متن روضه های شب دوم ماه محرم سال 1397
متن برخی روضه های خوانده شده در شب دوم ماه محرم سال 1397 به شرح زیر می باشد:
شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ حاج محمدرضا طاهری
سوال کرد ، تا رسید به این سرزمین فرمود کسی میدونه اینجا اسمش چیه؟ یکی گفت آقاجان اسمش غاضریه ست . فرمود اسم دیگه ای هم داره؟ آقا جان نینوا هم میگن ، (دنبال اسم دیگه ای می گرده حسین) آیا اسم دیگه ای هم داره؟ گفت آقاجان اینجارو کربلا هم میگن. تا شنید کربلا رنگ صورت ابی عبدالله عوض شد. فرمود أَعُوذُ بِكَ مِنَ الْكَرْبِ وَ الْبَلَاءِ .. تا اسم کربلا اومد یه وقت زینب از داخل محمل یه آهی کشید ..
آینه در آینه تابید عالم شد علی
نفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی
اولین صبحِ ظهورِ حی اعظم شد علی
حق تماشا کرد خود را تا مجسم شد علی
با علی جان میدهیم با یا علی تب میکنیم
حرفِ مولا میزنیم و مشقِ زینب میکنیم
آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است
آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است
آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است
آن که آمد زینتِ نام علی شد زینب است
ما نمی فهمیم از این اعجاز هیچ
شعرها را ساده تر میگویم اما باز هیچ
او هزاران شیر زن بود او فقط زینب نبود
او ظهورِ پنج تن بود او فقط زینب نبود
سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود
او حسین و او حسن بود ، او فقط زینب نبود
شد تمامِ آیۀ "قالو بلی" وقتی رسید
با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید
شرح لیلی را اگر منزل به منزل گفته اند
شرحِ این تکلیف را جمعِ مقاتل گفته اند
کعبه را با بودنش در راه ، محمل گفته اند
گَردِ صحرا نه ، غبارِ پرده را دل گفته اند
به حسینش که دل زینب به دستِ اکبر است
پرده هایِ محملِ زینب به دستِ اکبر است
کشتیِ کرببلا در کربلا پهلو گرفت
خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت
تا بیاید جبریئل از شهپرش جارو گرفت
او نه از عباس جان عباس از بانو گرفت
پای او بر زانویِ مردانۀ عباس بود
بعدِ بابا دستِ او بر شانۀ عباس بود
*با چه جلالی داره بی بی از محمل میاد پایین .. عباس پاشُ رکاب کرده .. علی اکبر دستشُ داره می گیره .. ای روزگار! .. ای روزگار! .. هم ام کلثوم سلام الله علیها رو نوشتند ، هم بی بی رو ، عرضه داشتند حسین جان بیا برگردیم مدینه ... خبری از این مهمونی نبود .. دور تا دورت با نیزه ایستادند ، کجا اینطوری آدمُ مهمونی می برن؟ .. حسین جان میون این نانجیبا ، یه نفر دل منو داره میبره .. هی تیر و کمان نشون میده ..*
دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد
عون و عبدالله و جعفر را خیالش جمع شد
دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد
بینِ خیمه چند دختر را خیالش جمع شد
دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست
نیزه و تیر و سنان را گفت عباسم که هست
ناگهان بی حال شد گودال را وقتی که دید
روضه اش اطفال شد گودال را وقتی که دید
ماتِ استقبال شد ، گودال را وقتی که دید
حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید
آمد و افتاد بر پایِ برادر بازگرد
جان خواهر جان من نه ، جانِ مادر بازگرد
گفت داداش بیا برگردیم ، گفت بذار برات بگم زینب جان ، تو راه صفین اومدیم با بابامونُ داداشم حسن؛ قدری تو این سرزمین بابام خوابش برد ، سرش رو پاهای داداش حسنم بود. یه وقت سراسیمه از خواب بیدار شد ، شروع کرد گریه کردن .. داداشم سوال کرد ، من سوال کردم چی شده باباجان چرا انقدر پریشونی؟ چرا اینطور گریه می کنی؟ ..
