وارث: پیرمرد انگشتش را لای گذرنامه گذاشته بود و ایستاده بود یه گوشه با تعجب خاصی داشت ما رو نگاه می کرد.با خودم گفتم شاید نمیدونه باید توی صف بایسته تا گذرنامه اش رو مُهر کنند!دقت کردم دیدم انگار دنبال کسی می گردی؟!رفتم جلو و گفتم:حاجی مشکلی پیش اومده؟گفت:جوون؛خبر نداری ابالفضل برادر امام حسی...