شصت و پنجمین محفل ادبی فرات در حسینیه سادات برگزار شد + گزارش تصویری
وارث: شصت و پنجمین محفل ادبی فرات با حضور جمعی از شاعران آئینی در حسینیه سادات برگزار شد.

از چه رو شد شهره بر خلق جهان
از چه عشقش شد عجین با جسم و جان
گر که خواهی گوش دل را باز کن پرگشا
تا کربلا پرواز کن
باز آساید دمی در مهد علم
شد به صحرا تا بیابد شهد عشق
گفت حج ما به جایی دیگر است
کعبه ما را منایی دیگر است
کعبه این خاک از خشت و گل است
کعبه ای باید که از جنس دگر است
شد روان سوی منای کربلا
تا کند برپا بنای کربلا
برد 72 حاجی غرق خون
تا دم انا الیه الراجعون
یک به یک عشاق را می زد سلام
کای خریداران جان کربلا
محفلی برپاست در آغوش یار
رخت این احرام رخت کارزار
گشت وقت بستن احرام خویش
وقت شیرین کردن از خون نام خویش
گر که خواهد خلق داند قصه چیست
این حقیقت عشق باشد قصه نیست
هست این مجنون حسین بن علی
لیلی اش کس نیست جز رب جلی
*************
آقای حسین جعفری:
یک چشم من از حادثه کوچه تر است
چشم دگرم ز روضه ها خون جگر است
ارباب به خاک مادرت می افتم
در سجده دلم به دوست نزدیک تر است
نقد: در رباعی دومتان من ذهنم درگیر یک نکته است و این است که اگر قرار است شما در فضای روضه حضرت زهرا سلام الله علیها بمانید به نظرم مصراع دوم هم باید مثل روضه کوچه مصداقی بیاورید.
آقای جعفری(شاعر): خطاب به آقا سیدالشهدا علیه السلام است.
نقد: رباعیتان خیلی خوب است. در رباعی اولتان هم یک کلمه بهشت زهرا و گودال است. دوباره می خوانید:
من زنده ام از روضه و هر جا بروم
با شاه بر اشک تو بالا بروم
در روضه قتلگاه باید آخر
با پای خودم بهشت زهرا بروم
رباعی سرایی خیلی سخت است. مخصوصا رباعی که سیر دارد.
***********
آقای محمدرضا طالبی:
سر نیزه می خروشد ز گلو عجب نوایی
و سیعلم الذین ظلموا عجب نوایی
نقد: مصراع اولتان اگر می خروشد نباشد عیبی دارد؟ فقط واژه "می خروشد" خوب نیست. فقط مصراع دومتان شکار مضمونش خوب است. اگر قرار باشد غزل باشد و عجب نوایی، همه شعر را معطوف به نوا کرده ای. یعنی فقط باید درباره نوا حرف بزنی.
طالبی(شاعر): بعضی از موقع ها یک مصراع هایی هست که در کل یک مطلبی می بینید یک مصراع فقط به دل می نشیند.
نقد: به قول قدیمی ها که می گویند هدیه خدایان است، فرض کنید این مصراع هدیه اهل بیت علیهم السلام باشد و شما باید کاری کنید که با هنر شعریتان فقط این مصراع برجسته نباشد. شروع هدیه باشد. کاری کن بقیه اش را بهت بدهند.
در عمق افق نظاره هایم گم شد
در ظلمت شب ستاره هایم گم شد
عمه چقدر دیر مرا پیدا کرد
آن لحظه که گوشواره هایم گم شد
به سمت علقمه اشک از حرم تا رفت
کویر پشت سرش باز رو به احیاء رفت
قدم گذاشت به ساحل فقط فرات که نه
به دست بوسی او آبهای دنیا رفت
همین که تیر به مشکش نشست بدجوری
جلوی چشم همه آبروی دریا رفت
رباب خیره به ره بود مشک برگردد
چه زود از نظرش لذت تماشا رفت
نخواست چشم به چشم سکینه گردد او
تمام تیر اگر که به چشم سقا رفت
همیشه روضه از اینجا به بعد مکشوف است
چقدر در بدنش تیر بی سر و پا رفت
کشید شانه خود را به سمت گردن اسب
کلاه خورد زمین و عمود بالا رفت
ترک نگو که شبیه شکاف نیل شده
چقدر نیزه از این راه سمت موسی رفت
غبار بود و علمدار را نمی دیدیم
ولی حسین به دنبال عطر زهرا رفت
نگاه روی زمین کرد و دست ها را دید
صدای هلهله آمد برادرش وا رفت
زمین شب زده بود و هزار تکه ماه
غروب سر زد و خورشید با قدی تا رفت
نقد: این شعر را برایم فرستادید و من وقت نکرده بودم بخوانم. این شعر شما آقای طالبی سرشار از تصویرها و مضمون های تازه است که در این هیچ شکی نداریم. ولی یک نکته ای که در همه شعرها وجود دارد این است که حتی اگر کسانی که تجربه هایشان از من و شما بالاتر باشند هم این مشکل انسجام در شعرهایشان هست. در شعر شما الان نه در زمان انسجام می بینیم و نه در تصویر. استعدادتان در کشف مضمون شعری خیلی خوب است ولی این ها باید یک انسجام بینشان باشد. هم شبکه زمانی و هم شبکه بصری داشته باشد.