فرمود الان خواب دیدم تو این سرزمین ، حسینم تو دریایِ خون داره دست و پا می زنه .. هر چی کمک می خواد ، یه نفر به دادِش نمی رسه .. همۀ این لحظه هارو بهم گفتن ، بارها جدم این روضه رو برام خوانده ، مادرم زهرا این روضه رو براش گریه کرده . راهی برای برگشت نیست ، روز ازل خودم انتخاب کردم ، خود ابی عبدالله انتخاب کرد.
به جعفر جنی بزرگه اجنه ایراد می گرفتن که چرا نرفتی کمک امام حسین؟ چرا وضعُ برنگردوندی؟ گفت وقتی رفتم کنار گودال ، دیدم فوج فوج ملائکه ، انبیا ، اولیا ، انقدر بودن که اصلاً جا به من نمی رسید. به زحمت خودمو رسوندم به ابی عبدالله ، تو گودال افتاده بود . گفتم آقا ما اومدیم کمکت ، فرمود نه ؛ من روز ازل انتخاب کردم کشته شدن در راهِ خدا رو . (حالا وضع برگشت) زینبی که با این عزت پیاده شد، حالا میخواد سوارِ ناقۀ عریانش کنن .. آه .. اومد کنار گودال ، آی غیرت الله .. من همون زینبم که وقتی میخواستم برم حرم پیغمبر ، بابام میگفت بذار آخرین چراغایِ مدینه هم خاموش بشه. کسی نمی خوام قد و بالای دخترمُ ببینه .. ببین دور تا دور ما حرومیا جمع شدن ...*
شامِ غم ای وای ، اکبر را نمیبیند چرا
عون و عبدالله و جعفر را نمی بیند چرا
پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی بیند چرا
بینِ حجمِ شعله دختر را نمی بیند چرا
خیمه از شعله اُفتاد و عزیزی سوخت سوخت
زیرِ آن خیمه خداوندا مریضی سوخت سوخت
بسکه اُفتاده زمین در پا توانی نیست نیست
میدَود سمتِ برادر حیف جانی نیست نیست
دیر شد تا او بیایَد ساربانی نیست نیست
وای از انگشت و انگشتر نشانی نیست نیست
زیرِ تیغ و نیزه میگردد جوابی حیف نیست
ناقه و چشمِ حرامی و ... رکابی حیف نیست
__________
بارون بارون ، میباره چشایی که از خون تره
بارونبارون ، صدایِ دلِ سوختۀ خواهره
بارون بارون ، میگه این روزایِ آخره
بارونی که میباره ، رو خاکا دونه دونه
امروز بارون اشکه ، فردا بارون خونه
خون چشمایِ سقا ، خون لبهایِ اکبر
خونایی که میریزه ، تو گودال از یه حنجر
میدونم که ، میخوان مارو از هم جدامون کنند
میدونم که ، میخوان نامسلمون صدامون کنند
میدونم که ، میخوان بینِ بازار نگامون کنند
میدونم که تو میری ، من هم میرم اسیری
خیلی سخته باشمرُ با خولی هم مسیری
میدونم که سرت رو ، باید رو نی ببینم
با لباسِ اسیری ، تو بزم مِی بشینم
________
سه غم آمد سراغم هر سه یک بار
غریبی و اسیری و غم یار
غریبی و اسیری چاره داره
ولی آخر کُشد ما را غم یار
********************
شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ حاج سید مجید بنی فاطمه
با صد جلالت و شرف و عزت و وقار
آمد به دشت ماریه ناموس کردگار
فرش زمین به عرش مباهات می کند
گر روی خاک پای گذارد ملک سوار
چه ناقه ای ، چه ناقه نشینی ، چه محملی
