمش محرم نیست
قبله ی کعبه به سمت حرم فاطمه است
هر کسی که به حمایت ز ولی برخیزد
می توان گفت که او هم قسم فاطمه است
پرچم فاطمیه تا به قیامت بالاست
صاحب روضه ی او منتقم فاطمه است
*************************
قاسم نعمتی
نقطه ی ثقل عنایات فقط مادر ماست
باب احسان و کرامات فقط مادر ماست
امة الله ولی سیده ی عالمیان
مادر شیعه و سادات فقط مادر ماست
همه شب پای ورم دار شهادت بدهد
روح طاعات و عبادات فقط مادر ماست
گر خدا نور سماوات و زمین است به حق
جلوه ی کامل مشکات فقط مادر ماست
مرد اگر بود به والله که پیغمبر بود
وجه رب در همه حالات فقط مادر ماست
امتحان گشته ی حق صابره در هرچه بلا
منشاء سر موالات فقط مادر ماست
کربلا وسعت آن ضربه ی سیلی باشد
صاحب کل بلیات فقط مادر ماست
خون مسمار نشان سر نیزه دارد
قبله ی درد و مصیبات فقط مادر ماست
**********************
فصل چهارم؛ اشعار در و دیوار
یوسف رحیمی
مولای جوان بگو که پیری سخت است
بر مردم بی وفا امیری سخت است
خون شد جگر صبر میان کوچه
در اوج دلاوری اسیری سخت است
اشک تو به گِل نشانده نوحی را که ...
بی صبر نموده با شکوهی را که ...
سنگینی بار شیشۀ خُرد شده
در کوچه شکسته پشت کوهی را که ...
از آن دل درد مند گفتم اما ...
از طعنه و نیش خند گفتم اما ...
می خواستم از غربت تو دم بزنم
از شیر درون بند گفتم اما ...
خون می چکد از نگاه پُر ابر علی
این خاک غریب می شود قبر علی
در معرکه های خندق و خیبر، نه
در کوچه ببین حماسۀ صبر علی
چشمی به خروشانی مرداب نداشت
امید به همراهی اصحاب نداشت
با پهلوی مجروح به مسجد آمد
او دیدن دست بسته را تاب نداشت
آن روز مدینه گورِ انسان می شد
با خاک تمام شهر یکسان می شد
آن فاطمه ای که بانی افلاک است
یک موی سرش اگر پریشان می شد
**********************
قاسم نعمتی
از خانه ات تا عرش راهی نیست زهرا
دیگر مجال سوز آهی نیست زهرا
از تنگ نای این در و دیوار برخیز
بهتر از اینجا تکیه گاهی نیست زهرا
پیچیده در گوشم صدای ضرب سیلی
سنگین تر از این ماه ماهی نیست زهرا
سردسته ی این قوم سنگین است دستش
بر ضربه های او پناهی نیست زهرا
***********************
غلامرضا سازگار
غنچه پرپر گشته بود و گل جدا افتاده بود
پشت در جان علی مرتضی افتاده بود
دست مولا بسته و بیت ولایت سوخته
آیهای از سورۀ کوثر جدا افتاده بود
گوش ناموس خدا شد پاره همچون برگ گل
گوشواره من نمیدانم کجا افتاده بود
دست قنفذ رفت بالا بازوی زهرا شکست
پای دشمن باز شد زهرا ز پا افتاده بود
مجتبی در آن میانه رنگ خود را باخته
لرزه بر جان شهید کربلا افتاده بود
فاتح خیبر برای حفظ قرآن در سکوت
کل قرآن در میان کوچهها افتاده بود
کاش ای آتش بسوزی در شرار قهر حق
هرم تو بر صورت زهرا چرا افتاده بود
مادر مظلومه میپیچید پشت در به خود
دختر معصومه زیر دست و پا افتاده بود
غیر زهرا غیر محسن غیر آتش غیر در
کس نمیداند که پشت در چهها افتاده بود
فاطمه نقش زمین گردید میثم آه آه
فاطمه نه بلکه ختمالانبیا افتاده بود
****************************
میلاد حسنی
