مجموعه اشعار ویژه شهادت امام حسن(ع)
وارث:
دست و پا ميزني و بال و پرت ميريزد
گريه ي خواهر تو روي سرت ميريزد
بهتر است سعي كني اين همه سرفه نكني
ورنه در طشت تمام جگرت ميريزد
در تقلاي سخن گفتني اما نه... نه...
جگرت از دهنت دور و برت ميريزد
خبرش پخش شده زهر تو را خواهد كشت
بي سبب نيست كه اشك پسرت ميريزد
جگرت،بال و پرت،اشك ترت ريخت ولي
چه كسي هست كه با نيزه سرت ميريزد؟
هانی امیر فرجی
حسن(ع)شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابوالفضل(ع)روی آب بماند
حسن(ع)شدی که سوال غریب کیست درعالم؟
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
یکی زغصه توبه بیرون رخنه کرده است
تفاوت زن چون جعده و رباب(س)بماند
ابري شدم به نيت باران شدن فقط
مور آمدم براي سليمان شدن فقط
بايد ز گوشه چشم تو کاري بزرگ خواست
چيزي شبيه حضرت سلمان شدن فقط
بايد به شيعه بودن خود افتخار کرد
راضي نمي شوم به مسلمان شدن فقط
دنياي ديگريست اسيري و بردگي
آن هم به دام زلف کريمان شدن فقط
لا يمکن الافرار ز تير نگاه تو
چاره رسيدن است و قربان شدن فقط
در خانه ي کريم کفايت نمي کند
يک لقمه نان گرفتن و مهمان شدن فقط
اين لطف فاطمه است و عشق است تا ابد
سرمست از نواي حسن جان شدن فقط
فکري براي پر زدن بال من کنيد
من را اسير زلف امام حسن کنيد
آقا شنيده ام جگرت شعله ور شده
بي کس شدي و ناله ي تو بي اثر شده
پيش حسين سرفه نکن آه کم بکش
خون لخته هاي روي لبت بيشتر شده
يک چشم خواهرت به تو يک چشم بین تشت
تشت مقابلت پر خون جگر شده
از ناله هات زينب تو هل کرده است
گويا که باز واقعه ي پشت در شده
اي واي از مصيبت تابوت و دفن تو
واي از هجوم تير و تن و چشم تر شده
مي گفت با حسين اباالفضل وقت دفن
اين تيرها براي تنش دردسر شده
موي سپيد و کوچه و تابوت و زهر و تير
دوران غربت حسن اينگونه سر شده
يک کوچه بود موي حسن را سپيد کرد
يک اتفاق بود که او را شهيد کرد
مسعود اصلانی
بیچاره دستی که گدای مجتبی نیست
یا آن سری که خاک پای مجتبی نیست
بر گریه ی زهرا قسم مدیون زهراست
چشمی که گریان عزای مجتبی نیست
وقتی سکوتش این همه محشر به پا کرد
دیگر نیازی به صدای مجتبی نیست
در کربلا هر چند با دقت بگردی
چیزی به جز عشق و صفای مجتبی نیست
کرب وبلا با آن همه داغ مصیبت
همپایه ی درد و بلای مجتبی نیست
طوری تمام هستی اش وقف حسین شد
انگار قاسم هم برای مجتبی نیست
او جای خود دارد در این دنیا مجال ِ
رزم آوری بچه های مجتبی نیست
یا اهل العالم ما گدای مجتبائیم
ما خاک پای خاک پای مجتبائیم
آیا شده بال و پرت افتاده باشد
در گوشه ای از بسترت افتاده باشد
آیا شده مرد جمل باشی و اما
مانند برگی پیکرت افتاده باشد
آیا شده در سن وسال کودکی ات
جایی ببینی مادرت افتاده باشد
آیا شده در لحظه های آخرینت
چشمت به چشم خواهرت افتاده باشد
من شک ندارم که عروس فاطمه نیست
وقتی به جانت همسرت افتاده باشد
آیا شده سجاده ات هنگام غارت
دست سپاه و لشگرت افتاده باشد
مظلوم و تنها و غریب عالمین است
گریه کن غم های این بی کس حسین است
علی اکبر لطیفیان
آيا شده بال و پرت آتش بگيرد
هر چيز در دور و برت آتش بگيرد
آيا شده بيمار باشی و نگاهت
از نيش خند همسرت آتش بگيرد
آيا شده يک روز گرم و وقت افطار
آبی بنوشی ... جگرت آتش بگيرد
آيا شده تصويری از مادر ببينی
تا عمر داری پيکرت آتش بگيرد
می گريم از روزی که می بينم برادر
در کوفه موی دخترت آتش بگيرد
می گريم از روزی که می بينم برادر
از هرم خاکستر سرت آتش بگيرد
آه ... از خنکهای گلويت بوسه ای ده
تاقبل از اينکه حنجرت آتش بگيرد
آقا بس است ديگر مگو از شعله هايت
ترسم که جان خواهرت آتش بگيرد
یاسر حوتی
اینکه از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشمهایش به در و منتظر آمدنیست
زیر لب زمزمه مادر مادر دارد
جگرش سوخته از یک غم و یک غربت نیست
داغ ارثیست که در سینه مکرر دارد
زهر تنها کس و کار دل او گشت اگر
یادگاریست که از کینه همسر درد
پیش چشمش که توانسته بروی منبر
_ رود و دست به سبّ پدرش بردارد؟!