مریم رکاب گیر و خدیجه است پرده دار
حتّی حسین تکیه بر این شانه می زند
خلقت زنی ندیده بدین گونه استوار
بیش از همه خدای مباهات می کند
که شاهکار خلقت او کرد شاهکار
تا هست مستدام ، حسین است مستدام
تا هست پایدار ، حسین است پایدار
کوهی اگر مقابل او قد علم کند
مانند کاه می شود و می رود کنار
با خشم خویش میمنه را می زند زمین
با چشم خویش میسره را می کند شکار
آنگونه که علی به نجف اعتبار داد
زینب به دشت کرب و بلا داد اعتبار
پنجاه سال فاطمۀ اهل بیت بود
زینب که هست فاطمه هم هست ماندگار
تا این که فرشِ راه کند بال خویش را
جبریل پای ناقه نشسته به انتظار
حتی هزار بار بیایند کربلا
زینب پی حسین می آید هزار بار
کار تمام لشگریان زار می شود
زینب اگر قدم بگذارد به کارزار
روز دهم قرار خدا با حسین بود
اما حسین زودتر آمد سر قرار
محمل که ایستاد جوانانِ هاشمی
زانو زدند یک به یک آن هم به افتخار
افتاد سایۀ قد و بالاش رویِ خاک
رفتند از کنار همین سایه هم کنار
طفلان کاروان همه والشمس و والقمر
مردان کاروان همه واللیل و والنهار
عبدند ، عبد گوش به فرمان زینبند
از پیرمرد قافله تا طفل شیرخوار
*هرچی عمه بگه .. رو حرف عمه جان کسی حرف نمی زنه .. به قدری عظمت داره امام زمانش ابی عبدالله شبِ عاشورا بهش التماس دعا گفت .. خواهر منو تو نمازِ شبت دعا کن ..*
رفتند زیر سایۀ عباس یک به یک
با آفتاب ، غنچۀ گل نیست سازگار
از این به بعد هیچ نمازی شکسته نیست
وقتی قدم گذاشته زینب به این دیار
از فرش تا به عرش چه خاکی به سر کنند
بر روی چادرش بنشیند اگر غبار
از خواهری چو زینب کبری بعید نیست
معجر به پای این تن عریان کند نثار
یک عده گوشواره ، ولی دختر علی
یک گوش پاره برد از اینجا به یادگار
خیلی زدند ” تا ” شود ، اما تکان نخورد
سر خم نمی کند به کسی کوه اقتدار
او که فرار کرد عدو از جلالتش
فریاد می زند که ” علیکن بالفرار “
ترسم که انبیاء بیفتند بر زمین
دستی اگر خدای نکرده به گوشوار
پرده نشین کوفه ، بیابان نشین شده
با دخترِ بتول چه ها کرد روزگار !
آن بانویی که سایۀ او هم حجاب داشت
با رفت و آمد سر بازارها چه کار ؟
چشم طناب های اسارت به دست اوست
زینب به شام رفت ولیکن به اختیار
در یک محله زخم زبان خورد بی عدد
در یک محله سنگِ گران خورد بی شمار
دردی به دردِ طعنه شنیدن نمیرسد
یا رب مکن عزیزِ کسی را بدان دچار
*از مدینه که راه افتادن ، هر جا می ایستادن ، جوونا می دونستن ابی عبدالله چقدر حساسِ ، زود می اومدند جلویِ محمل عمه جان .. علی اکبر دست عمه رو می گرفت .. زینب دستشُ رو شونۀ قاسم میذاشت ..( یکم زبونِ حال بگم ؟) الهی عمه قربونت بره قاسمم .. جایِ داداش حسنم خالیِ .. کجاست حسن ببینه آواره شدیم ... جوونا دور عمه رو می گرفتند ، همه مراقب بودند چشمی قد و بالایِ عمه رو نبینه ...