ای شهر جای زخم کمی التیام باش
ای روزگار چند صباحی به کام باش
جمعیتی رسید ز دارالنّفاق شهر
روح الامین مراقب دارالسّلام باش
ای داد بی طهارت نامحترم خموش
پشت در است طاهره با احترام باش
این هیزم از کدام جهنم رسیده است
ای در نسوز جان علی با دوام باش
اینجا "خلیله" در وسط شعله مانده است
یا نار بهر فاطمه "برداً سلام" باش
ای آهنی که کوره ی هیزم چشیده ای
دور از محل بوسه ی خیرالانام باش
سیصد مهاجم آمده ای بی دفاع من
در فکر دفع کردن این ازدحام باش
دیدم که تازیانه به گوشغلاف گفت
حالا پی شکنجه ی روح امام باش
**********************
مسعود اصلانی
دود سرکش شدو با رنگ سحر برخورد کرد
باز هم دیدند خیری که به شر برخورد کرد
طبق عادت جبرئیل از آسمان آمد ولی
ناگهان با اتفاقی شعله ور برخورد کرد
اتفاقی که غرور همسری را خرد کرد
اتفاقی که در آن مادر به در برخورد کرد
تازیانه جرأت برخورد با او را نداشت
بازویش با تازیانه بیشتر برخورد کرد
از هجوم ناگهانی در خانه است که
صورتی با سینه ی دیوار اگر برخورد کرد
************************
حبیب باقرزاده
در و دیوار فقط میداندکه چه آمد به سر مادر ما
در و دیوار فقط میداندکه چه شد بال و پر مادر ما
نه زمین بلکه سما گریه کندآسمان نوحه گر مادر ما
پشت در همهمه ای برپا شدخون دل شد جگر مادر ما
ضرب پایش چقدر محکم بودمیخ در شد سپر مادر ما
میخِ در کار خودش را کرد وشد فدا گل پسر مادر ما
بعد از آن که همه جا خلوت شدفضه آمد به بر مادر ما
*********************
مجتبی شکریان همدانی
دارد غریبی تو نفس گیر می شود
باید به پشت در بروم، دیر می شود
در باغ خرم من و تو، یا علی ببین
باد خزان چگونه سرازیر می شود
این دشمن حرامی و روبه صفت، چرا
اینجا برای شیر خدا، شیر می شود
در بین شعله، سوره ی تکویر خواندنی ست
این سوره پیش چشم تو تفسیر می شود
در پشت در، به راه تو می جنگم و ببین
این میخ ها، به سینه ی من، تیر می شود
این در شکست و دختر من هول کرده است
او را به حجره ای ببرش، پیر می شود
اجر رسالت پدرم را گرفته ام
با ضرب در، ز فاطمه تقدیر می شود
زین پس دگر نیاز به امَّن یجیب نیست
دارد دعای فاطمه درگیر می شود
*********************
امیر عظیمی
عشق شعله بکشد بال و پرت می سوزد
بی پرو بال که باشی جگرت می سوزد
شعله و بادِ مخالف به هوا چون برخاست
پشت در هم بروی، موی سرت می سوزد
علی و دست رسن پیچ شده، این یعنی
دارد ای فاطمه چشمانِ ترت می سوزد
لااقل فکر قمر های خودت باش کمی
پاشو ای ماه، ببین دور و برت می سوزد
فکر کن شعله ی این فتنه به زینب برسد
وسط شعله، دلِ شعله ورت می سوزد
*************************
فصل پنجم؛ اشعار کوچه
امیر عظیمی
وقتی که می افتد، می افتم بی اراده
مادر به من افتادگی را یاد داده
او می دود در کوچه با رنگی پریده
من می دوم دنبال او، پای پیاده
من می دوم این کوچه ها را با دلی خون
او می رود پیش پدر خاکی و ساده
آمد به خانه مادرم مثل همیشه
انگار اصلاً اتفاقی رخ نداده
سیلی زد و مادر به روی خاک افتاد
روح پدر با سر به روی خاک افتاد