به سمت علقمه اشک از حرم تا رفت
کویر پشت سرش باز رو به احیاء رفت
در مصراع اول دارید می رسانید که یک شاعر ترکیب ساز و مضمون پرداز هستید. علقمه و اشک که ترکیب است، این مضمون خیلی خوب است.
برداشت از علقمه اشک چون می گوید "به سمت" اشتباه می شود. مضمون خوب است ولی شیوه بیانتان ایراد دارد.
"قدم گذاشت به ساحل فقط فرات که نه
به دست بوسی او آبهای دنیا رفت"
در این بیت مضمون خیلی خوب است.
"همین که تیر به مشکش نشست بدجوری
جلوی چشم همه آبروی دریا رفت"
در اینجا کلمه بدجوری اصلا به سیاق شعر نمی خورد. از اینجا تبدیل به محاوره شد. انسجام را باید در زبانمان رعایت کنیم.
در مصراع " رباب خیره به ره بود مشک برگردد" بهتر است که راه بیاورید.
"نخواست چشم به چشم سکینه گردد او
تمام تیر اگر چه به چشم سقا رفت"
"چشم به چشم" به این زبان نمی خورد.
در ابتدای شعر خیلی توصیفات زیبایی داشتید الان در روایات و روضه ها رفته اید. دارید یک جوری بازسازی مرثیه مکشوف می کنید. آن رنگ و حماسه پررنگ و قوی کم رنگ می شود.
"همیشه روضه از اینجا به بعد مکشوف است
چقدر در بدنش تیر بی سر و پا رفت"
از اینجا کاملا زبان شعر عوض شد. نه از ترکیبی خبری است نه از تصویر.
"کشید شانه خود را به سمت گردن اسب
کلاه خورد زمین و عمود بالا رفت"
اینجا تبدیل به گزارش کردن شده است. یعنی مراتب شعر به جای اینکه از گزارش به تداعی برسد کاملا برعکس است.
"ترک نگو که شبیه شکاف نیل شده
چقدر نیزه از این راه سمت موسی رفت"
وقتی می خواهید تعبیر موسی و رود نیل بیاورید باید یک شبکه زبانی ایجاد کنید که تطابق داشته باشد. مثلا می تواند موسایی باشه که عصا به آب زده است و در اینجا مشک را به آب زده است. یک مقایسه ضمنی بین هر دو نشانه باشد. اینجا مثالی را آورده اید که سر حضرت ابالفضل علیه السلام مثل رود نیل شکاف خورده است. تصویر هم به نظرم جای بحث دارد و هم بقیه اجزاء مناسب نیست. باید در هنگام مقایسه دو جزء تاریخی باید با هم کاملا سازگاری داشته باشد. اصل کارتان خوب است که خلاقیت و نو آوری است ولی زاویه هایی که انتخاب کرده اید اشتباه است.
"نگاه روی زمین کرد و دست ها را دید
صدای هلهله آمد برادرش وا رفت"
باز در اینجا تعبیر وا رفت اشتباه است. جایی ممکن است خوب باشد ولی در اینجا مناسب نیست و اینکه این تعبیر برای امام حسین علیه السلام اشتباه است.
"زمین شب زده بود و هزار تکه ماه
غروب سر زد و خورشید با قدی تا رفت"
خیلی مصراع اول زیبا است. چقدر تصویر زنده و شفافی دارد.