ای روزگار .. هی نگاه به قد و بالایِ عباس می کرد می گفت خدا تو رو ازمون نگیره .. (بلدی خودت روضه بخونی ؟) اما شب یازدهم ، یه نگاه به بدنِ بی سر علی اکبر .. یه نگاه به بدن بی سر قاسم .. ( ان شاالله هیچوقت ناموست تنها میون جمعیت مرد نمونه) سکینه رو سوار کرد .. رقیه رو سوار کرد .. زین العابدین رو سوار کرد .. دورشُ یه نگاه کرد دید کسی نیست کمکش کنه ..
یه نگاه کرد سمت علقمه .. عباس کجایی ببینی خواهرتو اسیری میبرن؟.. (یکم زبونِ حال بگم صدا ناله ت بلند شه ؟..) همچین که راه افتاد زیرِ لب می گفت دلم خوش بود حسین دارم .. چهار سالم بود مادرمُ بین در و دیوار کشتن .. گفتم حسین دارم ، داداش حسن دارم ، بابا دارم ... شب بیست و یکم بابامونُ وقتی تشییع کردن گفتم داداش دارم ... برادرم حسنُ کشتن ... پاره های جیگرشُ دیدم دلم خوش بود حسینُ دارم .. همیشه می گفتم خدا سایه حسینُ از سرم کم نکنه .. (هر چه بادا باد ..) من می خوام بخونما ..*
از سر نی ، حرف می زنه نگاهِ تو با دل من
تو به این نیزه دار بگو دور نشه از محملِ من
من فدات شم هلالِ من ..
یه نگاه کن به حالِ من ..
دلِ زینب تو موهات خونه کرده ...
زلفِ تو رو فاطمه شونه کرده ...
*اما داداش خودم دیدم توی گودال دست به دست سرتو می گردوندن ... (شب دومه ها ...) حسین ...*
حسین آرام جانم ..
حسین روح و روانم ..
*اینم برا پدر مادرامون ، برا شهدا ، امام عزیزمون .. هی دامن عمه رو گرفته بود ، عمه مگه نگفتی مهمونی اومدیم .. پس این لشکر چیه جلو ما هی نیزه هارو نشون میدن .. عمه این چه مهمونیه باید وسط بیابون باشیم عمه؟.. می گفت غصه نخور عمو عباس هست ... آی عمو عباس ...*
*********************
روضه و توسل شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ سید مهدی میرداماد
روضه میخوای بشنوی ؟.. شصت تا خیمه زدن . عمومِ مقاتل نوشتن خود ابی عبدالله آرایشِ خیمه هارو درست کرد . اول خیمه ای که زدن رو بلندی ، خیمۀ عباس بود . ببخشید این حرف مال شبِ تاسوعاست . اول خیمه ای ام که خوابید مالِ عباس بود .. تا خیمه خوابید گفتن کار حسین تمومِ ..
همچین که خیمۀ عمو سرپا شد، بچه ها اومدن با ذوق و شوق دورِ عمو می چرخیدن .. یعنی ما عمو داریم .. حضرت چند تا دستور داد (دلم میخواد همه حرفارو قشنگ، دونه به دونه جلو بری همش روضه س. من چیز دیگه نمیخونم چون تو الحمدلله پُر اشکی) خیمۀ زن ها رو تو گودی قرار داد . (حواست به کلمه هایِ من باشه من روضه م همینه ها) دورِ خیمه هارو یه مقدار مرتفع کرد ، خیمۀ زنها تو گودی .. مبادا کسی نامحرم از بالا ببینه .. خیمۀ خودش رو کنارِ خیمۀ زینب ، زین العابدین خیمه ش کنار خیمۀ ابی عبدالله . خیمۀ دارُالحربُ آورد بیرونِ همۀ خیمه ها ، نزدیک میدانِ جنگ.