از روی ماه فاطمه در کوچه ای تنگ
دیدم هزار اختر به روی خاک افتاد
یک گل در این دنیا ز پیغمبر به جا بود
آن هم ولی پرپر به روی خاک افتاد
مادر زمین افتاد امّا شکر می کرد
با چادر و معجر به روی خاک افتاد
*************************
محمدحسین رحیمیان
منم که جان به لبم در میان کوچه رسید
ز خاطرات کبودم زمین به خود لرزید
زبانم آمده بند از جنایت آن روز
سیاه شد همه کوچه هلال غم تابید
"خدا به خیر کند" ذکر مادرم شده بود
رسید آنکه ز قهر خدا نمی ترسید
به جرم اینکه به سینه زدیم سنگ علی
شدیم در وسط کوچه ی بلا تهدید
نکرد شرم و حیایی ز مادرم زهرا
قباله را ز دو دستش چه ظالمانه کشید
هنوز در دل او کینه های خیبر بود
گل رسول خدا را به ضرب سیلی چید
ز خاطرم نرود بین کوچه ها نامرد
به اشک های من و حال مادرم خندید
چه ارتباط عجیبی است بین این کلمات
کشیده ، چادر خاکی ، غرور ، موی سفید
قسم به حرمت مادر اگر که اذنش بود
نداشت کار ، قلم کردنِ دو دست پلید
مرا به روز قیامت ، غمی که هست این است
که روی قاتل مادر دوباره باید دید
************************
حسن لطفی
روضه ام روضه های یک کوچه است
کوچه ای سرد و کوچه ای تاریک
کوچه ای سنگی و غبار آلود
کوچه ای تنگ و کوچه ای باریک
بارها گفته ام خدا نکند
راه یاسی به لاله چین بخورد
بارها گفته ام خدا نکند
که در آنجا کسی زمین بخورد
ولی ای وای بر سرم آمد
کوچه خالی ز رفت و آمد شد
چادر مادرم به دستم بود
که در آن کوچه راه ما سد شد
بین دیوارهای بی احساس
ازدحام حرامیان دیدم
پنجه ها مشت و دستها سنگین
پنجه ای را در آسمان دیدم
قد کشیدم به روی پا اما
حیف دستش گذشت و از سر من
آسمان تار شد که می نالید
بین گرد و غبار مادر من
چادرش را به سر کشید و به درد
تکیه بر شانه ام به سختی داد
خواست مادر که خیزد از جایش
ولی اینبار هم زمین افتاد
ناله ام بین خنده ها گم شد
جگرم در عزای چشمش بود
رد خونی به روی دیوار و
جای دستی به جای چشمش بود
**********************
محسن ناصحی
کاش کوچه ای نبود، کاش خانه در نداشت
کاش غربت مرا هیچ کس خبر نداشت
کاش هیچ مادری وقت راه رفتنش
دست روی شانه ی خسته ی پسر نداشت
قبل از اینکه کوچه ها راه مادر مرا
سد کنند، مادرم، دست بر کمر نداشت
هرچه ناله می زدم مادر مرا نزن
بی مروّتِ زبون، باز دست بر نداشت
وای مادرم شبی سر نهاد بر زمین
چادری به سر کشید سر ز خواب بر نداشت
*********************
حسن لطفی
غم بود و داغ بود و وداع سپیده بود
خورشید هم ز شرم به مغرب خمیده بود
مثل همیشه بر سر این راه جبرئیل
از رد پای خاکی شان بوسه چیده بود
آئینه ای که طاقت آهی نداشت آه
این چند روز زخم ترک را چشیده بود
نامحرمی که کینه ی این خانواده داشت
حالا دوباره نام علی را شنیده بود
کودک دوید تا نگذارد ولی چه سود
دستی حرام بر رخ مادر رسیده بود
دیوارهای سنگی این کوچه شاهدند
افتاده بود مادر ، دیگر بریده بود
ضربی ز روی و ضربه ای از پشت دست خورد
در هر دو گونه جای کبودی کشیده بود
برخاست روی پا و زمین خورد و ناله کرد
