این دل شده هیئت اباعبدالله/ رنگ ها رنگ خزان است بیا برگردیم

از کعبـه آمـدید طــواف خــدا کنید
اکنـون مقــام در حـرم کربــلا کنید
اینجاست آن منای عظیمی که جـای ذبح
بایـد هـزار مـرتبه خـود را فـدا کنید
مکه، صفـا و کربوبـلا مروۀ شماست
باید کـه سعی با سـر از تن جدا کنید
زهـرا به فـردفـرد شمـا میکنـد دعا
اینک شمـا بـه دختر زهـرا دعا کنید
تا خـون پاکتـان بـه نمـاز آبـرو دهد
در موج خون به خون خدا اقتدا کنید
دیدید اگر به روی شما بسته شد فرات-
عبـاس را بـه یـاری اصغـر صدا کنید
خواهیـد اگـر قبول شود حج خونتان
حـق رسـول را بـه شهـادت ادا کنید
باید جـدا شود سرتان در طواف خون
تا سعی خویش را به سر نیزهها کنید
آینــدگان! ثـواب شهـادت نصیبتـان
هر صبح و شام گریه به خون خدا کنید
غلامرضا سازگار

ای مرا از لحظۀ دیدار تاج سر حسین
هم برادر بودی و هم یار هم یاور حسین
هر کجا بردی مرا خرسند می بودم ولی
این سفر بی تابم و محزونم و مضطر حسین
این بیابان بوی هجران و غم و خون می دهد
روی برگردان از این صحرای غم پرور حسین
گر ندارد کربلا قصد جدایی بین ما
پس چرا جا داده در خود این همه لشگر حسین
گفته بودی میهمانی می روم اما بگو
میزبان آورده با خود پس چرا حنجر حسین
آن عرب با تیرهای سهمگینش را بگو
بر نمی دارد چرا چشم از علی اصغر حسین
نیزه داران گوئیا بر هم نشانی می دهند
از قد و بالای رعنای علی اکبر حسین
عده ای در بین نخلستان کمین بنشسته اند
قصدشان باشد گمانم صید آب آور حسین
این همه شمشیر و تیر از بهر استقبال نیست
ترس آن دارم تو را بینم ولی بی سر حسین
حیف از این گل ها که با خود همسفر آورده ای
بیم آن دارم که گردد باغبان پرپر حسین