)دارالحرب همون خیمه ایِ که بدن هارو می آوردن بعد از شهادت) چرا خیمه دارالحربُ جدا کرد؟ از وسط خیمه ها برد کنار همه خیمه ها ؟
به دو دلیل؛ دلیل اولش این بود ، می دونست هر عزیزی ، هر بدنی ، هر شهیدی رو زمین بیفته آوردنش تا خیمه سخته . انگار می دید علی اکبرشُ ارباً ارباً می کنن ... انگار می دید بچه هایِ زینبُ باید بغل کنه بیاره ..
دلیل دومش هم این بود نمیخواست زن و بچه صحنۀ جنگُ ببینن .. کشته هارو ببینن .. بدن هارو ببینن .. زخمهارو ببینن ..
خیمه هارو که زدن ، خندق کند پشتِ خیمه ها ، کسی از پشت حمله نکنه . خوب که همه کارا تموم شد ، زن و بچه شُ جمع کرد. دونه دونه شونو نگاه کرد .. من خیلی اینجایِ روضه بهمم میریزه . به همه نگاه کرد یه مرتبه نگاش افتاد به زینب. دید خواهر داره می لرزه ... اشکش جاریِ ..
یه جمله گفت همه حرفارو زده . صدا زد خواهر الان گریه نکن زینب .. معنا کنم عین عبارت امام . فرمود فان البکاء امائکم .. زینب حالا گریه نکن ، گریه ها در پیش داری .. الان زوده گریه کنی ..
یه جمله ، گریه هاتو نگه دار برا لحظه ، میای بالا تلِ زینبیه ... برم جلوتر یا نه؟ گریه هاتُ واسه اون لحظه ای نگه دار. نه نه اصلا بذار برگردم. بذار برگردم یه جای دیگه ببرم روضه رو .. یه نگاه کرد چشمش افتاد به اهل بیتش دعا کرد ، خدایا اینا اهل بیت منن ، اینا زنُ بچۀ منن ، مهمون اومدن ؛ حالا وسط بیابون گیر کردن ... ای وای ..
اینجا یه بار حسین به خیمه هاش نگاه کرد ، یه بار به زن و بچه ش نگاه کرد. یه بار دیگه ام به خیمه هاش نگاه کرد." (کی؟) هشت روز دیگه، نه روز دیگه . تو گودالِ قتلگاه به نیزه تکیه زد .. اما این نگاه کجا اون نگاه کجا؟ چه فرقی داشت؟ یکی به من بگه .. اینجا نگاه کرد دید عباس هست ، علی اکبر هست ، همه محرما دورِ زینبن ...
اما روزِ عاشورا نگاه کرد دید شمر داره حمله می کنه .. (این صدا تورو می بره کربلا..) ای وای ... نمی دونم جلوتر برم یا نه؟.. ببخشید . یه نگاه دیگه ام من سراغ دارم" (هر کی دلشو داره و مردشِ بسم الله. من که خودم سختمه اما به اشکایِ شما قسم ، خوندنش باید تو اوجِ گریه ت باشه) پس یه نگاه روزِ دوم همه رو جمع کرد تو خیمه ها و نگاهشون کرد.
یه نگاه از تو گودال کرد . یه نگاه دیگه هم تاریخ نوشته. دیگه این نگاه با همه نگاها فرق داشت ... امام زمان برا این نگاه خون گریه کرده ... (بگم یا نه؟ هر چه بادا باد ..(
یه نگاه از تو تشت طلا ... سر بریده نگاه کرد دید زینب تو غل و زنجیرِ ... دستاشُ بستن .. بچه هارو دارن می زنن .. شراب داره میخوره .. یه نگاه کرد گفت کنیز میخوام .. دستشُ برد طرف دست بچۀ حسین ....
تو گودال ، تو گودال همه جونشو جمع کرد . یه ناله زد گفت دین ندارید آزادمرد باشید ، بیاید کار منو تموم کنید .. بعد برید سراغ زن و بچه م .. اما تو تشت طلا دیگه جونی نداشت ... نوشتن تا زن و بچه شو اونجوری دید، اشک از گوشۀ چشمایِ حسین جاری شد ... حسین ...