خطی ز خون ز گوشه ی چشمش چکیده بود
رد می شدند مادری و طفلی سفید موی
از کوچه ای که قامتشان را خمیده بود
****************************
بستر
علی انسانی
این پیام دردآور چون شنفت با دلی با حسرت و بی تاب گفت:
ای به تو دلگرم ، آه سرد من همزبان و همدل و همدرد من
هستی من جان من جانان من این قدر بازی مکن با جان من
ای چراغ من مگو از خامشی ورنه پیش از خود علی را می کُشی
روبهان در مکر خود با شیر نر تیغ هاشان آخته، من بی سپر
ای مسیحای علی اعجاز کن مشکلِ مشکل گشا را باز کن
ای علی را سرو باغ آرزو هرچه می گویی، حلالم کن مگو
نه دلم را از فراقت چاک کن نه به دست خویش اشکم پاک کن
ای به دردم، چشم بیمارت طبیب مانده ی مضطر، بخوان «امن یجیب»
باز زهرا چشم خودرا باز کرد راز دیگر با علی آغاز کرد
کی پسر عَمّ هرچه گویم گوش کن آتشم را از درون خاموش کن
یا علی امروز گردیده چو شام عمر زهرای تو میگردد تمام
من که بستم چشم از من دل بشوی شب تنم را زیر پیراهن بشوی
گر به تشییع من آید قاتلم داغ محسن تازه گردد در دلم
در دل شب دور از چشم همه کن نهان درخاک جسم فاطمه
تا نشان ماند به جا از غربتم بی نشان باید بماند تربتم
چون به دست خویش بارنج و تعب پیکرم را دفن کردی نیمه شب
در کنار قبر پنهانم بمان تا صدایت بشنوم قرآن بخوان
گرچه رفت از دست یار ویاورت فاطمه تنهاترین همسنگرت
غم مخور داری یگانه یاوری تربیت کردم برایت دختری
اوتورا مردانه یاری میکند مثل زهرا خانه داری میکند
شب که خاموشی و جانت برلب است چاه غمهای تو قلب زینب است
********************
حبیب نیازی
این چـند وقتی که تـنم از کار مـانده
بر شانه ات ای فضه خیلی بار مانده
شرمنده ام دیگر دعا کن که بمیرم
آقـای من بعد از پیـمبر زار مانده
ناراحتم در خـانه ی خود رو گرفتم
روپــوش روی صـورتم ناچار مانده
طوری مرا پرتاب دستش زد به دیوار
از من همین چشمان خیس و تار مانده
پر کرده ای از آب،ظرف هستی ام را
دستان مــن از شــدت آزار مانده
دل شوره دارم فضه از بازی تاریخ
سینه شکــستن در پی آزار مانده
**********************
محمد رسولی
از هوش رفته ای چه قَدَر گریه می کنی
از لحظه ای که رفته پدر گریه می کنی
داغ پدر مگر که برای تو بس نبود
حالا برای داغ پسر گریه میکنی
میخ گداخته جگرت را درید و سوخت
می سوزی و به سوز جگر گریه می کنی
این چوب نیم سوخته آئینه ی دق است
تا می کنی نگاه به در گریه می کنی
این استخوان در گلویم راه گریه بست
اما تو جای هر دو نفر گریه می کنی
افتاده ام به پای تو مانند اشک تو
من آب می شوم تو اگر گریه می کنی
از فرط درد خنده و گریه یکی شده
لبخند می زنی به نظر گریه می کنی
تنها سلاح دست تو این اشک چشم توست
با چادری که هست سپر گریه می کنی
هر کس بیاید از پی احوال پرسی ات
پُرسد چه حال یا چه خبر گریه می کنی
دستی شکسته اشک مرا پاک می کند
دستی گرفته ای به کمر گریه می کنی
بیت الحَزَن که می روی از خانه هر قدم
کوچه به کوچه نبش گذر گریه می کنی
همسایه ها برای تو پیغام داده اند
بس کن تو فاطمه چه قدر گریه می کنی ...