آمدی ای حاجی کرب و بلا حجت قبول
سر در آوردی چرا از نینوا حجت قبول
صاحب کعبه ! چرا از کعبه آواره شدی
کعبه ات اینجاست ای خون خدا ؟ حجت قبول
این بیابان جای اهل البیت پیغمبر نبود
پس چه شد آن وعده ها آن باغها حجت قبول
قاضریّه جای امنِ منزل و بیتوته نیست
آمد استقبالتان سر نیزه ها حجت قبول
گوئیا این سرزمین قربانگه یاران تست
قتلگاهت می شود جای منا حجت قبول
از حرم تا قتلگه سعیِ صفا و مروه است
ای عجب حج شما دارد صفا حجت قبول
جای زمزم خون بجوشد از گلوی اصغرت
هدیه کردی کودک شش ماهه را حجت قبول
تا قدم بر خاک پاک کربلا بگذاشتی
قلب زینب شد پر از درد و بلا حجت قبول
گفتی ای ساقی ببین بِین دو نهرِ آب را
پشت آن گودال کن خیمه بپا حجت قبول
ای علمدار سپاهم بارها را وا کنید
خارها را از بیابان کن جدا حجت قبول
دختر نازم که جا خوش کرده بر دوشِ عمو
بر زمین پایش نیاید یا اخا حجت قبول
اکبرم اینک برای خواهرم گیرد رکاب
هیچ نامحرم نبیند عمه را حجت قبول
می رسد روزی که یک مَحرم نداری زینبا
بعد من هستی اسیر اشقیا حجت قبول
زیر سم اسبها این استخوانها بشکند
پس ندا آید ز عرش کبریا حجت قبول
می رود سرها به نیزه می شوم من بی کفن
از جنان گوید مرا خیر النساء حجت قبول
**
حجّ ابراهیمی از حجّ حسینی سر زند
ای مرید کشته های کربلا حجت قبول
محمود ژولیده
هر کسی قطره بُوَد ذکر تو دریاش کندهر که سرمست تو شد مهر تو شیداش کندگر گدایی کند عالم ز همین خانه بس استهر گدا را کرم دست تو آقاش کندهر مریضی به شفاخانۀ تو روی آردیک نگاه تو طبیبانه مداواش کندچه نیازی است که عیسی به زمین برگرددمرده را ذکر اباالفضل تو احیاش کندروز محشر به خداوند قسم مادر تودر پی گریه کن توست که پیداش کندهر کسی گریه کند بهر غم ات روز جزابرکت اشک تو همسایۀ زهراش کندباز هنگام محرم شده ای شاه غریبپرچم ات را بده جبریل که برپاش کندجنت حضرت حق خود به خودش زیبا نیستروضه های تو قرار است که زیباش کند...
مهدی صفی یاری
لبریزم از دلواپسی آقا
اینجا هوایش گرم ودلگیر است
دلشوره ای دارم حسین من
انگار قلبم بین زنجیر است
از آسمان سرد و بی روحش
از این هوای تار می ترسم
من التماست میکنم برگرد
از داغ و هجر یار می ترسم
میترسد از دوری تو مجنون
لیلای من داغ تو سنگین است
زینب نباشی زود می میرد
دنیای بی تو پست و ننگین است
می ترسم از وضعیت قاسم
از اربا اربا پیکر اکبر
مردی برای خویش خواهد شد
قد می کشد بر روی نی اصغر
می ترسم از تنهایی بی تو
از گرگها و دوری عباس
انگار اینجا قحطی مرد است
از سیلی نامرد بی احساس
اصلا نکن فکر مرا اینکه
قلبم ز دوری تو میگیرد
بر دخترت رحمی بکن آقا
اینجا رقیه بی تو میمیرد
داغ مدینه تازه خواهد شد
یکبار دیگر سیلی و آتش
اینجا ولی زهرا سه سالش هست
صد گرگ وحشی هم به دنبالش
اینجا پر از کوفی نامرد است
زجر و مغیره نیز هم دستند
کوفه شبیه کوچه میگردد
با این تفاوت که همه مستند
تا اینکه آن گودال را دیدم
شد در نگاهم آسمان پر دود
می آید آن روزی که می بینم
راه نفسهایت شده مسدود
وضعیت مادر که یادت هست
زخمی مسمار است وقامت خم
دیگر ندارد طاقت گودال
سرنیزه هاشان را خودم دیدم
من دختر شیر خدا هستم
هرگز ندارم ترس از این لشگر
خواهر نبودی و نمی دانی
دق میکنم از دوری دلبر
با خود نمی گویی که بعد از تو
با اینهمه دختر چه خواهم کرد
بی محرم و بی یاور وتنها
با غارت معجر چه خواهم کرد…
علی اکبر نازک کار
جمال دلبرم چون آفتاب است
چو گیسویش دلم در پیچ و تاب است
به بزم عشق هر کس را که دیدم
به یاد چشم او مست و خراب است
صفا و مروه را بی او صفا نیست
بدون مهر او زمزم سراب است
حرم شاهد بُود صاحب حرم اوست
حرم بی صاحبش در اضطراب است
طواف کعبۀ گِل هفت بار است
طواف کعبۀ دل بی حساب است
زمین کربلا دیده به راهش
صدف چشم انتظار دُرّ ناب است
شَود بانوئی از محمل پیاده
که بال صد ملک او را رکاب است
تماشا کن که زهرای سه ساله
به روی دامن عباس خواب است
زهر سو دیدۀ تیر سه شعبه
به زیر حنجر طفل رباب است
رنگ ها رنگ خزان است بیا برگردیم
این سفر بار گران است بیا برگردیم
صحبت از جایزه و ملک ری و گندم بود
خواهرت دل نگران است بیا برگردیم
چشم شوری به علی اکبرتان خیره شده
قصه ی مرگ جوان است بیا برگردیم
صحبت از دیده ی دریایی عباس شده
تیرها بین کمان است بیا برگردیم
ساربان خیره شده بر خَم انگشتری ات
خنجرش نقره نشان است بیا برگردیم
خواب دیدم که سرت بر سر خاک افتاده
رنگ این خاک همان است بیا برگردیم
یک طرف این همه زن در طرف دیگر جنگ
لشگری چشم چران است بیا برگردیم
علی اشتری
در دلش درد بی دوا عمه
در گلو بغض بی صدا عمه
که رسیده به کربلا عمه
همه سرها به زیر تا عمه
می گذارد قدم کجا زینب
پرده از محملش که بگشاید
صف به صف از فرشته می آید
همه چشم انتظار، او باید
آید اینجا جلوس فرماید
پشت پرده پر از دعا عمه
اکبر عطر و گلاب می گیرد
بچه را از رباب می گیرد
رونق از آفتاب می گیرد
تا عمو جان رکاب می گیرد
هست در اوج کبریا عمه
حال اینجا کلافه اش کرده است
چند معجر اضافه آورده است
در دل خویش روضه پرورده است
جگرش خون و سینه پر درد است
جگرش بر نینوا عمه
چنگ زد دامن برادر را
بوسه ای زد دوباره حنجر را
و نشان داد سمت دیگر را
نخلها را نه،حجم شکر را
ناله می زد ز کربلا عمه
همه جا تیر هست و شمشیر است
قمزه هست و صدای تکبیر است
چقدر آنطرف کمانگیر است
تو بگو آن سه شعبه هم تیر است
گفت از جمع عمه ها عمه
وای بر من رباب رفت از حال
وای بر من از اینهمه اطفال
وای از آن جماعت خوشحال
وای از تلٍّ و وای از گودال
همه بر سر زدند با عمه
زخم آورده بر جگر بزند
بر علمدارمان نظر بزند
با لب تیغ با تبر بزند