************************
روضه و توسل شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 به نفسِ حاج حسین سازور
آینه در آینه تابید عالم شد علی
نفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی
اولین صبحِ ظهورِ حی اعظم شد علی
حق تماشا کرد خود را تا مجسم شد علی
با علی جان میدهم با یا علی تب میکنم
حرفِ مولا میزنم یا مشقِ زینب میکنم
آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است
آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است
آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است
آن که آمد زینتِ نام علی شد زینب است
ما نمی فهمیم از این اعجاز هیچ
شعرها را ساده تر میگویم اما باز هیچ
او هزاران شیر زن بود او فقط زینب نبود
او ظهورِ پنج تن بود او فقط زینب نبود
سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود
او حسین و او حسن بود ، او فقط زینب نبود
شد تمامِ آیۀ "قالو بلی" وقتی رسید
با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید
شرح لیلی را اگر منزل به منزل گفته اند
شرحِ این تکلیف را جمعِ مقاتل گفته اند
کعبه را با بودنش در راه محمل گفته اند
گَردِ صحرا نه ، غبارِ پرده را دل گفته اند
به حسینش که دل زینب به دستِ اکبر است
پرده هایِ محملِ زینب به دستِ اکبر است
کشتیِ کرببلا در کربلا پهلو گرفت
خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت
تا بیاید جبریئل از شهپرش جارو گرفت
او نه از عباس جان عباس از بانو گرفت
پای او بر زانویِ مردانۀ عباس بود
بعدِ بابا دستِ او بر شانۀ عباس بود
دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد
عون و عبدالله و جعفر را خیالش جمع شد
دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد
بینِ خیمه چند دختر را خیالش جمع شد
دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست
نیزه و تیر و سنان را گفت عباسم که هست
ناگهان بی حال شد گودال را وقتی که دید
روضه اش اطفال شد گودال را وقتی که دید
ماتِ استقبال شد ، گودال را وقتی که دید
حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید
آمد و افتاد بر پایِ برادر بازگرد
جان خواهر جان من نه ، جانِ مادر بازگرد
شامِ غم ای وای ، اکبر را نمیبیند چرا
عون و عبدالله و جعفر را نمی بیند چرا
پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی بیند چرا
بینِ حجمِ شعله دختر را نمی بیند چرا
*تا پا گذاشت رویِ خاکِ کربلا .. دیدن دخترِ علی بی تاب شد .. اجازه بدید یه مقدار برگردم عقب تر ؛ دستور رسید بارها رو پیاده کنید .. اینجا محلِ ریخته شدنِ خون هایِ ماست .. دستور داد خواهرم رو پیاده کنید .. همۀ بنی هاشم ریختن دورِ محملِ زینب ... پردۀ محمل کنار رفت یه نگاه به این سرزمین انداخت .. یه نگاه تو صورتِ حسین .. دید عباس زانو گرفته علی اکبر دست دراز کرده .. خواهرم پیاده شو .. جایی داری پیاده میشی که گردی رویِ چادرت نمی نشینه ... اون وقت این راوی میگه من بودم دیدم .. با چه جلالی زینب پیاده شد .. واقعاً همینطوره از بس که بنی هاشم و محارم زینبُ دورشُ گرفته بودن ، گردِ خاک به چادرش نَنِشست .. اما روزِ یازدهم .. راوی میگه دیدم همه حسینُ رها کردن برگشتن سمتِ دخترِ علی .. چادری که یه ذره خاک روش نشسته نشد .. دیگه جایِ سالمی نداشت .. از جایِ پا پر شده بود ... ای حسین ....