لحظه های سفرش در بغلش می گیرد
چادری را که بوی یاس معطر دارد
آرزو داشت نمی دید در آن کوچه تنگ
مادرش روی زمین لاله پرپر دارد
گفت با گریه حسینم... تو دگر گریه مکن
که حسن میرود و سایه خواهر دارد
آه... لایوم کیوم تو که در صحرا کیست؟
جسم صدچاک تو از روی زمین بردارد
محمد علی بیابانی
کسی که صحن خانه اش گلــیم بود
چهـــارمین صـــراط مســتقــیم بـود
خـــدا نبود اگــــر چـــه او کریـــم بـود
همان که کــــم صداش می کنیم بود
کرامــــتش بـــه غربتــش نمـی رسد
و دســت هـــم به تربـتش نمی رسد
دو چشم نه دو چشمه ی شراب ساز
کـــه ذره پـــرورنــــد و افــتا ب ســاز
سریــــع الســــتجابه مستـجاب ساز
سکـــوت کــــردن تـــــو انقـــلاب ساز
و زیــــر گنـــــبد کبــــــود کــربــــــلا
نبـــــود صــــــلح تـــــــو نبــود کربلا
چــــقدر از تـــــو کــم غــزل نوشته اند
لــــب تـــــو را پـــر از عسل نوشته اند
تـــــو را دلــــــاور جمـــــل نوشــته اند
کــــه دشــــمنان تــو را اجل نوشته اند
به معـــــرکـــه کـــم از عــلی نداشتی
سپـــــاه و لـــــشکری ولـــی نداشتی
شهــــید کـــوچه بودی و شـهید کشت
رخ کــــبود و گیـــــسوی ســـپید کشت
تــــو را یکـــــی دو روز قـــبل عید کشت
زنـــــت تـــــو را بــــه خـاطر یزید کشت
تـــو زخـــــم از زبـــــان شــهر خورده ای
تــــو اولیـــــن امـــــام زهــــر خـورده ای
مصطفی صابر خراسانی
گل کرده در زمین، کَرَم آسمانیت
آغوش باز می رسد از مهربانیت
حالا بیا و سفره مینداز سفره دار
حالت خراب می شود و ناتوانیت
دارد مرا شبیه خودت پیر می کند
جان برده از تمام تنم نیمه جانیت
یوسف ترین سلاله ی تنهاتر از همه
سبزی رسیده تا به لب ارغوانیت
این گرد پیری از اثر خاک کوچه است
بر موی تو نشسته ز فصل جوانیت
باید که گفت هیئتِ سیار مادری
خرج عزا شدیّ و خدای تو بانیت
زهر از حرارت جگرت آب می شود
می گرید از شرار غم ناگهانیت
زینب به پای تشت تو از دست می رود
رو می شود جراحت زخم نهانیت
آقای زهر خورده چرا تیر می خوری ؟
چیزی نمانده از بدن استخوانیت
محمد امین سبکبار
گلها به عطرعود تنت گیر می دهند
پروانه ها به سوختنت گیر می دهند
منبر ندیده هایِ نمازخلیفه ها
حتی به شیوه ی سخنت گیر می دهند
دیروزاگربه صلح شما گیرداده اند
امروزهم به سینه زنت گیر می دهند
زهرا چرا همیشه دراین کوچه های تنگ
غمها به خنده ی حسنت گیر می دهند؟
اصلا فدک بهانه شان بود،ای غریب
بی برگه هم به ردّ شدنت گیر می دهند
ای یوسف مدینه چرا جای پیرهن!
با تیغ وتیر، برکفنت گیر می دهند؟
این چند تیرمانده، دگرقسمت تو نیست