شعر/فهمیده ام این میخ چرا کج شده این قدر

کد خبر: 98984
شاعر: حسن لطفی
وارث

انگار که چشمان تو را خواب گرفته
کاشانه ی ما را غم سیلاب گرفته
 
نزدیک سه ماه است نخوابیده ای اما
حالا چه شده چشم تو را خواب گرفته
 
اصرار ندارم که تو را سیر ببینم
نزدیک سه ماه است که مهتاب گرفته
 
برخیز گریبان زده ام چاک بدوزش
بی حالی تو از علی آداب گرفته
 
این دفعه چندم شده از صبح که زینب
پیراهن گُلدار تو را آب گرفته
 
وا کن گره ی روسری اَت را ولی آرام
این مقنعه را لخته ی خوناب گرفته
 
تا که سر تو خورد به دیوار شکستم
بعد از تو نفس از جگرم تاب گرفته
 
ای گونه ترک خورده دو ماه است رُخت را
یک پنجه و انگشتر آن قاب گرفته
 
فهمیده ام این میخ چرا کج شده این قدر
پهلوی تو بد جور به قلاب گرفته

 


افزودن دیدگاه جدید

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید در وب سایت منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.