*************************
غلامرضا سازگار
با گریه عقده از دل من وا نمیشود
زخم جگر به اشک، مداوا نمیشود
تا دست من ورم نکند از غلاف تیغ
بند ستم ز دست علی وا نمیشود
شرمندهام ز شوهر مظلوم خود علی
دست شکسته حامی مولا نمیشود
بر روی قبر من بنویسید دوستان
سیلی زدن مودت زهرا نمیشود
بر باب خانهام بنویسید رهبری
مثل امام فاطمه تنها نمیشود
گفتم ز حبس دل کنم آزاد ناله را
دیدم کنار زینب کبری نمیشود
جز طفل من که یار علی گشت پشت در
ششماههای فدایی بابا نمیشود
من پشت در ز پای فتادم یکی نگفت
زهرا چرا ز روی زمین پا نمیشود
سقط جنین و سیلی و ضرب غلاف تیغ
این احترام امابیها نمیشود
میثم بدون لطف و عنایات فاطمه
یک بیت از کتاب تو امضا نمیشود
************************
حسین ایزدی
نگاه حیدری اش خیره خیره بر در بود
و نیمه های وجودش میان بستر بود
نفس نفس زدن فاطمه عذابش داد
که چشم او همه شب تا خود سحر تر بود
زمین نخورده کسی پیش چشم غیرتی اش
یگانه یار غریبان شهر، حیدر بود
علی، علی است میان مدینه تا وقتی...
کنار حضرت مولا، وجود کوثر بود
و پشتگرمی اودرکشاکش سختی
نگاهِ فاطمیِدخترپیمبربود
فدک بهانه شده بود، کینه دیرینه است
تمام نقشه ی شان انتقام خیبر بود
برای قتل علی تیر و نیزه کاری نیست
برای کشتن او راه های بهتر بود...
هجوم و آتش و دود و غلافِ نامردی...
...دو دست بسته و چشمی که سوی دلبر بود
ندای فضه خُذینی بلند شد، یعنی...
ز دست رفته...تمامِ امیدِ مادر بود
هنوز فکر و خیالش چقدر آشفته است
به یاد کوچه باریک و حال معجر بود
*******************
حسین ایزدی
آه از جگر تا میکشی، حیدر خجالت میکشد
از این نگاه خسته تا محشر خجالت میکشد
تا ماجرای کوچه را یک یک حکایت میکنی
حس میکنم غیر از حسن، معجر خجالت میکشد
پهلو به پهلو میشوی، دردت مکرر میشود
پهلو اگر آرام شد، از سر خجالت میکشد
آری یقینا هر چه شد، بین در و دیوار شد
وقتی مقصر بوده میخِ در، خجالت میکشد
هر روز درد تازه ای در پیکرت رو میشود
از رنگ سرخ پیرهن، بستر خجالت میکشد
هنگام دفن فاطمه، دستی ز قبر آمد برون
حالا علی در لحظه ی آخر خجالت میکشد
*********************
علی اکبر لطیفیان
ای اذان اشهد انّ علی مولای من
میشود تکمیل با دنیای تو دنیای من
من خودم فکری به حال دردهایم میکنم
جان زهرا تو فقط غصه نخور آقای من
صبح تا حالا نشستم چند تا گل چیده ام
ای بزرگ خانه ام ! تقدیم تو گلهای من
هر چه کردم سینه ام نگذاشت ، جان فاطمه
چند بار این بچه هایم را بغل کن جای من
دست تو وا شد خدا را شکر پس من میروم
راستی تابوت را آماده کرد اسمای من
بعد از این مسجد برو راحت برو راحت بیا
یک سر مویی اگر کم شد ز مویت پای من
******************
رضا رسول زاده
بی تو به این زمین و زمان احتیاج نیست
وقتی نفس نمانده به جان احتیاج نیست
از دردهات با خبرم زخمی علی
لبخند تلخ ، فاطمه جان احتیاج نیست
افتاده است دست تو از کار ، یاورم
این درد را مکن تو نهان ، احتیاج نیست
از مسجد آمدم اگر امشب ، به پای من
برخاستن به قد کمان احتیاج نیست
با من همینکه فاطمه بیعت کند بس است
دیگر به بیعت دگران احتیاج نیست
*****************
شهادت
سید علی رکن الدین
گرفته ماتم داغی توان مردی را
شکسته اند دل مهربان مردی را
صدا صدای غریبی ست سوز می آید
گرفته بغض اقامه اذان مردی را
به درب خانه ی او پیش چشم دخترکش...
گرفته اند از این غصه جان مردی را
مدینه همهمه ای میشود دهان به دهان
رسانده اند به هم داستان مردی را
شنیده اید؟ کجا؟ کی؟ چگونه؟ آری، نه!
زدند همسر تازه جوان مردی را
شنیده اند ز مردم که مرگ او حتمی ست
شکسته اند دل دختران مردی را
*********************
محسن زعفرانیه