*************
آقای موسوی:
چون غافله در بند اسارت رفته
یا راحت و بی رنج و مرارت رفته
گشتم همه لهوف را اما نیست
انگشتریت کجا به غارت رفته
بهشت خیمه عزای اوست این حقیقتی ست
که باورش به ذهن کوچک ما نمی رسد
به کربلا نمی رسید کاش پای ذوالجناح
که خیری از رسیدنش به کوفیان نمی رسد
رباب را سه شعبه ذره ذره آب کرد مگر
که تیرت ای اجل به ناگهان نمی رسد
حسین داده بود جان، کنار نعش اکبرش
که شمر می رسد به سر ولی به جان نمی رسد
کشید خنجر از غلاف و روی سینه اش نشست
به حیرتم چرا عذاب از آسمان نمی رسد
چرا نمی برد مگر که تیز نیست خنجرش
که هر چه ضربه می زند به استخوان نمی رسد
به سر رسید قصه روزه خوان چه می شود بگو
که هیچ چیز دست کم به ساربان نمی رسد
حکایتی است خلوت تنور با سر حسین
ولی به بزم بوسه های خیزران نمی رسد
چقدر زجر می کشند کودکان عمو که نیست
که رفته است و دست او به کاروان نمی رسد
رسید کاروان به شام خوب گوش کن یزید
صدای ناله و صدای الامان نمی رسد
چنان بر اوج نیزه ها حماسه ساخت از بلا
که هر چه می دود به سوی او جهان نمی رسد
همیشگی است کربلا به گوش خود چه خوانده ای
که گاه ابتلاء و وقت امتحان نمی رسد
به ما رسیده بود ولی ما نمی رسیم ما به او
اگر که مرد بی قرار داستان نمی رسد
نقد: همه مضمون ها در این شعر بود. فقط دو نکته در این شعر دغدغه و نگرانی دارم. دو قافیه فرشتگان و کوفیان.
"به کربلا نمی رسید کاش پای ذوالجناح
که خیری از رسیدنش به کوفیان نمی رسد"
نقد: نمی دانم این یعنی چه؟ به طعن می گویند خیر به کسی نمی رسد. اینجا چه ربطی به ذوالجناح دارد. شما باید می گفتید ای کاش پای کوفیان به کربلا نمی رسید. چون خیرشان که به امام حسین علیه السلام نمی رسید. بعد بیت استخوان با بقیه شعرتان نمی خورد. این بیت به انسجام شعر نمی خورد. واقعا شعر قشنگی بود و کاش فرصت داشتیم تا دوباره بشنویم.
"چون غافله در بند اسارت رفته
یا راحت و بی رنج و مرارت رفته
گشتم همه لهوف را اما نیست
انگشتریت کجا به غارت رفته"
اینجا می گوید رفته است و بعد می پرسد کجاست؟ اگر بیت اول دیده نشود کج تابی دارد ولی با بیت اول کج تابی از بین رفته است. ولی مصراع دوم در آن تکرار "ر" خیلی سخت خوانده می شود. به نظرم بیت اول مخصوصا مصراع دوم را حتما بازبینی کنید.
"رباب را سه شعبه ذره ذره آب کرد مگر
که تیرت ای اجل به ناگهان نمی رسد"
من مضمون به این قشنگی در مورد تاثیر تیر سه شعبه بر حضرت رباب نشنیده بودم.
"حسین داده بود جان، کنار نعش اکبرش
که شمر می رسد به سر ولی به جان نمی رسد"
این مضمون مرحوم شیخ جعفر شوشتری است. که امام سه جا جان دادند و یکی در بالای بالین حضرت علی اکبر علیه السلام بود.
"چرا نمی برد مگر که تیز نیست خنجرش
که هر چه ضربه می زند به استخوان نمی رسد"
لایه های زبانی و لایه های مضمونی در این شعر نیست.
***************
آقای محمد مبشری:
وقتی قرار شد که دلی امتحان شود
باید دچار درد و غمی بی کران شود
روی بر آن که شود آبروی دین
باید اسیر سیلی نا محرمان شود
از بحر حفظ معجر خود دختر یتیم
باید به پشت خوار مغیلان نهان شود
آن شیرزن که درد و بلا را به جان خرید
باشد سزا کفیل امام زمان شود
قامت برای آن که بگردد ستون عشق
باید به زیر بار مصائب کمان شود
باید صفیر واقعه بحر حیات نور
با دست بسته در پی قاتل روان شود
آتش به جان خرید چو آگاه شد دلش
باید به شوق او کوفه چو آتش فشان شود
/1102101304