صل الله علیک یا مولای یا اباعبدالله
مزنیدم مبریدم که در این دشت مرا کاری هست
یه جمله دیگه بگمُ التماسِ دعا .. همه رو سوارِ ناقه ها کرد .. یه نگاه به خودش کرد ، یه نگاه به دورُ برش .. دید همه ایستادن دارن دخترِ علی رو خیره خیره نگاه میکنن .. کسی که قامتشُ زن هایِ همسایه هم ندیده بودن .. یه نگاه کرد تو گودال صدا زد : حسین جان نگاه کن بین نامحرمان گیر کردم ..داداش یه کاری بکن .. بابا زینبِ عمقِ جانِ حسینُ نشانه گرفت .. راوی میگه یه وقت دیدم رگ هایِ گلو به تلاطم افتادن .. صدایِ تکبیر از حلقوم بلند شد .. همه صورت ها رو برگردوندن عمۀ سادات سوار شد ... ای حسین ...
***********************
روضه و توسل شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 ورود خاندان آل الله به وادیِ مقدس کربلا به نفسِ حاج حسین سازور
آینه در آینه تابید عالم شد علی
نفسِ خود را دید خود را دید خاتم شد علی
اولین صبحِ ظهورِ حی اعظم شد علی
حق تماشا کرد خود را تا مجسم شد علی
با علی جان میدهم با یا علی تب میکنم
حرفِ مولا میزنم یا مشقِ زینب میکنم
آنکه اقیانوسِ آرامِ علی شد زینب است
آنکه او آغاز و انجامِ علی شد زینب است
آنکه او معنایِ اسلامِ علی شد زینب است
آن که آمد زینتِ نام علی شد زینب است
ما نمی فهمیم از این اعجاز هیچ
شعرها را ساده تر میگویم اما باز هیچ
او هزاران شیر زن بود او فقط زینب نبود
او ظهورِ پنج تن بود او فقط زینب نبود
سوختن در سوختن بود او فقط زینب نبود
او حسین و او حسن بود ، او فقط زینب نبود
شد تمامِ آیۀ "قالو بلی" وقتی رسید
با نزولش کربلا شد کربلا وقتی رسید
شرح لیلی را اگر منزل به منزل گفته اند
شرحِ این تکلیف را جمعِ مقاتل گفته اند
کعبه را با بودنش در راه محمل گفته اند
گَردِ صحرا نه ، غبارِ پرده را دل گفته اند
به حسینش که دل زینب به دستِ اکبر است
پرده هایِ محملِ زینب به دستِ اکبر است
کشتیِ کرببلا در کربلا پهلو گرفت
خواست تا پایین بیاید آسمان زانو گرفت
تا بیاید جبریئل از شهپرش جارو گرفت
او نه از عباس جان عباس از بانو گرفت
پای او بر زانویِ مردانۀ عباس بود
بعدِ بابا دستِ او بر شانۀ عباس بود
دورِ خود تا دید اکبر را خیالش جمع شد
عون و عبدالله و جعفر را خیالش جمع شد
دید در گهواره اصغر را خیالش جمع شد
بینِ خیمه چند دختر را خیالش جمع شد
دید فوجِ دشمنان را گفت عباسم که هست
نیزه و تیر و سنان را گفت عباسم که هست
ناگهان بی حال شد گودال را وقتی که دید
روضه اش اطفال شد گودال را وقتی که دید
ماتِ استقبال شد ، گودال را وقتی که دید
حرمله خوشحال شد گودال را وقتی که دید
آمد و افتاد بر پایِ برادر بازگرد
جان خواهر جان من نه ، جانِ مادر بازگرد
شامِ غم ای وای ، اکبر را نمیبیند چرا
عون و عبدالله و جعفر را نمی بیند چرا
پشتِ خیمه قبرِ اصغر را نمی بیند چرا
بینِ حجمِ شعله دختر را نمی بیند چرا
*تا پا گذاشت رویِ خاکِ کربلا .. دیدن دخترِ علی بی تاب شد .. اجازه بدید یه مقدار برگردم عقب تر ؛ دستور رسید بارها رو پیاده کنید .. اینجا محلِ ریخته شدنِ خون هایِ ماست .. دستور داد خواهرم رو پیاده کنید .. همۀ بنی هاشم ریختن دورِ محملِ زینب ... پردۀ محمل کنار رفت یه نگاه به این سرزمین انداخت .. یه نگاه تو صورتِ حسین .. دید عباس زانو گرفته علی اکبر دست دراز کرده .. خواهرم پیاده شو .. جایی داری پیاده میشی که گردی رویِ چادرت نمی نشینه ... اون وقت این راوی میگه من بودم دیدم .. با چه جلالی زینب پیاده شد .. واقعاً همینطوره از بس که بنی هاشم و محارم زینبُ دورشُ گرفته بودن ، گردِ خاک به چادرش نَنِشست .. اما روزِ یازدهم .. راوی میگه دیدم همه حسینُ رها کردن برگشتن سمتِ دخترِ علی .. چادری که یه ذره خاک روش نشسته نشد .. دیگه جایِ سالمی نداشت .. از جایِ پا پر شده بود ... ای حسین ....
صل الله علیک یا مولای یا اباعبدالله
مزنیدم مبریدم که در این دشت مرا کاری هست
یه جمله دیگه بگمُ التماسِ دعا .. همه رو سوارِ ناقه ها کرد .. یه نگاه به خودش کرد ، یه نگاه به دورُ برش .. دید همه ایستادن دارن دخترِ علی رو خیره خیره نگاه میکنن .. کسی که قامتشُ زن هایِ همسایه هم ندیده بودن .. یه نگاه کرد تو گودال صدا زد : حسین جان نگاه کن بین نامحرمان گیر کردم ..داداش یه کاری بکن .. بابا زینبِ عمقِ جانِ حسینُ نشانه گرفت .. راوی میگه یه وقت دیدم رگ هایِ گلو به تلاطم افتادن .. صدایِ تکبیر از حلقوم بلند شد .. همه صورت ها رو برگردوندن عمۀ سادات سوار شد ... ای حسین ...
****************
قسمت اول روضه و توسل شبِ دوم ماهِ محرم سال 1397 ورود خاندان آل الله به وادیِ مقدس کربلا به نفسِ حاج میثم مطیعی
اَلسَّلامُ عَلَیْكَ یا اَبا عَبْدِالله
خیمه ها برپاست، بسم الله الرحمن الرحیم
کربلا اینجاست، بسم الله الرحمن الرحیم
بار بگشایید یاران چون قرار ما و دوست
در همین صحراست، بسم الله الرحمن الرحیم
* آه از آن ساعتی که بسم الله نگفته سر از بدنِ پسر فاطمه جدا کردن.. آه از آن ساعتی که با تنِ چاک چاک نهادی ای تشنه لب، صورت خدا را به خاک.. *
بار بگشایید یاران چون قرار ما و دوست
در همین صحراست، بسم الله الرحمن الرحیم
هاهُنا مَوضِعُ کَربٍ وَ بَلا، این سرزمین
قتلگاه ماست، بسم الله الرحمن الرحیم
*حسین جان .. حسین جان ..
قتلگاه ماست، بسم الله الرحمن الرحیم ..
از حرم تا قتلگه زینب صدا میزد حسین ..
دست و پا میزد حسین ، زینب صدا میزد حسین ..
حسین جان،حسین جان*
خیمه گاه بزم عشاق خدا در دشت خون
تا ابد برپاست، بسم الله الرحمن الرحیم
*آقا این بیتُ که خوندم ، یه عرض حاجتی دارم .. آقا اربعین یادت نره مارو .. آقا دستت همیشه روی سرِ ما پیاده هاست ، این اربعین به لطف خدا کربلایی ام ...حسین جان ، حسین جان*
منبع:باب الحرم
افزودن دیدگاه جدید